664.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم کیفیت بالایی ندارد اما خوب بشنویدش.
رفیقمان، عالیجنابِ سایه میگوید: «ذات عبارت دوستت دارم، محرمانهست.»
حقتر از این؟!
این همان هماهنگی فرم و محتواست.
چیزی که خاصیت اختصاصی بودن بین دو نفر دارد را نباید و نمیشود با فریاد گفت.
امشب سر کلاس روایت داشتم به این فکر میکردم واکاوی خود، بازگشت به خود، کشف لایههای زیرین احساسات و شخصیت خود، با هیاهو ممکن نیست. لازمهاش آرامش، سکون در لحظه و قرار است.
و من اینها را سر آن کلاس ندارم.
دوست داشتم توی همچین کلاسی فقط صدای استاد را میشنیدم و هیچ عاملی نبود که مرا از رجوع به خودم وا گذارد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#آرزوهام
#هماهنگی_فرم_و_محتوا
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای که مهجوری عشــــــــاق روا میداری
عاشـــــــــقان را ز بر خویش جدا میداری
تشنه بادیـــــــــه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خـــــــــدا میداری
دل ببردی و بحل کردمت ای جـــــــان لیکن
به از این دار نگاهش که مـــــــرا میداری
ساغر ما که حریفان دگــــــــر مینوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا مــــــــــیداری
ای مگس حضــــرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمـــــــت ما میداری
تو به تقصیـــر خود افتادی از این در محروم
از که مینالی و فریــــــــاد چرا میداری
📜شمسالـــــــدین محـــــــمد حــــــــافظ شیـــــرازی
@parhun
🌾برای برنامه دیروز چندخطی آماده کرده بودم.
میرفتم اختتامیه سوگواره روضههای داستانی.
میخواستم بگویم «ما امتی هستیم که حالا میتوانیم ادعا کنیم اکثر روضههای مکنون تاریخ دارد مقابل چشمانمان تبدیل به روضههای مکشوف میشود. روضههایی که سالها شنیدهایم و خواندهایم حالا دارد یکییکی جلوی رویمان تصویر و بهروز میشود.»
دیروز که اینها را آماده میکردم هنوز آن حدودِ سه دقیقه نمایش مضحک را ندیده بودم.
هنوز این بخش روضه هزار ساله، با چنین وضوحی پیش چشمم نقش نبسته بود.
راستش من اندازه تمام هزار سالی که روضهخوانان ماجرای آن اماننامه پیسیزده را گفتند و اشک غیرتیها را درآوردند، با شنیدن این روضه شرمنده شدم.
اندازه هزار سال روضهخوانی، همراه بالابلندی که هم برادر بود و هم سردار، سرم را گرفتم پایین و چیزی توی قلبم هزار تکه شد.
من قدر هزار سال و هزاران حنجره روضهخوان، آب شدم که آن یارو با خودش چی فکر کرده بود که اماننامه گرفت جلوی چشمهای بُراق عــــَــــــباس؟!
دیشب در اختتامیه نشد حرف بزنم و بعد از مراسم که آن نزدیکِ سه دقیقه روضه مصور را دیدم با خودم گفتم چه خوب که نشد. به نظرم چیزی در جملهام اشکال داشت.
باید واژهای را عوض میکردم.
اکثر روضههای مکنون تاریخ؟
همه روضههای مکنون تاریخ، دقیقتر نیست؟!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#دلقک_خونی
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
به رغـــم مدعیانی که منــــــــع عـــــشــــــق کنند
جمــــــــال چهره تـــــــو حجّت موجــــــــه ماست
#نماز_اقتدار
#نماز_افتخار
@parhun
لاحَولَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِالله العلیالعَظیم.
🍃اقتدا میکنم به امام عزاداری که میان معرکه تهدید و بمبهای یک تُنی، تعقیبات نمازش را هم ترک نکرد؛
قُربَةً اِلی الله،
الله اکبر..
#نماز_اقتدار
#نماز_افتخار
@parhun
🌾آقای نویسنده سلام.
نویسندگی ویژگیای نبود که مردم با آن بشناسندت. حتی مردم سرزمین خودت. برای من اما اینکه تو داستاننویس بودی از همه چیز مهمترست. یعنی حالا اینطور شده. حالا که دربارهات خواندهام، عکس و فیلم دیدهام و بهت فکر کردهام. تا پیش از این تو برای من مجاهدی بودی که دارد برای وطنش مبارزه میکند.
من تا حالا فکر میکردم کمترین چیزی که میشود باهاش جنگید، سنگ است. فکر میکردم کمترین کاری که میتوانی برای وطنت بکنی اینست که سنگی توی مشت پرقدرتت بگیری و با شتاب پرتابش کنی.
حالا من دو روزست تو را شناختهام. هنوز بیست و چهار ساعت نشده اما بیشتر از بیست و چهار بار آن چند ثانیه فیلم را دیدهام. آن سکانس پایانی را.
دیدهام و به همه چیزش فکر کردهام.
به مکانش که خانهای درهم فرو ریختهست. خانهای که لابد روزی زنی در آشپزخانهای که در فیلم، پشت سر توست ظرف میشسته و به عادت همه زنان شرقی زیر لب آواز میخوانده. "شعب العربی وین" یا "بلادی" را و شاید هم قطعهای از محمود درویش زمزمه میکرده.
به زمانش و روشنی روز که دارد به مفهوم مرکزی صحنه کمک میکند. همه چیز پیداست. آفتاب دارد میتابد روی خاک و خاک گرم است.
به ضدقهرمانش که بیش از اندازه پرشتاب و مسلط ست. خنگ و پیش پا افتاده نیست و موذی به نظر میرسد. با سرعت و دقت بالا دارد میرود سر وقت قهرمان و میایستد بالای سرش.
به شخصیت اصلی، به قهرمانش که تویی و نشستهای روی مبل آن خانه. چیزهایی که از تو به چشم مخاطب میرسد واضح نیست اما وضوح حسی که داری منتقل میکنی همه را به اعتراف آورده. از همان اول کار چشم دوختهای توی چشمهای ضدقهرمان، توی چشم قاتلت، چشم شیطان. بیحرکتی اضافه. دارم فکر میکنم رعبآورتر از این چیزی در دنیا هست که زخمی و متلاشی، تک و تنها نشسته باشی در ناامنی مطلق و یکباره قاتلت بیاید در فاصله دو سه متری و مکث کند مقابلت؟ خواننده داستان اینجا دیگر نفسهاش به شماره افتاده و قلبش تند میزند. میداند قهرمانش ثانیهای بعد در همین وضعیت تیر خلاص میخورد و این نمای پایانی قصهست.
اما تو نویسندهای. داستاننویس. باید صحنه پایانی را قهرمانانه رقم بزنی. جوری که ضدقهرمان با همه هیبت و حیلهگریش، سست و شکستخورده به چشم مخاطب بیاید.
تو نویسندهای و قهرمان را زخمی مینویسی اما متلاشی نه. تنهایش میگذاری اما ترسیده نه. اگر نه توی آن صحنه شاهکار، لااقل زبان بدن یک آدم متلاشی ترسخورده به خودت میگرفتی. نه اینکه مثل کوه، سنگین نشسته باشی روی مبل خانهای و درحالی که جراحت یک دستت تمام دسته مبل را خونی کرده با دست دیگر _که آن هم مجروحست_ تکه چوبی پرتاب کنی طرف ضدقهرمان. تو حتی وقتی چوب را پرتاب میکنی هنوز مسلط و سنگین نشستهای روی مبل. بی حرکتی اضافه.
آقای نویسنده! حالا دیگر مطمئنم اگر ازم پرسیدند الگویت در نویسندگی چه کسیست، خواهم گفت:
مجاهد شهید یحـــــــیــــــــی ســـِــنوار!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#نمای_پایانی
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
بوسیدمَش و آرام در گوشش گفتم:
«به خواهرت پز ندیا ولی تو منو مامان کردی!»
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#تولدت_مبارک_بلور_خونه
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه