⚰ همه ی ما می میریم... همه ی ما...
⏳بدون استثنا، کمی دیرتر... کمی زودتر... یک دفعه ناگهانی... تمام می شویم.
🕸 یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود.
🚗 همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند.
👧🏻👦🏻 همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگیشان.
👌حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزار مان.
🌍 قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.
👑 مغرورانه گفته اند: مگر من اجازه بدم!
👤مگر از روی جنازه ی من رد بشید...
💀 و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!
👱🏻♀ قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند، دلفریب، مثل آهو خرامان راه رفته اند.
💎 زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.
🍎 سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند و حالا کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.
🍷قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.
⚔ سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند، از گلوله نترسیده اند و حالا کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!
🔥 همه این کینه ها،
🔥 همه ی این تلخی ها،
🔥 همه ی این زخم زبان زدن ها،
🔥 همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،
🔥 همه ی این زهر ریختن ها،
🔥 تهمت زدن ها،
🔥 توهین کردن ها به هم... تمام می شود.
💭 از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.
👥 اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم، کنار هم بمانیم و اگر نه، راهمان را کج کنیم، دورتر بایستیم و یادمان نرود که همهی ما می میریم.
همه ی ما.
⏳ بدون استثناء، کمی دیرتر... کمی زودتر... یک دفعه... ناگهانی ...
💞 زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند!
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
#دلنوشته
#پندها
4_5911461822208148697.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #روضه
🏴 ای کاش مردم ایران شام بودند!
💔 الشام الشام الشام
🎙حجت الاسلام #دانشمند
🌐 @partoweshraq
🎧 #بشنوید | #روضه جانسوز
▪️ #شهادت_حضرت_رقیه(س)
🎼 چنان ز ترس زمین خوردهام که در گوشم...
🎤 #حاج_منصور_ارضی
🌐 @partoweshraq
حاج منصور ارضی / روضه4_5917755134707762269.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
🎧 #بشنوید | #روضه جانسوز
▪️ #شهادت_حضرت_رقیه(س)
🎼 چنان ز ترس زمین خوردهام که در گوشم...
🎤 #حاج_منصور_ارضی
🌐 @partoweshraq
🕑 💠🌹💠 #بـہـجٺ_خـــوبـان
🏴 #سالروز_شهادت_حضرت_رقیه (سلام الله علیها) تسلیت باد.
⚜ #آیت_الله_بهجت (ره):
🎙از قضیۀ سیدالشهدا (علیه السلام) باید این را بفهمیم که بشر حاضر است همه چیز را فدای خودش کند و استثنایی هم در کار نیست.
📗 رحمت واسعه، ص ١٧١.
🌐 @partoweshraq
💚 #یاابتاه
🌹 قسم به دامن پاک حسین پرور زهرا
▪که من عزیزم و ذلّت زهیچ کس نپذیرم
▪خدا گواست کتک خوردم التماس نکردم
🌹 مگر نه دختر ناموس کردگار قدیرم
🌷 #الهی_به_رقیه
🌐 @partoweshraq
#شعر
#تکیه
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و شصت و هشتم
🏣 حتی به خواب هم نمیدیدم که بدون هیچ پول پیش و اجارهای و تا هر وقت که بخواهیم، چنین خانه دلباز و زیبایی نصیبمان شود و پروردگارمان در برابر اینهمه مصیبت، با چه معجزه شیرینی وجودمان را غرق شادی کرده بود.
👳🏻 با اینکه بیشتر کارها را خود آسید احمد انجام داده بود، همین چند ساعت سرِ پا ایستادن، مجید را حسابی خسته کرده بود که دوباره رنگ از صورتش پریده و نفس نفس میزد.
🚰برایش لیوانی آب آوردم و همانطور که کنارش مینشستم، با شیرین زبانی تشکر کردم:
🏻دستت درد نکنه مجید! خیلی قشنگ شده!
🏻لیوان آب را از دستم گرفت، در برابر لحن شیرینم لبخندی زد و به کلامی شیرینتر جواب داد:
☝🏻من که کاری نکردم الهه جان! دست تو درد نکنه که همه جوره با من ساختی! به خدا خیلی ازت خجالت میکشیدم!
🌊 و نمیدانم دریای دلش به چه هوایی موج زد که نگاهش پیش چشمانم شکست، گلویش از بغضی مردانه پُر شد و با لحنی لبریز شرمندگی ادامه داد:
🏻 هنوزم ازت خجالت میکشم! خیلی اذیت شدی الهه!
🏻 و من ناراحت خودم نبودم و هنوز حسرت حضور حوریه را میخوردم و داغدار دخترم بودم که چشمانم در دریای اشک فرو رفت.
💓 مجید هم میدانست دلم از چه داغی میسوزد که خجالت زده سرش را به زیر انداخت و من زیر لب زمزمه کردم:
🏻 ای کاش الان حوریه هنوز تکون میخورد! ای کاش هنوز پیشم بود...
👁 و دیدم همانطور که صورتش را به سمت زمین گرفته، قطرات اشک از زیر چانهاش میچکد و نمیخواستم بیش از این جانش را آتش بزنم که دیگر چیزی نگفتم، ولی حالا دل عاشق او برای اینهمه بیقراریام به تب و تاب افتاده بود که سرش را بالا آورد، سوختن جراحت پهلویش را به جان خرید و با همه دردی که رنگ از صورتش بُرده بود، به سمتم چرخید.
🏻دست راستش در اتصال آتل بود و دست چپش را نمیتوانست از روی پهلویش جدا کند که با نرمی نگاه نمناکش، صورتم را نوازش میداد و عاشقانه زمزمه میکرد:
- الهه جان! آروم باش عزیز دلم!
🔥 و شاید سوز گریه های مظلومانهام بیش از سوختن پارگی پهلویش، دلش را آتش میزد که زخمش را رها کرد تا دستش را از قطرات اشکم پُر کند و به پای اینهمه دلشکستگیام به التماس افتاده بود:
🏻فدات بشم! ای کاش میدونستم چی کار کنم تا آروم شی...
👁 و من میدیدم نگاه مردانهاش به طپش افتاده و سرانگشتانش روی گونهام میلرزد که عاشقانه شهادت دادم:
🏻من آرومم! همین که تو کنارمی، آرومم میکنه... و نتوانستم جملهام را تمام کنم که کسی به در زد.
🏻 مجید اشکهایش را پاک کرد و برای باز کردن در از جا بلند شد که صدای «یا الله!» آسید احمد مرا هم از جا بلند کرد. با عجله چادرم را سر کردم و آسید احمد با تعارف مجید وارد خانه شد.
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq