🕑 💠🌹💠 #بـہـجٺ_خـــوبـان
❓چرا هر روز پای منبر رسولالله، امیرالمؤمنین و ائمه هدی (علیهم السلام) نمیرویم؟!
⚜ حضرت #آیت_الله_بهجت (قدس سره):
🎙معرفت نداریم، چرا به بیانات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و عترت (علیهم السلام) که در کتب نوشته و ضبط شده، اهمیت نمیدهیم؟!
❓چرا ما شیعیان، هر روز به پای منبر امیرالمؤمنین و ائمه هدی و رسولالله (علیهم السلام) نمیرویم و به حکَم، آداب و معارفی که الی ماشاءالله در اخبار آنها نهفته است گوش فرا نمیدهیم؟!
❓چرا هر روز احادیث اهلبیت (علیهم السلام) را مطالعه نمیکنیم یا درباره آن درس و بحث نداریم؟!
📚 در محضر بهجت، ج ۲، ص ۲۸۲.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
🕓 💠🚻💠 #مشاوره_خانواده
💔 گاهی بدون اینکه بدانید، رفتارهایی نشان میدهید که باعث ناراحتی همسرتان میشود مثل صمیمیت بیش از حد با جنس مخالف.
📱شاید برایتان سرگرم کننده باشد که با اقوام یا همکارتان شوخی کنید و سر به سر آنها بگذارید، اما افراط در این کار میتواند اثرات منفی زیادی را بر رابطه عاطفیتان بگذارد.
⛔ افراد متاهل باید محدودیتها و خط قرمزهای اخلاقی و شرعی را بشناسند.
🌐 @partoweshraq
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و پنجاه و نهم
👌دستش را از روی پهلویش برداشت، با سرانگشتانش ردّ پای اشک را از روی گونهاش پاک کرد و با صدایی که از فوران احساسش به لرزه افتاده بود، زمزمه کرد:
🏻نمیدونم چه حالی شده بودم، ولی اونقدر حالم خراب بود که نتونستم برم تو صف و با جماعت نماز بخونم! آخه هر کاری میکردم نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم، از مردم خجالت میکشیدم، دلم نمیخواست کسی ببینه چقدر به هم ریختم! رفتم یه گوشه مسجد و خودم نماز خوندم، ولی بازم آروم نشدم، میخواستم بلند شم برم، ولی نمیتونستم، میترسیدم! فکر میکردم خُب به فرض با این پول یه چیزی گرفتم و امشب هم گذشت، فردا رو چی کار کنم؟ میترسیدم از مسجد بیام بیرون...
🏻و حالا از اینهمه درماندگیاش دلم به درد آمده و بیآنکه بخواهم، بیصدا گریه میکردم و او همچنان برایم میگفت:
🏻 نماز جماعت تموم شد، یخورده هم عزاداری کردن و بعدش همه رفتن. میدونستم یواش یواش در مسجد رو هم میبندن، ولی نمیتونستم بلند شم. هر کاری میکردم دلم نمیاومد از جلوی پرچم موسی بن جعفر (علیه السلام) بلند شم! چشمم به پرچم عزای امام کاظم (علیهالسلام) مونده بود... و دیگر نتوانست در برابر شورش عشقش مقاومت کند که در برابر چشمانم به گریه افتاد.
🏻🏻دیگر صدایش را در میان همهمه اشکهای بیقرارش میشنیدم:
🏻 دیگه به حال خودم نبودم، فقط با امام کاظم (علیهالسلام) دردِ دل میکردم، می گفتم مگه شما باب الحوائج نیستی، پس چرا من اینجوری تو مخمصه گیر افتادم؟ پس چرا به دادم نمی رسی؟... به نظرم کسی تو مسجد نبود، ولی بازم میترسیدم یکی صِدام رو بشنوه، برا همین سرم رو گذاشتم رو مُهر تا صدای گریهام بلند نشه، فقط خدا رو قسم میدادم که به خاطر امام کاظم (علیهالسلام) یه راهی جلوی پام بذاره...
🚪این چند روز نماز خواندنش را در همین اتاق مسافرخانه دیده بودم و میدانستم که با جراحت دست و پهلویش نماز خواندن برایش چه عذابی دارد.
👁 میدیدم که در هر سجده چقدر زجر میکشد که دستش روی زمین فشرده میشد و پهلویش در هم فرو میرفت و میتوانستم احساس کنم چقدر قلبش از داغ غم و غصه میسوخته که دیگر سوزش زخمهایش به چشمش نمیآمده که اینچنین به سجده افتاده و به درگاه خدا استغاثه میکرده تا به فریادش برسد.
🛏 سپس با انگشتان خیس از اشکش لبه تخت را گرفت و همانطور که پایینتر از من روی زمین نشسته و سرش را بالا گرفته بود تا در همین نور ضعیف چشمانم را ببیند، به پای صبوری صادقانهام، شرمندگی نجیبانهاش را به نمایش گذاشت:
🏻 ازت خجالت میکشیدم، به خدا دیگه ازت خجالت میکشیدم! به خدا التماس میکردم، میگفتم خدایا من بَد بودم، من اشتباه کردم، تقصیر الهه چیه؟ فقط بهش التماس میکردم که تو رو از این وضعیت نجات بده...
🔥و دلش به قدری از شراره طعنههای عبدالله آتش گرفته بود که اینچنین به درگاه پروردگارش پناه آورده بود:
✋🏻میگفتم خدایا اگه قراره کسی تقاص پس بده، من باید مصیبت بکشم، الهه که گناهی نداره!»
💓 از این کلمات مظلومانهاش دل من هم آتش گرفت و خواستم پاسخی بدهم که دیدم دلش دیگر در این اتاق و پیش من نیست که کسِ دیگری پاسخ این راز و نیاز بیریایش را داده بود.
🏻سرش را پایین انداخت تا کمتر اشکهایش را ببینم و زیر لب زمزمه کرد:
- اصلاً فکر نمیکردم همون لحظهای که من انقدر درمونده شده بودم، خدا اینطوری جوابم رو بده...
🏻دلم بیتاب تماشای پاسخ خدا شده و بیصبرانه نگاهش میکردم تا عنایت پروردگارم را ببینم که سرش را بالا آورد و به اینهمه انتظارم پایان داد:
🏻 سرم رو که از روی مُهر برداشتم، دیدم یه آقایی کنارم نشسته.
👳 یه روحانی حدوداً شصت ساله. فکر کنم امام جماعت مسجد بود.
🏻 خیلی خجالت کشیدم. اصلاً دلم نمیخواست کسی گریههامو شنیده باشه. انقدر ناراحت شدم که بلند شدم برم، ولی تا خواستم برم، دستم رو گرفت و با خنده گفت:
👳 لابد باهات کار دارم که اینجا نشستم!
🏻 اصلاً روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم.
👌دستم رو کشید و اشاره کرد تا بشینم. وقتی نشستم، با دستش زد رو پام و به شوخی گفت:
👳 با خودت چی کار کردی؟ تریلی از روت رَد شده؟
🏻فقط میخواستم زودتر برم که یک کلمه جواب دادم:
- چیزی نیس حاج آقا!
👳 اونم فهمید نمیخوام بهش حرفی بزنم، با یه محبتی نگام کرد و گفت:
🏴 امشب شب شهادت موسی بن جعفر (علیهالسلام)! شب شهادت بابالحوائج تو خونه خدا نشستی، دیگه چی میخوای؟!!! چرا تعارف میکنی؟!!!
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
پرتو اشراق
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء
⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜
✋🏻سید علی گفت: چی شد این طرفا اومدی؟!
🕌 او هم با صداقتی که داشت گفت: داشتم از جلوی مسجد رد میشدم که دیدم مراسم دارید. گفتم بیام ببینم چه خبره که شما را دیدم.
👤سید علی خندید و گفت:
💌 پس شهدا تو رو دعوت کردن. بعد با هم شروع کردیم به جمعآوری وسایل مراسم. یک کلاه آهنی مربوط به دوران جنگ بود که این دوست جدید ما با تعجب به آن نگاه میکرد.
👤سید علی گفت: اگه دوست داری بگذار روی سرت...
⛑ او هم کلاه را گذاشت روی سرش و گفت: به من میاد؟!
👤 سید علی هم لبخندی زد و به شوخی گفت:
👌دیگه تموم شد شهدا برای همیشه سرت کلاه گذاشتند...!!
👥👤همه خندیدیم.
👌اما واقعیت همان بود که سید گفت:
🌷این پسر را گویی شهدا در همان مراسم انتخاب کردند.
🌭 پسرک فلافل فروش همان هادی ذوالفقاری بود که سید علی مصطفوی او را جذب مسجد کرد و بعدها اسوه و الگوی بچههای مسجد شد.
🌷 شهید مدافع حرم، هادی ذوالفقاری
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7