eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوشنبه__پانزده_تیر_صفرپنج 🌾همه مطمئنیم امروز تهران جمعیتی را به خود می‌بیند که پیش از این هرگز ندیده. قرارست جانمان و خانواده‌اش را از خیابان دماوند تشییع کنند و برسند به میدان آزادی. مردم از نیمه‌های شب جمع شدند در خیابان. اکثر آن‌ها که از شهرستان آمدند همان ابتدای مسیر را برای بیتوته انتخاب کردند که خیالشان از دیدن ماشین حمل پیکرها راحت باشد. چشم از تلوزیون برنمی‌دارم. حوالی ساعت هشت اما یک‌باره ماشین حمل از مهدیه امام حسن مجتبی می‌آید بیرون! رو به میدان آزادی. یعنی چیزی نزدیک به دوسوم مسیر اعلامی را قال می‌گذارد. حرف و بحث‌ها شروع می‌شود. در بعضی گروه‌ها کار به دعوا می‌کشد. مردم عصبانی‌اند. همه آن‌هایی که خیابان دماوند بودند، میدان امام حسین بودند، چهارراه ولیعصر بودند، میدان انقلاب بودند. فرمانده سپاه اطمینان می‌دهد ماشین به آزادی هم برسد توقف خواهد داشت. حتی می‌گوید نهایتا ممکن‌ست با هلی‌کوپتر از بالای سر جمعیت تا خیابان دماوند رد بشوند. ولی چیزی از عصبانیت مردم کم نمی‌شود. من توی گروه‌ها از در همراهی با مسئولین وارد می‌شوم که لابد مسئله امنیتی وجود داشته. ولی یکی از اظهارنظرهای مسئولین دیگر حکم تیر خلاص است و نمک روی زخم قال‌مانده‌ها. می‌گوید صبح بررسی کردیم و چون مسیر پل داشته تغییرش دادیم! حرفش لطیفه ماندگاری شد. تا سال‌ها همه از جوانه زدن و سبز شدن پل‌ها در صبح‌های تهران می‌گویند! خیلی از جامانده‌ها بالاخره تا چهارپنج ساعت بعد خودشان را رساندند اما بعضی هم نه. ماشین که به میدان آزادی می‌رسد محشر کبراست. شکوه جمعیت را تصاویر هوایی ثبت می‌کنند. بی‌نظیر. باشکوه. غرورآفرین. ماشین دور میدان آزادی به آرامی می‌گردد و در آغوش خسته و حزین مردم‌ست. من یاد حسرت چهل ساله حسرت‌الملوک‌ و پیروانش افتادم که سال‌هاست می‌خواهند یک روز بالاخره در میدان آزادی جشن بگیرند و آن دائم‌الخمر بی‌وطن، ابراهیم‌لَقوه‌ای براشان خلیج‌فارس بخواند! همان آهنگی را که در امارات، با خفت پذیرفت نخواند چون تویش خلیج‌فارس داشت!! حالا این جان ایران‌ست که دارد دور میدان آزادی باز دور مردم وطن می‌گردد. چقدر جای رضا امیرخانی خالی‌ست. این روزها خیلی بهش فکر می‌کنم. تهرانی‌ها ماشین را رها نمی‌کنند. جمعیت بیست میلیونی را خبرنگاران خارجی تخمین زدند! دنیا در بهت است. عصر که می‌شود حوالی ساعت چهار گمانم پیکرها به فرودگاه مهرآباد می‌رسند. و بعد تهران لحظاتی را تجربه می‌کند که هیچ نکرده. گمانم صدای تپش قلب تهرانی‌ها تا خود خلیج فارس می‌رسد. یک خبر دهان به دهان می‌چرخد. آقا برای همیشه از تهران رفت! از وقتی ساکن قم شدم دو بار خیلی عمیق خدا را شکر کردم که از تهران مهاجرت کردم. یکیش امروز بود. دلم برای دوستانم و همه آن‌هایی که امشب باید در تهران سرشان را روی بالش بگذارند می‌سوزد. با چندتایشان حرف می‌زنم و حیف که دوریم و نمی‌شود بپریم در آغوش‌های رنجور و درمانده هم. پیکرها وارد قم شدند و وای از فردای ما. به محمد می‌گویم عجب غروبی در پیش دارن امروز تهرانیا و فردا ما. ادامه دارد... 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
دوشنبه__پانزده_تیر_صفرپنج 🌾 محمد از اول گفته بود رقیه را برای تشییع قم نبرم برای همین خودش نماز تهران را رفت که حالا بماند پیش بچه تا من بروم. عصر خانم صاحبخانه زنگ زد و گفت اگر تنهایم با هم برویم. برای ساعت یک شب قرار گذاشتیم. رفتم سراغ چفیه‌ها و کوله اربعین. قلبم و دست و سرم با هم تیر می‌کشید. دو بطری آب را گذاشتم یخ بزند. توی کوله قرص ژلوفن گذاشتم و با تاکید چندباره محمد اسپری آسمم را هم برداشتم. دو ساشه نسکافه بدون شکر هم گذاشتم که موقع سردرد به دادم برسد. چفیه اربعین زهرا را هم برداشتم تا هم‌مسیرم باشد. بچه‌ام نیست اما دلش این‌جاست. با مامان فرستادمش مسافرت. دوتا لقمه نان و خرما و یک پنیرگردو هم گرفتم. هدیه‌هایی که برای بچه‌های کوچک خریدم را هم گذاشتم. شام را عمدا دیرتر خوردیم. رقیه را خواباندم و ساعت یک راهی شدیم. دلم می‌خواست پاهایم می‌شکست و هیچ‌وقت برای همچین اتفاقی از خانه بیرون نمی‌رفتم. حاج‌خانم را که دیدم دوست داشتم بغلش کنم و بگویم: «آخه ما کجا داریم می‌ریم؟» ولی خجالت کشیدم. تا میدان مرجعیت اسنپ گرفتیم. برخلاف انتظارم زود تایید کرد و قیمت نجومی هم نداشت. از خانه ما که پنج شش دقیقه تا مرجعیت راه است، شصت تومن کرایه منطقی بود. پیاده که شدیم دور میدان مرجعیت قیامت بود. قیامت ماشین و آدم و صدا و عکس. چند قدم که رفتیم روی تابلوی بزرگ شهری عکس بزرگ آقا را دیدم که داشت لبخند می‌زد. وسط میدان و در حال راه رفتن لابلای ماشین‌ها و بودم اما دو دستم را گرفتم جلوی صورتم و زارزار گریه کردم. وارد بلوار شهید کبیری شدیم. دلم می‌خواست از وسط بیابان بروم ولی از سگ‌ها می‌ترسیدم. حاج‌خانم هم می‌خواست خاکی نشود. بنده‌خدا خبر از چند ساعت بعد نداشت! هوا پر از گردوغبار بود و چند بار از شهرستانی‌هایی که رد می‌شدند شنیدم «وا مگه قمم مثل جنوب گردوخاک داره؟» خودم گذاشتم به حساب بیابانی بودن اطراف مسیر. سرتاسر بلوار کبیری موکب‌ها فعال و مشغول پذیرایی بودند. ما چون این تازه ابتدای مسیر بود جایی توقف نکردیم و چیزی نخوردیم. نزدیک تقاطع بلوار پیامبر اعظم بخشی را از وسط جاده خاکی رفتیم. از موکب‌ها و نور و سروصدایشان فاصله گرفته بودیم و کنار بیابان تازه آسمان و ماهی که نیمه بود به چشم می‌آمد. صدایی جز پچ‌پچ آرام آدم‌ها و خش‌خش خاک زیر کفش‌ها نمی‌آمد. نمی‌دانم چرا یاد رزم شب‌های اردوی جنوب افتادم. یاد سکانس‌هایی که از حرکت نیروها، شب عملیات، وسط بیابان دیده بودم. به بلوار پیامبر اعظم که رسیدیم موکب‌ها انگشت‌شمار بودند و چیزی جز بقول حاج‌خانم چای‌سرطانی ندیدیم. چای را در لیوان‌های یک‌بارمصرف پلاستیکی می‌دادند! یک‌بار وسط مسیر نشستیم لب جدول. من خاطره دیدار خصوصی‌مان با آقا را برایش تعریف کردم و ماجرای انگشتر را هم گفتم. سیستم صوت به نحو عجیب و امیدوارکننده‌ای عالی بود! صدا در همه طول بلوار یک‌دست و واضح می‌آمد. آخرهای مسیر آقای میرزامحمدی شروع به سخنرانی و روضه کرد. نزدیک‌های میدان آل‌یاسین پشت بلندگو اعلام شد ظرفیت داخل مسجد تکمیل‌ست. همان‌جا دستبندهای سرخ خونخواهی بهمان دادند. ربان پهن سرخ را بستم به مچم. تقریبا پشت درهای مسجد روبروی دارالشفا اندازه دو نفر جای خالی پیدا کردیم و نشستیم. جمعیت مثل چشمه از زمین می‌جوشید و هر لحظه بیشتر می‌شد. هیچ صفحه نمایشی در دیدمان نبود. فقط صدا داشتیم. صدای سخنرانی‌های پی‌درپی و مداحی‌های کم‌شور. تسبیح را برداشتم و منتظر اذان صبح، شروع به فرستادن صلوات و استغفار کردم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾اصلا چه معنی دارد خانه زندگی را این‌جور ول کنم؟ چه معنی دارد بنشینم پای تلوزیون و همه فیلم‌های گوشی را باز کنم؟ نه. من از ظهر افتادم به کار و بار خودم. آشپزخانه را مرتب کردم. گرد کتابخانه‌ها و میزها را گرفتم. آینه‌ها را برق انداختم. گلدان‌ها را آب دادم. حالا درست است همیشه ته تهش سالی دوبار برگ‌هایشان را با دستمال نم‌دار پاک کنم ولی امروز نشستم سر صبر دانه دانه‌شان را پاک کردم. گل رسیدگی می‌خواهد! الکی نیست که. کفش‌ها! کتونی‌هام را خیلی وقت‌ست نشستم. با برس افتادم به جانشان و گذاشتم توی آفتاب. کارها تمام شده. شام هم که داریم. هی می‌روم توی آشپزخانه در و دیوار را نگاه می‌کنم. قندان‌ها را کی پر کردم؟ گاز چرا لک ندارد؟ سرامیک‌ها هنوز وقت شستنشان نیست. می‌روم توی اتاق. بگو زن هول بودی ظهری همه کارها را تندتند کردی؟ دنبالم کارم و همزمان گوش و چشمم با شبکه خبر ۲. گریه می‌کنم ولی ریزریز. دستمال نانو گرفتم به دست و مثل شکارچی منتظر شکارم. وقت اذان مشهد است. موذن را کی انتخاب کرده بود؟ الله‌اکبر اول را که می‌گوید شیشه ریزریز ترک‌برداشته‌ای درونم می‌پاشد. می‌نشینم روی مبل و دستمال نانو به دست، بلند بلند زار می‌زنم. غمگین‌ترین غروبی بود که تا حالا بارش آمده روی قلبم. باز گفتم قلب! هی یادم می‌رود ما چهار ماه‌ست قلب نداریم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
⚫️وحشت مال ماست از حالا به بعد... ولی مردم! سیدعلی فرزند سید جواد را که گفتید، دستتان را مشت کنید و بگیرید سمت آسمان. مشتتان را ودیعه بگذارید بین خودتان و خدا.🚩 @parhun
بالاخره به پناهگاه رفتی حبیبم. @parhun
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌾بعد یک‌هفته امروز تلوزیونمان از صبح خاموش‌ست. نه توی «بله» وضعیت کسی را نگاه می‌کنم، نه عکس و فیلم‌ها را باز می‌کنم. طاقت ندارم و نمی‌خواهم چیزی از دارالذکر را ببینم. حتی پیکر به ظاهر بی‌جانت روی زمین، قوت ما بود. روانشناس‌ها می‌گویند آدم سوگوار باید خیلی عینی و فیزیکی با نبود عزیزش مواجه بشود. ما چهار ماه تو را نداشتیم و یک هفته پیکرت را بین جسم‌های بی‌جانمان چرخاندیم. بس نیست؟ پس چرا این مواجهه کاری برایم نمی‌کند؟ می‌ترسم. من خیلی می‌ترسم بابا جان. @parhun