📚سال بلوا از عباس معروفی یکی از دو کتابی بود که دوبارهخوانی کردم. اینبار نسخه صوتیاش را با صدای عاطفه رضوی گوش کردم که خوانش خوبی بود.
معروفی از نویسندههای مورد علاقه منست و قلمش کمی به ادبینویسی نادر ابراهیمی نزدیک.
برای همین خواندن این اثرش هم برای من لذتبخش بود.
بعد خواندن این کتاب هر وقت کوزه و خاک و ظرف سفالی میبینم یاد عشق نوشا و حسینا میافتم که تکهای از تاریخ معاصر ایران را روایت کرده.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#کتابی_که_خواندم
#سال_بلوا
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾سوار اتوبوسهای پارکوی تجریش که میشویم دیگر زنی سیونه ساله نیستم.
میروم در تونل پانزده تا بیست و چندسالگی. زهرا میخواهد پیامهای ایتایش را بخواند. بهش مهلت نمیدهم. دیدنیها و نشاندادنیهایی دارم که انگار رسالتیاند بر دوشم! باید همه را بی کموکاست بهش منتقل کنم. امان نمیدهم. خاطرات را با جزئیات تعریف میکنم و از سوالاتی که میپرسد میفهمم به قدر کافی برایش جذاب بوده. جابهجا رد پای خودم را روی سنگفرشهای خیابان ولیعصر میبینم. به تجریش که میرسیم اوضاع وخیمتر میشود. افتادم میان انبوهی خاطره که با وضوح بالا جلوی چشمم سبز شدند. همینجور که حرف میزنم و انگشت اشارهام را به اطراف میچرخانم گریه میکنم. میخندم. ذوقزده میشوم. دنبال نشانهها و نشانهام. هر کدامشان که باقی مانده باشد. دخترک را با خودم میکشانم این طرف و آن طرف. میبرمش مانتو دیبا. میان رگال مانتوها که پرسه میزنیم خودم را میبینم و مامان را که همیشه دست پر از این در بیرون میرفتیم. شیرینیفروشی سر بازار، شده آرایشیفروشی و نمیشود زهرا را ببرم دانمارکی بخریم برای خیراتی جلوی در امامزاده. ساختوسازهای امامزاده صالح بالاخره تمام شده. شهدای گمنام وسط حیاط حالا کلی همنشینِ بهنام پیدا کردهاند.
بستنیفروشی که زمستانها مشتری فرنیاش بودیم، داروخانه شده و نمیشود برای زهرا ازش فالوده بخرم. گرسنهایم. زهرا میگوید برویم جایی که قبلا باهاش خاطره داشتم. خوشش آمده از تونلی که گیر کردم تویش. محیط سفرهخانهای که با مامان میرفتیم حالا دیگر مناسب ما نیست، بهش میگویم برویم هایدا. ساندویچمان خوشمزه بود اما حجم سس وسطش با توصیفات چندوقت پیشم مغایرت داشت!
زهرا غرق در خوشیست و من غرق خاطرات.
پشت میز رستوران نگاهش میکنم. او هم. دلم میخواهد بدانم دختر نوجوانم من را چطور میبیند. بزرگتر که شد و یاد امروز افتاد به چی فکر میکند؟ مادر که شد، دست دخترش را میگیرد ببرد تجریشگردی و راجع به امروز من و خودش حرف بزند؟
فکر میکنم ما مادرها پیرو هر مکتب و دیدگاه تربیتی که باشیم، بخواهیم یا نخواهیم، جایی در عمق ظریفترین مویرگهای چشم دخترمان ریشه میکنیم.
ما مادرها با دخترهایمان تکثیر میشویم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#ما_مادرها
🌾همه دیروز دخترم را تار میدیدم!
توی صف که ایستاده بود، از زیر قرآن و میان دود اسپند که رد میشد، برایم که دست تکان میداد تار میدیدمش.
اشک رودی بود خروشان و وحشی و قلبم دمبهدم داشت زبانه میکشید.
باز گیر کرده بودم زیر آوار.
و خدا میداند با هر لبخندی که زدم، ذوقی که کردم، قندی که در دلم آب شد، آواری نشست روی استخوان سینهام.
به شکوفه فکر میکنم. شکوفه سیب، شکوفه بادام، شکوفه نارنج.
به شکوفههای ریخته روی زمین.
به کمر تا شده کشاورزی که صبح بعد تگرگ، ایستاده روبروی باغ.
و به دستهای سبزش که باز بیفراموشی و یأس، بذر جدید امانت میدهد به خاک.
ما همان کشاورزیم.
دستهامان سبز، دلهای شکستهمان امیدوار.
ما نو به نو سبز میشویم.
جوانه میکنیم و از خاک وطن میروییم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#جشن_شکوفهها
#به_شکوفهها_به_باران