🔺عطریانفر:
😐 اجماع اصلاح طلبان بر ریاست جمهوری لاریجانی محتمل است.
😒 هر چند بعید بنظر میرسد جناب لاریجانی تا سال ۱۴۰۰ برای تسویه حساب با اصلاحطلبان صبر کند اما آقای لاری جانی کاش ۲۰ دقیقه هم به آخرتت فکر میکردی! به خیانتی که به شهدا با برجام و FATF کردی! یقین دارم از گندم ملک ری نخواهی خورد! مگر در خواب رئیسجمهور شوی!
🌐 @partoweshraq
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و شصت و دوم
🏻🏻با احساس ناخوشایندی از خجالت و غریبی، پشت سرِ مجید قدم به حیاط گذاشتم که پیش چشمان نگرانم، بهشتی رؤیایی جان گرفت.
🌴🌳حیاط زیبا و بزرگی که باغچه سرسبزی در میانش به ناز نشسته و دور تا دورش، نخلهای تزئینی و کوتاهی صف کشیده بودند و با رقص ملیح شاخههایشان برایم دست تکان میدادند.
🌌 انگار در این حیاط خبری از گرمای این شبهای بندر نبود که صاحبخانه خوش سلیقه، سنگ فرش حیاط را آب و جارو زده بود تا بوی خوش آب و خاک در فضا پیچیده و خنکای لطیفی صورت پژمردهام را نوازش دهد.
🏻روبرویم در صدر حیاط، ایوان بزرگ و دلبازی بود که حیاط را به ساختمان متصل میکرد و تنها سه پله کوتاه از سطح حیاط ارتفاع میگرفت که آن هم با ردیفی از گلدانهای کوچک تزئین شده بود.
🏣 ساختمان در تمام طول ایوان امتداد داشت و به نظرم دو ساختمان کاملاً مشابه بودند که در یک طبقه و در کنار هم ساخته شده بودند.
👥 نگاهم از پلهها بالا رفت و چشمم به دو خانم محجبه افتاد که در نهایت حیا و نجابت روی ایوان ایستاده و از همانجا به ما خوش آمد میگفتند.
🎒 حاج آقا ساک کوچکمان را لب ایوان گذاشت و با خندهای که صورتش را پوشانده بود، رو به مجید کرد:
👳🏻 دیر کردی پسرم! دیگه داشتم میاومدم سرِ خیابون دنبالتون. گفتم شاید آدرس رو پیدا نکردید.
👌و اگر بگویم زبان من و مجید بند آمده بود که حتی نمیتوانستیم به درستی از او تشکر کنیم، اغراق نکردهام که به معجزه پروردگارمان در کمتر از یک ساعت از جهنمی سوزان و ظلمانی به بهشتی خنک و خوش رایحه دعوت شده بودیم.
👳🏻 سپس دستش را به سمت خانمهای ایستاده در ایوان گرفت و معرفی کرد:
- حاج خانم و دخترم هستن... و بلافاصله مرا مخاطب قرار داد:
دخترم! این حاج خانم و دختر ما، جای مادر و خواهر خودت هستن!
👁 و شاید از چشمان متحیرم فهمید چقدر احساس غریبگی میکنم که با مهربانی بیشتری ادامه داد:
👳🏻 اینجا خونه خودته دخترم! منم مثل پدرت میمونم! بفرمایید!
👤 و همسر حاج آقا از ایوان پایین آمد و با صدایی سرشار از متانت، پشت تعارف همسرش را گرفت:
- خیلی خوش اومدید! بفرمایید!
🏻🏻ولی من و مجید همانجا پای در خشکمان زده و قدم از قدم بر نمیداشتیم که پس از ماهها آوارگی و زخم زبان شنیدن، محوِ اینهمه خوش خلقی تنها نگاهشان میکردیم.
👳🏻 حاج آقا فهمیده بود که ما در بُهت این فضای دل انگیز فرو رفتهایم و میخواست به نحوی سرِ صحبت را باز کند که با لحنی صمیمی شروع کرد:
- خدا ما رو خیلی دوست داشت که امروز صبح عروس و پسرم رفتن و امشب برامون یه عروس و پسر دیگه فرستاد!
💓 از لحن مهربانش، دلم گرم شد و مجید لبخندی زد تا او باز هم ادامه دهد:
👳🏻 راستش این خونه، خونه پدربزرگ ما بوده. از قدیم همیشه دو تا خونواده تو این خونه زندگی میکردن. دو تا ساختمون هم مثل هم میمونن. البته از اول، اینا دو تا خونه مجزا بودن. یعنی حیاطشون از هم جدا بود. ولی پدر مرحومم دیوار وسط حیاط رو خراب کرد و جاش این باغچه رو درست کرد. از وقتی من یادمه یه ساختمون مال پدربزرگم بود، یه ساختمون مال عموی بزرگم. بعدش که پدر بزرگ و مادر بزرگم به رحمت خدا رفتن، یکیاش مال پدرم بود و یکی دیگهاش هنوز دست عموم بود.
👳🏻 سپس به آرامی خندید و با شوخ طبعی ادامه داد:
- سرتون رو درد نیارم! خلاصه این دو تا خونه انقدر دست به دست شدن که الان یکیاش دست منه و اون یکی هم تا دیروز دست پسرم بود و از امشب در اختیار شماس!
🏻 نمیتوانستم باور کنم که این خانه با همه زیبایی و دلبازیاش از امشب در اختیار من و مجید قرار میگیرد و مجید هم مثل من باورش نمیشد که با صدایی که از تهِ چاه در میآمد، در جواب محبتهای بیکران حاج آقا، زبان گشود:
🏻آخه حاج آقا... و رنگ شرمندگی را در چشمان مجید دید و دلش نمیخواست شاهد خجالت کشیدنش باشد که با حالتی پدرانه کلام مجید را قطع کرد:
👳🏻 پسرم! چرا به من میگی حاج آقا؟!!! گفتم که تو هم مثل پسرم میمونی! به من بگو بابا!
🏻🏻 و نه تنها زبان مجید که نفس من هم از باران محبتی که بیمنت بر سرمان میبارید، بند آمده بود که حاج آقا به سمت مجید آمد، هر دو دستش را پشت سر و گردن مجید انداخت و پیشانیاش را بوسید.
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء
🌷شهید غلامعلی رجبی:
🎙ولایتی بودن فقط به سینه زنی و گریه کردن نیست، مراحلی پیش میآید که برای اثبات آن باید از دار و ندارت بگذری، حتی از جانت.
🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
⚠️ عاقبت جسارت به سر مطهر حضرت #ابوالفضل_العباس (علیه السلام)
🔥عاقبت #حرمله_لعین
📚 سبط بن جوزی حنفی پیرامون ماجرای ورود سرها به كوفه چنین مینگارد:
🏇 قسم بن اصبغ می گوید : زمانی كه سرها [ی شهدای كربلا] را به كوفه آوردند، سواری دیدم كه بسیار زیبا بود و سر جوانی را كه همچون ماه شب چهارده زیبا بود، به گردن اسبش آویزان كرده بود، اسب می تاخت و زمانی كه قدم بر می داشت، سر به زمین میرسید، به آن سوار گفتم:
👤 این سر متعلق به كیست؟
👳🏾 گفت: عباس بن علی [علیهما السلام]
👤 گفتم تو كه هستی؟
👳🏾 گفت: حرملة بن كاهل اسدی.
🌴 چند روزی در كوفه ماندم...
👳🏾 ناگهان حرمله را دیدم كه صورتش از قیر سیاهتر شده بود!
👤به او گفتم: روزی كه سر را حمل میكردی در عرب زیباتر از تو نبود و آنچه من امروز می بینم، صورتی زشتتر و سیاهتر از تو در عرب نیست!
👳🏾 حرمله گریه كرد و گفت: به خدا قسم از آن روزی كه سر را حمل كردم تا به امروز شبی بر من نگذشته جز اینكه دو نفر [در خواب] میآیند و پاهای مرا میگیرند و به سمت آتشی میبرند كه زبانه میكشد و مرا در آن آتش می اندازند و من روی بر میگردانم و یاری میطلبم و این گونه شدهام كه می بینی.
👤 قسم بن اصبغ میگوید:
🔥 حرمله به بدترین حال به درك واصل شد.
📚 عاصمی مكی از مورخین تاریخ اسلام در کتاب سمط النجوم العوالی فی أنباء الأوائل والتوالی، ج ٣، ص ۵۷۲
چنین نقل می كند:
▪«أن شخصا منهم علق فی لبب فرسه رأس العباس بن علی فرئی بعد أیام ووجهه أشد سوادا من القار»:
▪شخصی از یزیدیان سر [مبارك] [حضرت] عباس بن علی [علیهما السلام] به گردن اسبش آویزان كرده بود و بعد از ایامی صورتش سیاهتر از قیر شده بود.
📔 تذكرة الخواص صص ۲۸۱ - ۲۸۲ (سبط بن الجوزی الحنفی، یوسف بن قزغلی).
📚 نابیع المودة لذوی القربى - القندوزی - ج ۳، ص ۴۳.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
🌺 #سه_شنبه_های_مهدوی
💔 گریهام روی ریا بود به رویم نزدی
▪عَمَلم ضد شما بود به رویم نزدی
▪همه جا جار زدم نوکر در خط توام
💔 راه من از تو جدا بود به رویم نزدی
⛅ ️اللهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَ الْفَــرَج
🌐 @partoweshraq
#شعر_انتظار