🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و پنجاه و نهم
👌دستش را از روی پهلویش برداشت، با سرانگشتانش ردّ پای اشک را از روی گونهاش پاک کرد و با صدایی که از فوران احساسش به لرزه افتاده بود، زمزمه کرد:
🏻نمیدونم چه حالی شده بودم، ولی اونقدر حالم خراب بود که نتونستم برم تو صف و با جماعت نماز بخونم! آخه هر کاری میکردم نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم، از مردم خجالت میکشیدم، دلم نمیخواست کسی ببینه چقدر به هم ریختم! رفتم یه گوشه مسجد و خودم نماز خوندم، ولی بازم آروم نشدم، میخواستم بلند شم برم، ولی نمیتونستم، میترسیدم! فکر میکردم خُب به فرض با این پول یه چیزی گرفتم و امشب هم گذشت، فردا رو چی کار کنم؟ میترسیدم از مسجد بیام بیرون...
🏻و حالا از اینهمه درماندگیاش دلم به درد آمده و بیآنکه بخواهم، بیصدا گریه میکردم و او همچنان برایم میگفت:
🏻 نماز جماعت تموم شد، یخورده هم عزاداری کردن و بعدش همه رفتن. میدونستم یواش یواش در مسجد رو هم میبندن، ولی نمیتونستم بلند شم. هر کاری میکردم دلم نمیاومد از جلوی پرچم موسی بن جعفر (علیه السلام) بلند شم! چشمم به پرچم عزای امام کاظم (علیهالسلام) مونده بود... و دیگر نتوانست در برابر شورش عشقش مقاومت کند که در برابر چشمانم به گریه افتاد.
🏻🏻دیگر صدایش را در میان همهمه اشکهای بیقرارش میشنیدم:
🏻 دیگه به حال خودم نبودم، فقط با امام کاظم (علیهالسلام) دردِ دل میکردم، می گفتم مگه شما باب الحوائج نیستی، پس چرا من اینجوری تو مخمصه گیر افتادم؟ پس چرا به دادم نمی رسی؟... به نظرم کسی تو مسجد نبود، ولی بازم میترسیدم یکی صِدام رو بشنوه، برا همین سرم رو گذاشتم رو مُهر تا صدای گریهام بلند نشه، فقط خدا رو قسم میدادم که به خاطر امام کاظم (علیهالسلام) یه راهی جلوی پام بذاره...
🚪این چند روز نماز خواندنش را در همین اتاق مسافرخانه دیده بودم و میدانستم که با جراحت دست و پهلویش نماز خواندن برایش چه عذابی دارد.
👁 میدیدم که در هر سجده چقدر زجر میکشد که دستش روی زمین فشرده میشد و پهلویش در هم فرو میرفت و میتوانستم احساس کنم چقدر قلبش از داغ غم و غصه میسوخته که دیگر سوزش زخمهایش به چشمش نمیآمده که اینچنین به سجده افتاده و به درگاه خدا استغاثه میکرده تا به فریادش برسد.
🛏 سپس با انگشتان خیس از اشکش لبه تخت را گرفت و همانطور که پایینتر از من روی زمین نشسته و سرش را بالا گرفته بود تا در همین نور ضعیف چشمانم را ببیند، به پای صبوری صادقانهام، شرمندگی نجیبانهاش را به نمایش گذاشت:
🏻 ازت خجالت میکشیدم، به خدا دیگه ازت خجالت میکشیدم! به خدا التماس میکردم، میگفتم خدایا من بَد بودم، من اشتباه کردم، تقصیر الهه چیه؟ فقط بهش التماس میکردم که تو رو از این وضعیت نجات بده...
🔥و دلش به قدری از شراره طعنههای عبدالله آتش گرفته بود که اینچنین به درگاه پروردگارش پناه آورده بود:
✋🏻میگفتم خدایا اگه قراره کسی تقاص پس بده، من باید مصیبت بکشم، الهه که گناهی نداره!»
💓 از این کلمات مظلومانهاش دل من هم آتش گرفت و خواستم پاسخی بدهم که دیدم دلش دیگر در این اتاق و پیش من نیست که کسِ دیگری پاسخ این راز و نیاز بیریایش را داده بود.
