🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
به رغـــم مدعیانی که منــــــــع عـــــشــــــق کنند
جمــــــــال چهره تـــــــو حجّت موجــــــــه ماست
#نماز_اقتدار
#نماز_افتخار
@parhun
لاحَولَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِالله العلیالعَظیم.
🍃اقتدا میکنم به امام عزاداری که میان معرکه تهدید و بمبهای یک تُنی، تعقیبات نمازش را هم ترک نکرد؛
قُربَةً اِلی الله،
الله اکبر..
#نماز_اقتدار
#نماز_افتخار
@parhun
🌾آقای نویسنده سلام.
نویسندگی ویژگیای نبود که مردم با آن بشناسندت. حتی مردم سرزمین خودت. برای من اما اینکه تو داستاننویس بودی از همه چیز مهمترست. یعنی حالا اینطور شده. حالا که دربارهات خواندهام، عکس و فیلم دیدهام و بهت فکر کردهام. تا پیش از این تو برای من مجاهدی بودی که دارد برای وطنش مبارزه میکند.
من تا حالا فکر میکردم کمترین چیزی که میشود باهاش جنگید، سنگ است. فکر میکردم کمترین کاری که میتوانی برای وطنت بکنی اینست که سنگی توی مشت پرقدرتت بگیری و با شتاب پرتابش کنی.
حالا من دو روزست تو را شناختهام. هنوز بیست و چهار ساعت نشده اما بیشتر از بیست و چهار بار آن چند ثانیه فیلم را دیدهام. آن سکانس پایانی را.
دیدهام و به همه چیزش فکر کردهام.
به مکانش که خانهای درهم فرو ریختهست. خانهای که لابد روزی زنی در آشپزخانهای که در فیلم، پشت سر توست ظرف میشسته و به عادت همه زنان شرقی زیر لب آواز میخوانده. "شعب العربی وین" یا "بلادی" را و شاید هم قطعهای از محمود درویش زمزمه میکرده.
به زمانش و روشنی روز که دارد به مفهوم مرکزی صحنه کمک میکند. همه چیز پیداست. آفتاب دارد میتابد روی خاک و خاک گرم است.
به ضدقهرمانش که بیش از اندازه پرشتاب و مسلط ست. خنگ و پیش پا افتاده نیست و موذی به نظر میرسد. با سرعت و دقت بالا دارد میرود سر وقت قهرمان و میایستد بالای سرش.
به شخصیت اصلی، به قهرمانش که تویی و نشستهای روی مبل آن خانه. چیزهایی که از تو به چشم مخاطب میرسد واضح نیست اما وضوح حسی که داری منتقل میکنی همه را به اعتراف آورده. از همان اول کار چشم دوختهای توی چشمهای ضدقهرمان، توی چشم قاتلت، چشم شیطان. بیحرکتی اضافه. دارم فکر میکنم رعبآورتر از این چیزی در دنیا هست که زخمی و متلاشی، تک و تنها نشسته باشی در ناامنی مطلق و یکباره قاتلت بیاید در فاصله دو سه متری و مکث کند مقابلت؟ خواننده داستان اینجا دیگر نفسهاش به شماره افتاده و قلبش تند میزند. میداند قهرمانش ثانیهای بعد در همین وضعیت تیر خلاص میخورد و این نمای پایانی قصهست.
اما تو نویسندهای. داستاننویس. باید صحنه پایانی را قهرمانانه رقم بزنی. جوری که ضدقهرمان با همه هیبت و حیلهگریش، سست و شکستخورده به چشم مخاطب بیاید.
تو نویسندهای و قهرمان را زخمی مینویسی اما متلاشی نه. تنهایش میگذاری اما ترسیده نه. اگر نه توی آن صحنه شاهکار، لااقل زبان بدن یک آدم متلاشی ترسخورده به خودت میگرفتی. نه اینکه مثل کوه، سنگین نشسته باشی روی مبل خانهای و درحالی که جراحت یک دستت تمام دسته مبل را خونی کرده با دست دیگر _که آن هم مجروحست_ تکه چوبی پرتاب کنی طرف ضدقهرمان. تو حتی وقتی چوب را پرتاب میکنی هنوز مسلط و سنگین نشستهای روی مبل. بی حرکتی اضافه.
آقای نویسنده! حالا دیگر مطمئنم اگر ازم پرسیدند الگویت در نویسندگی چه کسیست، خواهم گفت:
مجاهد شهید یحـــــــیــــــــی ســـِــنوار!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#نمای_پایانی
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
بوسیدمَش و آرام در گوشش گفتم:
«به خواهرت پز ندیا ولی تو منو مامان کردی!»
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#تولدت_مبارک_بلور_خونه
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
هدایت شده از روایت نصر
💢ویژهبرنامه تحریم کالاهای اسرائیلی
🔻با حضور سرکار خانم سبا نمکی
‼️در این نشست برخط که در بستر اسکای روم برگزار خواهد شد، ما درباره تجربهی ۱۵ سالهی خانم نمکی در تحریم برندهای اسرائیلی گفتوگو خواهیم کرد!
⏰ساعت ۱۶:۳۰ منتظرتان هستیم!
دوستانتان را نیز به این ویژهبرنامه دعوت کنید و در این جهاد تبیین سهیم باشید!
