eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
یا رب مپـــــــــسند..
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
🌾برای برنامه دیروز چندخطی آماده کرده بودم. می‌رفتم اختتامیه سوگواره روضه‌های داستانی. می‌خواستم بگویم «ما امتی هستیم که حالا می‌توانیم ادعا کنیم اکثر روضه‌های مکنون تاریخ دارد مقابل چشمانمان تبدیل به روضه‌های مکشوف می‌شود. روضه‌هایی که سال‌ها شنیده‌ایم و خوانده‌ایم حالا دارد یکی‌یکی جلوی رویمان تصویر و به‌روز می‌شود.» دیروز که این‌ها را آماده می‌کردم هنوز آن حدودِ سه دقیقه نمایش مضحک را ندیده بودم. هنوز این بخش روضه‌ هزار ساله، با چنین وضوحی پیش چشمم نقش نبسته بود. راستش من اندازه تمام هزار سالی که روضه‌خوانان ماجرای آن امان‌نامه پیسی‌زده را گفتند و اشک غیرتی‌ها را درآوردند، با شنیدن این روضه شرمنده شدم. اندازه هزار سال روضه‌خوانی، همراه بالابلندی که هم برادر بود و هم سردار، سرم را گرفتم پایین و چیزی توی قلبم هزار تکه شد. من قدر هزار سال و هزاران حنجره روضه‌خوان، آب شدم که آن یارو با خودش چی فکر کرده بود که امان‌نامه گرفت جلوی چشم‌های بُراق عــــَــــــباس؟! دیشب در اختتامیه نشد حرف بزنم و بعد از مراسم که آن نزدیکِ سه دقیقه روضه مصور را دیدم با خودم گفتم چه خوب که نشد. به نظرم چیزی در جمله‌ام اشکال داشت. باید واژه‌ای را عوض می‌کردم. اکثر روضه‌های مکنون تاریخ؟ همه روضه‌های مکنون تاریخ، دقیق‌تر نیست؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
خـــــُــــــب؛ می‌گفتی... @parhun
🍃🍃🍃🍃 🍃🍃🍃 🍃🍃 🍃 به رغـــم مدعیانی که منــــــــع عـــــشــــــق کنند جمــــــــال چهره تـــــــو حجّت موجــــــــه ماست @parhun
لاحَولَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِالله العلی‌العَظیم. 🍃اقتدا می‌کنم به امام عزاداری که میان معرکه تهدید و بمب‌های یک تُنی، تعقیبات نمازش را هم ترک نکرد؛ قُربَةً اِلی الله، الله اکبر.. @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾آقای نویسنده سلام. نویسندگی ویژگی‌ای نبود که مردم با آن بشناسندت. حتی مردم سرزمین خودت. برای من اما این‌که تو داستان‌نویس بودی از همه چیز مهم‌ترست. یعنی حالا این‌طور شده. حالا که درباره‌ات خوانده‌ام، عکس و فیلم دیده‌ام و بهت فکر کرده‌ام. تا پیش از این تو برای من مجاهدی بودی که دارد برای وطنش مبارزه می‌کند. من تا حالا فکر می‌کردم کم‌ترین چیزی که می‌شود باهاش جنگید، سنگ است. فکر می‌کردم کم‌ترین کاری که می‌توانی برای وطنت بکنی این‌ست که سنگی توی مشت پرقدرتت بگیری و با شتاب پرتابش کنی. حالا من دو روزست تو را شناخته‌ام. هنوز بیست و چهار ساعت نشده اما بیشتر از بیست و چهار بار آن چند ثانیه فیلم را دیده‌ام. آن سکانس پایانی را. دیده‌ام و به همه چیزش فکر کرده‌ام. به مکانش که خانه‌ای درهم فرو ریخته‌ست. خانه‌ای که لابد روزی زنی در آشپزخانه‌ای که در فیلم، پشت سر توست ظرف می‌شسته و به عادت همه زنان شرقی زیر لب آواز می‌خوانده. "شعب العربی وین" یا "بلادی" را و شاید هم قطعه‌ای از محمود درویش زمزمه می‌کرده. به زمانش و روشنی روز که دارد به مفهوم مرکزی صحنه کمک می‌کند. همه چیز پیداست. آفتاب دارد می‌تابد روی خاک و خاک گرم است. به ضدقهرمانش که بیش از اندازه پرشتاب و مسلط ست. خنگ و پیش پا افتاده نیست و موذی به نظر می‌رسد. با سرعت و دقت بالا دارد می‌رود سر وقت قهرمان و می‌ایستد بالای سرش. به شخصیت اصلی، به قهرمانش که تویی و نشسته‌ای روی مبل آن خانه. چیزهایی که از تو به چشم مخاطب می‌رسد واضح نیست اما وضوح حسی که داری منتقل می‌کنی همه را به اعتراف آورده. از همان اول کار چشم دوخته‌ای توی چشم‌های ضدقهرمان، توی چشم قاتلت، چشم شیطان. بی‌حرکتی اضافه. دارم فکر می‌کنم رعب‌آورتر از این چیزی در دنیا هست که زخمی و متلاشی، تک و تنها نشسته باشی در ناامنی مطلق و یک‌باره قاتلت بیاید در فاصله دو سه متری و مکث کند مقابلت؟ خواننده داستان این‌جا دیگر نفس‌هاش به شماره افتاده و قلبش تند می‌زند. می‌داند قهرمانش ثانیه‌ای بعد در همین وضعیت تیر خلاص می‌خورد و این نمای پایانی قصه‌ست. اما تو نویسنده‌ای. داستان‌نویس. باید صحنه پایانی را قهرمانانه رقم بزنی. جوری که ضدقهرمان با همه هیبت و حیله‌گریش، سست و شکست‌خورده به چشم مخاطب بیاید. تو نویسنده‌ای و قهرمان را زخمی می‌نویسی اما متلاشی نه. تنهایش می‌گذاری اما ترسیده نه. اگر نه توی آن صحنه شاهکار، لااقل زبان بدن یک آدم متلاشی ترس‌خورده به خودت می‌گرفتی. نه این‌که مثل کوه، سنگین نشسته باشی روی مبل خانه‌ای و درحالی که جراحت یک دستت تمام دسته مبل را خونی کرده با دست دیگر _که آن هم مجروح‌ست_ تکه چوبی پرتاب کنی طرف ضدقهرمان. تو حتی وقتی چوب را پرتاب می‌کنی هنوز مسلط و سنگین نشسته‌ای روی مبل. بی حرکتی اضافه. آقای نویسنده! حالا دیگر مطمئنم اگر ازم پرسیدند الگویت در نویسندگی چه کسی‌ست، خواهم گفت: مجاهد شهید یحـــــــیــــــــی ســـِــنوار! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
بوسیدمَش و آرام در گوشش گفتم: «به خواهرت پز ندیا ولی تو منو مامان کردی!» 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
هدایت شده از روایت نصر
💢ویژه‌برنامه تحریم کالا‌های اسرائیلی 🔻با حضور سرکار خانم سبا نمکی ‼️در این نشست برخط که در بستر اسکای روم برگزار خواهد شد، ما درباره تجربه‌ی ۱۵ ساله‌ی خانم نمکی در تحریم برند‌های اسرائیلی گفت‌وگو خواهیم کرد! ⏰ساعت ۱۶:۳۰ منتظرتان هستیم! دوستانتان را نیز به این ویژه‌برنامه دعوت کنید و در این جهاد تبیین سهیم باشید! 🇱🇧@Revayate_nasr