🏻سرش را پایین انداخت تا کمتر اشکهایش را ببینم و زیر لب زمزمه کرد:
- اصلاً فکر نمیکردم همون لحظهای که من انقدر درمونده شده بودم، خدا اینطوری جوابم رو بده...
🏻دلم بیتاب تماشای پاسخ خدا شده و بیصبرانه نگاهش میکردم تا عنایت پروردگارم را ببینم که سرش را بالا آورد و به اینهمه انتظارم پایان داد:
🏻 سرم رو که از روی مُهر برداشتم، دیدم یه آقایی کنارم نشسته.
👳 یه روحانی حدوداً شصت ساله. فکر کنم امام جماعت مسجد بود.
🏻 خیلی خجالت کشیدم. اصلاً دلم نمیخواست کسی گریههامو شنیده باشه. انقدر ناراحت شدم که بلند شدم برم، ولی تا خواستم برم، دستم رو گرفت و با خنده گفت:
👳 لابد باهات کار دارم که اینجا نشستم!
🏻 اصلاً روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم.
👌دستم رو کشید و اشاره کرد تا بشینم. وقتی نشستم، با دستش زد رو پام و به شوخی گفت:
👳 با خودت چی کار کردی؟ تریلی از روت رَد شده؟
🏻فقط میخواستم زودتر برم که یک کلمه جواب دادم:
- چیزی نیس حاج آقا!
👳 اونم فهمید نمیخوام بهش حرفی بزنم، با یه محبتی نگام کرد و گفت:
🏴 امشب شب شهادت موسی بن جعفر (علیهالسلام)! شب شهادت بابالحوائج تو خونه خدا نشستی، دیگه چی میخوای؟!!! چرا تعارف میکنی؟!!!
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
پرتو اشراق
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء
⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜🇮🇷⚜
✋🏻سید علی گفت: چی شد این طرفا اومدی؟!
🕌 او هم با صداقتی که داشت گفت: داشتم از جلوی مسجد رد میشدم که دیدم مراسم دارید. گفتم بیام ببینم چه خبره که شما را دیدم.
👤سید علی خندید و گفت:
💌 پس شهدا تو رو دعوت کردن. بعد با هم شروع کردیم به جمعآوری وسایل مراسم. یک کلاه آهنی مربوط به دوران جنگ بود که این دوست جدید ما با تعجب به آن نگاه میکرد.
👤سید علی گفت: اگه دوست داری بگذار روی سرت...
⛑ او هم کلاه را گذاشت روی سرش و گفت: به من میاد؟!
👤 سید علی هم لبخندی زد و به شوخی گفت:
👌دیگه تموم شد شهدا برای همیشه سرت کلاه گذاشتند...!!
👥👤همه خندیدیم.
👌اما واقعیت همان بود که سید گفت:
🌷این پسر را گویی شهدا در همان مراسم انتخاب کردند.
🌭 پسرک فلافل فروش همان هادی ذوالفقاری بود که سید علی مصطفوی او را جذب مسجد کرد و بعدها اسوه و الگوی بچههای مسجد شد.
🌷 شهید مدافع حرم، هادی ذوالفقاری
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
پرتو اشراق
🌟 کراماتی از حضرت #امام_حسین (علیه السلام) - {٣}
🌹سر مبارک امام حسین (ع) کدام آیات را تلاوت کرد؟
🏴 پس از شهادت امام حسين (علیه السلام) سرِ مطهّر حضرت را به كوفه و شام بردند در هر دو شهر، افراد متعدد، آياتی را از رأس مطهّر شنيده و روايت كرده اند.
📚 در روایتی از زید بن ارقم آمده است:
🌹سر مبارك حضرت امام حسین را بر نیزه در كوفه در حال خواندن آیات #قرآن دیدم:
🔅«اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحـَابَ الكَهفِ والرَّقیمِ كانوا مِن ءایـَتِنا عَجَبـا؛ (١)
🔅آیا گمان كردی #اصحاب_كهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟»
👤 موی بر تنم راست شد و گفتم. این ماجرا عجیبتر از جریان اصحاب كهف است. (٢)
📚 در نقل دیگری آمده:
🌹وقتی راس و سر مبارك را در جایگاهی كه در صیارفه برایش معین كرده بودند، نهادند، چون آن جا در اثر ازدحام جمعیت و عبور و مرور شلوغ بود، سر مبارك برای متوجه ساختن مردم ابتدا به صدای بلند گلو صاف كرد به گونه ای كه همه به تعجب به نظاره سر نشستند و سر مبارك به تلاوت آیات سوره كهف پرداخت و تا:
🔅«(انهم فتیه آمنوا بربهم فزدناهم هدی و لا نزد الظالمین الا ضلالا) تلاوت كرد». (٣)
🌹سر مبارك را بر چوبی نصب كرده و مردم به نوری كه از سر به آسمان ساطع بود، نگاه می كردند كه این آیه را تلاوت فرمود:
🔅«و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون». (۴) (۵)
👤 سلمه بن كهیل از سر مبارك شنید كه بر نیزه می خواند:
🔅«فسیكفیكهم الله و هو السمیع العلیم». (۶) (٧)
👤 ابن وكیده گوید:
🌹از سر مبارك شنیدم كه سوره كهف را می خواند. شك كردم كه صدا از سر هست یا از جای دیگر كه ناگاه سر مبارك تلاوت را ترك كرد و متوجه من شد و فرمود:
🔅ای فرزند وكیده! مگر نمی دانی كه ما امامان زنده و نزد پروردگارمان روزی خوریم. با شنیدن این كلام او تصمیم می گیرد سر را دزدیده و دفن كند كه سر مبارك به او می فرماید:
🔅ای فرزند وكیده! تو را به این تصمیم راهی نیست و اقدام آنان در ریختن خون من نزد خدا عظیم تر از بردن سرم بر نیزه در شهرها می باشد. پس آن ها را واگذار، «اذ الاغلال فی أعناقهم و السلاسل یسحبون»؛ (٨) در آن هنگام كه غل و زنجیرها بر گردن آنان قرار گرفته و آن ها را می كشند». (٩)
👤 منهال ابن عمرو گوید:
🌹سر مبارك را در دمشق بر نیزه دیدم كه آیات سوره كهف تا: «ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقیم كانوا من آیاتنا عجباً»، تلاوت می كرد و در اینجا به آشكاری تمام فرمود:
🔅عجیب تر از اصحاب كهف قتل من و بر نیزه كردن سرم می باشد. (١٠)
🏰 وقتی یزید در پی اعتراض سفیر روم به ظلم رفته بر اباعبدالله، دستور به كشتن او داد، سر مبارك با صدای بلند فرمود:
🔅«لا حول و لا قوه الا بالله». (١١)
📚 مورخان گفته اند كه:
✍🏻 چون یزید بن معاویه نواده پیامبر (ص)، حسین بن علی (ع) را كشت، سر او را بر بالای نیزه گذاشت و فرمان داد تا برای عبرت مردم آن را در شهرها بگردانند، و آن سر در این مسیر پیوسته آیه مباركه را قراءت می كرد.
🌏 شاید قرائت این آیه به این امر اشاره می كند كه جهان در ضمن معادله ای حكیمانه جریان می كند كه یكی از جمله های آن حمایت كردن خداوند متعال از مظلومان و ستمدیدگان است، بدان جهت كه یاری دادن به ستمدیدگان جزئی از آن معادله به شمار می رود كه پروردگار ما سبحانه و تعالی در همه ابعاد جهان به جریان انداخته بوده است.
⚜ معنی این آیه آن است كه:
🔅ای انسان! آیا چنان گمان می كنی كه آنچه بر آنان گذشت چیزی عجیب و غریب است؟ هرگز چنین نیست.
🌹زمانی كه سر امام حسین ـ علیه السّلام - بالای نیزه حمل میشد، شیخ مفید به نقل از زید بن أرقم آورده است، روز دوّم كه عبیدالله دستور داد تا سرهای شهدا را در كوفه بگردانند، «من سر امام حسین را دیدم كه آیه ای از سوره كهف را كه ـ ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقیم كانوا من آیاتنا عجبا را تلاوت می كرد.
📚 آنچه مورّخین و علماء و بزرگان علوم اسلامی پیرامون مسأله شهادت امام حسین علیه السّلام و حمل سر مبارك ایشان به مجلس ابن زیاد در كوفه و از آنجا به شام نقل كرده اند عبارت از این است:
🗡 كه در آخرین لحظات كه سپاه دشمن بر امام حسین علیه السّلام یورش بردند، توسط سنان بن أنس سر امام از تن ایشان جدا شد و سر حضرت توسط خولی به نزد ابن زیاد در كوفه برده شد. بعد از چند روزی كه سرهای شهداء كربلاء به همراه كاروان اسراء در كوفه بود عبیدالله دستور داد كه اسراء و سرهای شهدا را به همراهی ۵٠٠ نفر نیرو به شام به نزد یزید بن معاویه بفرستند و در حالیكه سرهای شهدا بر روی نیزه ها حمل می شد وارد شام شدند و از آنجا به نزد یزید برده شد.
⚜ شیخ مفید می فرمایند:
🌄 بامداد روز بعد كه عبید الله بن زیاد سر از بالش ستم برداشت دستور داد سر مبارك حضرت امام حسین را با دیگر سرها در میان تمام كوچه ها و قبیله های كوفه بگردانند.
<<١>>
پرتو اشراق
<<٢>>
📚 علامة مجلسی هم در بحار به ذكر این مطلب اشاره كرده است و میگوید:
⚜ از زید بن ارقم روایت شده است كه می گوید من شنیدم كه سر امام حسین این آیه را تلاوت می كرد [١٢]، «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِیمِ كانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً». [١٣]
📙 امّا روضة الشهداء ملا حسین كاشفی به این مطلب اشاره می كند و مینویسد:
🐪🐫🐪 وقتی كاروان اسراء به همراه سرها در حالیكه بر روی نیزهها حمل می شدند و به طرف شام برده می شدند، در بین راه یك مردی یهودی بنام «یحیی حرّانی» به استقبال این كاروان آمد، ناگاه چشمش به سری افتاد كه لبهای وی به هم می خورد.
🕎 راوی كه این یهودی است گفت:
👣 من نزدیكتر رفتم و گوش فرا داشتم كه این كلمات را شنیدم «وَ سَیعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَی مُنْقَلَبٍ ینْقَلِبُونَ». [١۴]
👁 یحیی از مشاهده این جریان متعجّب شد و پرسید این سر كیست؟
👥👥 گفتند: آن سر حسین بن علی كه مادرش فاطمه دختر پیامبر است و در این زمان كه «یحیی» این جریان را دید مسلمان شد. [١۵]
📚 پی نوشت ها:
١. کهف (١٨)، آیه ٩.
٢. الارشاد، شیخ مفید، ج ٢، ص ١١۶، کنگره شیخ مفید.
٣. مقتل الحسین، مقرم، ص ٣٣٢.
۴. شعراء (٢۶)، آیه ٢٢٧.
۵. مناقب، ابن شهراشوب، ج ٢، ص ١٨٨.
۶. بقره (٢)، آیه ١٣٧.
٧. اسرار الشهادة ، ص ۴٨٨.
٨. غافر (۴٠)، آیه ٧١.
٩. شرح قصیدة ابیفراس ،ص ١۴٨.
١٠. خصائص سیوطی، ج ٢، ص ١٢٧.
١١. مقتل العوالم، ص ١۵١.
١٢. مجلسی، بحارالأنوار، نشر بیروت، چاپ سوّم، ١۴٠٣ هجری، ج ۴۵، ص ١٢١.
١٣. كهف/٩.
١۴. شعراء/٢٢7.
١۵. كاشفی سبزواری، حسین، روضه الشهداء، قم، نشر نوید آلام، چاپ اوّل، ١٣٧٩، ص ۴۵٨.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
#کرامات
#روایت
#سـیـره_اهـل_بیـٺ
#تکیه
#نڪٺه_هاے_قرآنے
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
🔥عمر بن سعد و دنیاپرستی
🎙حجت الاسلام #عالی
🌐 @partoweshraq