#تحریم_کالاهای_اسرائیلی
🇱🇧@Revayate_nasr
پـــَــــرهـــــــــون🌖
💢ویژهبرنامه تحریم کالاهای اسرائیلی 🔻با حضور سرکار خانم سبا نمکی ‼️در این نشست برخط که در بستر ا
⬆️
⬆️
⬆️
🔗https://www.skyroom.online/ch/mrarasteh/revayatenasr
⬆️رأس ساعت ۱۶:۳۰ روی پیوند بالا بزنید و گزینه مهمان را انتخاب کنید تا وارد جلسه برخط شوید.
🌾قدیمیترین تصویری که از مادرم توی ذهن دارم پشت چراغ قرمز است. فرمان رنوی نخودی را توی دست گرفته و آفتاب افتاده روی دستکشهای چرم قهوهایاش. عطر گل مریم پیچیده توی کابین کوچک رنو و تنها صدایی که میشنوم زمزمه آرام مامان است:
«ساغرم شکست ای ساقی رفتهام ز دست ای ساقی
در میان طوفان بر موج غم شکسته منم بر زورق شکسته منم ای ناخدای عالم»
داشتیم برمیگشتیم خانه. او از سر کار و من از مهد کودک.
مهد کودک بیمارستان توی حیاط پشتی بود و مامان بعد از اینکه هر روز صبح مرا با دستهای لطیفش به خاله مهد میسپرد، از در پشتی بیمارستان وارد محل کارش میشد.
مادرم ماما بود. چند سال بعد از بیمارستان بیرون آمد و در درمانگاه مشغول شد. گاهی من را هم با خودش میبرد. پیرمردی را به یاد دارم که پنج شش باری توی درمانگاه دیدمش. یک پیرمرد تیپیکال روستایی با شلواری کهنه، کلاه نمدی سیاه و کتی که روی جلیقهای دستباف میپوشید. یکبار که کتش را که درآورد جلیقه را دیدم و هنوز ترکیب رنگ زرشکی و کرمش یادم مانده. پیرمرد را که از دور میدیدم میدویدم پیش مامان و خبرش میکردم. او میآمد به درمانگاه تا مادرم را ببیند. هر وقت میآمد فورا به دستهایش نگاه میکردم و مطمئن میشدم همان کار همیشگی را دارد. مامان چند سال آخر خدمتش را در درمانگاه توی بخش چشمپزشکی کار میکرد. پیرمرد وارد اتاق میشد و مادرم به احترامش تا جلوی در میآمد. سلام علیک گرمی میکردند و مامان تعارفش میکرد تا روی صندلی نارنجی اتاق بنشیند. کمی که حال و احوال میکردند مامان بلند میشد و از فلاسک چای قهوهای، یک لیوان چای خوش عطر میریخت و با یک قندان قند میگذاشت جلوی پیرمرد. همین وقتها بود که پیرمرد از زنبیل پارچهای توی بغلش بستهای در میآورد و برق اشک میافتاد توی چشمهای مامان. اولین باری که بعد از رفتن پیرمرد با ذوق و شوق بسته را از روی میز قاپیدم و شروع به باز کردنش کردم خوب یادم هست. شمایل بسته برایم آشنا بود. فهمیدم سوغات مشهد است اما بسته را که باز کردم وا رفتم!
یک شاخه نبات سفید به باریکی انگشت کوچکم، یک قوطی کوچک زعفران که وقتی درش را باز کردم جز مقوایی زعفرانی رنگ چیزی تویش نبود، سه چهار عدد هل لاغر و چند عدد پسته خندان که توی همگیاش خالی بود!!
با تعجب به مامان گفتم:
«وا اینا دیگه چیه؟ کی بود این آقاهه؟ خواسته اذیتمون کنه مسخره کنه یعنی؟»
مامان خندهاش گرفت و ماجرا را برایم تعریف کرد. چند سال قبل یک روز در بیمارستان صدای داد و فریاد پیرمرد را میشنود. از بخش مامایی به بستری میرود و سعی میکند پیرمرد را آرام کند. ازش میپرسد چه مشکلی دارد؟ پیرمرد میگوید:
«قند میخوام دخترم!»
پرستارهای بخش حاضر نبودند برای او که هیچ همراهی نداشته قند ببرند. مامان بعد از اینکه مطمئن میشود قند برایش ضرر ندارد در تمام یک ماه بستری او، هر روز چند حبه برایش لای دستمال میگذاشته و میبرده. پیرمرد بعد از مرخص شدن هر ماه به دیدن مامان میرفته. حتی چند ماه بعد که مادرم به درمانگاه میرود آنقدر پرس و جو میکند تا جای جدیدش را هم پیدا کند. مامان گفت این بستهها همه از مشهد میرسد و پیرمرد سپرده هر کسی از دوست و آشنا که راهی زیارت میشود برایش از این بستهها بیاورد. به آن دوست و آشناها گفته: «برای یه خانم پرستار اِنسون میخوام!»
مادر مهربانم ماما بوده اما همیشه دوست دارد روز پرستار را بهش تبریک بگویم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#روزت_مبارک_زیباترین_پرستار_انسون_دنیا
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
🌾عجیب دوست داشتم برای این شماره مدام بنویسم.
عجیب نهها، عجیب!
نوشتم، با ترس. ترسم درست بود؛ ضد جنگ شد.
گفتم و حتی قول دادم به دبیر تحریریه که از یک زاویه دیگر مینویسم. نشد. از هر زاویه، روزنهای باز کردم متنم ضد جنگ شد.
استادم گفتند حتما بنویسَش، اما قرار نیست هر چه را نوشتیم منتشر کنیم.
سعی کردم منطقی باشم اما امشب حسرت خوردم.
برای چهاش بماند؛
این را هم اگر بگویم، ضد جنگ میشود.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#مدام_جنگ
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه