eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
427 دنبال‌کننده
72 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
اسفند ۴۰۴ که به نهمین روزش رسید همه کتاب‌هایی که از بسم‌الله‌ش گذشته بودم بسته شد. فیزیکی و صوتی. چه آن کتاب صوتی که فقط بیست دقیقه ازش مانده بود، چه کتابی که تازه دست گرفته بودم. تا سه ماه مطلقا هیچ کتابی نخواندم. حوصله‌ام نمی‌کشید. ترم بهار هم از هنرجوهای نویسندگی‌ام گزارش مطالعه نمی‌گرفتم. یک‌بار که در جواب یکیشان باید از سبد مطالعاتی خودم می‌گفتم سر درددلم باز شد. بهش گفتم سه ماه بیشترست لای کتابی را باز نکرده‌ام و بیاید آرام آرام با هم شروع کنیم. از کتاب صوتی شروع کردم و رفته‌رفته شیب ملایم را تندتر کردم. طول کشید تا بیفتم روی ریل قبلی. حالا که باز برگشتم به آغوش کلمات، می‌خواهم تجربه هر کتاب را در پرهون با هشتگ ثبت کنم. از سه هفته پیش کتاب‌هایی را شروع و تمام کردم و دو کتابی که ماه‌ها نصفه و نیمه رها شده بود را به پایان رساندم. در هفته اول برای دست‌گرمی حتی کتاب‌هایی را دوباره‌خوانی کردم. به مرور و مختصر، تجربه‌ام را با شما به اشتراک می‌گذارم. ☕️📚 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚سال بلوا از عباس معروفی یکی از دو کتابی بود که دوباره‌خوانی کردم. این‌بار نسخه صوتی‌اش را با صدای عاطفه رضوی گوش کردم که خوانش خوبی بود. معروفی از نویسنده‌های مورد علاقه من‌ست و قلمش کمی به ادبی‌‌نویسی نادر ابراهیمی نزدیک. برای همین خواندن این اثرش هم برای من لذت‌بخش بود. بعد خواندن این کتاب هر وقت کوزه و خاک و ظرف سفالی می‌بینم یاد عشق نوشا و حسینا می‌افتم که تکه‌ای از تاریخ معاصر ایران را روایت کرده. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾سوار اتوبوس‌های پارک‌وی تجریش که می‌شویم دیگر زنی سی‌ونه ساله نیستم. می‌روم در تونل پانزده تا بیست و چندسالگی. زهرا می‌خواهد پیام‌های ایتایش را بخواند. بهش مهلت نمی‌دهم. دیدنی‌ها و نشان‌دادنی‌هایی دارم که انگار رسالتی‌اند بر دوشم! باید همه را بی کم‌وکاست بهش منتقل کنم. امان نمی‌دهم. خاطرات را با جزئیات تعریف می‌کنم و از سوالاتی که می‌پرسد می‌فهمم به قدر کافی برایش جذاب بوده. جابه‌جا رد پای خودم را روی سنگ‌فرش‌های خیابان ولیعصر می‌بینم. به تجریش که می‌رسیم اوضاع وخیم‌تر می‌شود. افتادم میان انبوهی خاطره که با وضوح بالا جلوی چشمم سبز شدند. همین‌جور که حرف می‌زنم و انگشت اشاره‌ام را به اطراف می‌چرخانم گریه می‌کنم. می‌خندم. ذوق‌زده می‌شوم. دنبال نشانه‌ها و نشان‌هام. هر کدامشان که باقی مانده باشد. دخترک را با خودم می‌کشانم این طرف و آن طرف. می‌برمش مانتو دیبا. میان رگال مانتوها که پرسه می‌زنیم خودم را می‌بینم و مامان را که همیشه دست پر از این در بیرون می‌رفتیم. شیرینی‌فروشی سر بازار، شده آرایشی‌فروشی و نمی‌شود زهرا را ببرم دانمارکی بخریم برای خیراتی جلوی در امام‌زاده. ساخت‌وسازهای امام‌زاده صالح بالاخره تمام شده. شهدای گمنام وسط حیاط حالا کلی هم‌نشینِ به‌نام پیدا کرده‌اند. بستنی‌فروشی که زمستان‌ها مشتری فرنی‌اش بودیم، داروخانه شده و نمی‌شود برای زهرا ازش فالوده بخرم. گرسنه‌ایم. زهرا می‌گوید برویم جایی که قبلا باهاش خاطره داشتم. خوشش آمده از تونلی که گیر کردم تویش. محیط سفره‌خانه‌ای که با مامان می‌رفتیم حالا دیگر مناسب ما نیست، بهش می‌گویم برویم هایدا. ساندویچمان خوشمزه بود اما حجم سس وسطش با توصیفات چندوقت پیشم مغایرت داشت! زهرا غرق در خوشی‌ست و من غرق خاطرات. پشت میز رستوران نگاهش می‌کنم. او هم. دلم می‌خواهد بدانم دختر نوجوانم من را چطور می‌بیند. بزرگ‌تر که شد و یاد امروز افتاد به چی فکر می‌کند؟ مادر که شد، دست دخترش را می‌گیرد ببرد تجریش‌گردی و راجع به امروز من و خودش حرف بزند؟ فکر می‌کنم ما مادرها پیرو هر مکتب و دیدگاه تربیتی که باشیم، بخواهیم یا نخواهیم، جایی در عمق‌ ظریف‌ترین مویرگ‌های چشم دخترمان ریشه می‌کنیم. ما مادرها با دخترهایمان تکثیر می‌شویم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾همه دیروز دخترم را تار می‌دیدم! توی صف که ایستاده بود، از زیر قرآن و میان دود اسپند که رد می‌شد، برایم که دست تکان می‌داد تار می‌دیدمش. اشک رودی بود خروشان و وحشی و قلبم دم‌به‌دم داشت زبانه می‌کشید. باز گیر کرده بودم زیر آوار. و خدا می‌داند با هر لبخندی که زدم، ذوقی که کردم، قندی که در دلم آب شد، آواری نشست روی استخوان سینه‌ام. به شکوفه فکر می‌کنم. شکوفه‌ سیب، شکوفه بادام، شکوفه نارنج. به شکوفه‌های ریخته روی زمین. به کمر تا شده کشاورزی که صبح بعد تگرگ، ایستاده روبروی باغ. و به دست‌های سبزش که باز بی‌فراموشی و یأس، بذر جدید امانت می‌دهد به خاک. ما همان کشاورزیم. دست‌هامان سبز، دل‌های شکسته‌مان امیدوار. ما نو به نو سبز می‌شویم. جوانه می‌کنیم و از خاک وطن می‌روییم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun