4_5974050800064792003.mp3
زمان:
حجم:
9.7M
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
🌹 مهربانی #امام_رضا(ع)
🎙حجت الاسلام #دانشمند
🌐 @partoweshraq
🌐 @partoweshraq
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕑 💠🌹💠 #بـہـجٺ_خـــوبـان
🎬 #ببینید
🏴 زیارت #امام_رضا (علیه السلام)، اَفضل از حج
🌷 به مناسبت #شهادت حضرت ثامن الحجج (علیه السلام)
❓سؤال: آقا، مشهد میروم.
☑ جواب: [لبخندی میزنند و سری تکان میدهند] شاید افضل از حج باشد.
❓سؤال: نماز «واعَدنا» سورۀ توحید هم دارد؟
☑ جواب: بهتر است [توحید هم خوانده شود].
❓سؤال: یک چیزی گم کردهام، خیلی برایم مهم است.
☑ جواب: «اَصْبَحْتُ فِی اَمانِ الله، اَمْسَیْتُ فِی جَوارِ الله» [را] تکرار کنید.
🌐 @partoweshraq
🕓 💠🚻💠 #مشاوره_خانواده
🔺با ماده مخدری معروف به « #دستمال» آشنا شوید و مراقب باشید، مخصوصاً دختران جوان!
⚠جنس آن شبیه کاغذ خشک کن یا پارچه است و اثرات توهم زایی و تخریب آن ٢٠ تا ٨٠ برابر #حشیش است.
🌐 @partoweshraq
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #ببینید
✋🏻 درخواست #دختر_معلول از #امام_رضا(ع)
🌹 به امام رضا(ع) بگو من شفا نمیخوام...
🎤 #صابر_خراسانی
🌐 @partoweshraq
🌐 @partoweshraq
#کرامات
پرتو اشراق
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار #جان_شیعه_اهل_سنت؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد 🔗
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت سیصد و ششم
👌🏻هر چند نتوانسته بودم مادر شوم، اما به همان هشت ماهی که کودکی را در جانم پرورش داده و طعم تلخ مرگ فرزندم را چشیده بودم، بیش از همه دلم برای مادر حضرت علی اصغر (علیهالسلام) آتش گرفته بود که میدانستم پَر پَر زدن پاره تن یک مادر چه داغی به دلش میگذارد و خوش به سعادت حضرت رباب (علیهاالسلام) که این مصیبت سخت و سنگین را در راه خدا صبورانه تحمل کرده بود و شاید همین احساس همدردیام با این بانوی بزرگوار بود که دلم را به دنیایی دیگر بُرد و آهسته مجیدم را صدا زدم:
❓مجید! اگه من خدا رو به حق حضرت علیاصغر (علیهالسلام) قسم بدم، دوباره به من بچه میده؟ یعنی میشه من دوباره مادر بشم؟
✋🏻که باور کرده بودم خدا بندگان عزیزی دارد که به حرمت ایشان، گره از کار ما میگشاید و حالا چشم امیدم به دستان کوچک حضرت علیاصغر (علیهالسلام) بود تا به شفاعت کریمانهاش، دامن مرا بار دیگر به قدمهای کودکی سبز کند!
👁 در برابر لحن معصومانه و تمنای عاجزانهام، نگاهش لرزید و با لحنی لبریز ایمان پاسخ داد:
- «انشاءالله...» و من دیگر جرأت نکردم قدمی فراتر بروم که شاید هنوز هم نمیتوانستم همچون شیعیان، در میدان شفاعت اولیای الهی جانانه یکه تازی کنم که تنها آرزویش از دلم گذشت و دیگر چیزی به زبان نیاوردم.
📲 چیزی به اذان ظهر نمانده و مشغول تهیه نهار بودم که موبایل مجید به صدا در آمد.
🏻از پاسخ سلام و احوالپرسیاش فهمیدم عبدالله است و همچنانکه پیاز را در روغن تفت میدادم، گوش میکشیدم تا ببینم با مجید چه کاری دارد، ولی صدای مجید هر لحظه آهستهتر میشد و دیگر نمیفهمیدم چه میگوید که با دلواپسی غذا را رها کرده و از آشپزخانه بیرون آمدم.
🚪مجید کلافه دور اتاق میچرخید و با کلماتی کوتاه، پاسخ صحبتهای طولانی عبدالله را میداد که بلاخره خداحافظی کرد و من بلافاصله پرسیدم:
❓چی شده؟
🏻به سمتم که چرخید، رنگ از صورتش پریده بود و لبهایش جرأت تکان خوردن نداشت.
💓 قلبم سخت به تپش افتاد و با صدایی بلند، اوج اضطرابم را نشانش دادم:
❓چی شده مجید؟ چرا حرف نمیزنی؟
🚪🛋 موبایلش را روی مبل انداخت و میخواست خونسردیاش را حفظ کند که با لحنی گرفته تکرار کرد:
🏻چیزی نشده...
🛋 در برابر نگاه وحشتزدهام روی مبل نشست و با صدایی که از شدت ناراحتی خَش افتاده بود، آغاز کرد:
🏻عبدالله بود، گفت یکی از بچههای نیرو انتظامی که از زمان سربازی باهاش رفیق بوده، یه خبری از ابراهیم بهش داده...
💔 و تا نام ابراهیم را شنیدم، بند دلم پاره شد و پیش از آنکه چیزی بپرسم، خودش خبر داد:
- ابراهیم رو موقع ورود به ایران تو مرز ترکیه گرفتن، مثل اینکه میخواسته قاچاقی وارد کشور بشه، الانم بازداشته. عبدالله زنگ زده بود که خبر بده داره میره اونجا، ببینه چه شده.
🚪🛋 دیگر نتوانستم سرِ پا بایستم که روی مبل نشستم و با صدایی که از ترس به لکنت افتاده بود، پرسیدم:
⁉ ابراهیم که رفته بود قطر، ترکیه چی کار میکرده؟!
🏻و مجید هم از چیزی خبر نداشت که نفس بلندی کشید و پاسخ داد:
- نمیدونم. عبدالله هم گیج بود، تازه برای امشب بلیط گرفته بود که بره اونجا ببینه چه خبره...
🏻و هنوز حرفش به آخر نرسیده، با دستپاچگی سؤال کردم:
⁉ حالا چی میشه؟ زندانیاش میکنن؟!
🏻از روی تأسف سری تکان داد و گفت:
- نمیدونم الهه جان! بلاخره میخواسته غیر قانونی وارد کشور بشه.
👁 و میدید رنگ از صورتم پریده و دستانم آشکارا میلرزد که مستقیم نگاهم کرد و با حالتی مردانه نهیب زد:
❓آروم باش الهه! چرا انقدر هول کردی؟ چیزی نشده! خدا رو شکر که بلاخره یه خبری ازش شد. حداقل الان میدونیم زنده اس و تو کشور خودمونه!
🏻 زبانم بند آمده و نمیتوانستم چیزی بگویم که از آنچه میترسیدم به سر برادرم آمد؛ به طمع پول و به فریب پدر راهی قطر شد و زندگیاش را چه ساده تباه کرد و باز دل نگران لعیا و برادرزاده عزیزم بودم که با پریشانی پرسیدم:
❓لعیا هم خبر داره؟
🏻و مجید با ناراحتی پاسخ داد:
- نه! عبدالله هم خیلی تأکید کرد که لعیا چیزی نفهمه تا تکلیف ابراهیم مشخص شه!!
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
پرتو اشراق
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار #جان_شیعه_اهل_سنت؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد 🔗
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت سیصد و هفتم
🚪گوشه اتاق روی زمین چمباته زده و سرم را به دیوار گذاشته بودم که دیگر کاری جز این از دستم بر نمیآمد.
‼نه میتوانستم عزاداری کنم که داشتن چنین پدری مایه شرمم بود، نه میتوانستم روی غلیان غمم سرپوش بگذارم که به هر حال پدرم را از دست داده و حالا حقیقتاً یتیم شده بودم!!
🏻مات و مبهوت اخبار هولناکی که از میان دو لب خشک و سفید عبدالله شنیده بودم، از صبح لب به چیزی نزده و حتی قطره اشکی هم نریخته و تنها به نقطهای نامعلوم خیره شده بودم.
🇮🇶✊🏻🇸🇾 در روزگاری که مردم عراق و سوریه برای دفاع از کشورشان در برابر خونآشامهای تکفیری قیام کرده و حتی مسلمانانی از ایران و لبنان و افغانستان به حمایت از مقدسات اسلامی رهسپار مناطق جنگ با داعش و دیگر گروههای تروریستی شده بودند، پدر من به هوای هوس عشقی شیطانی و برادرم به طمع روزی صد دلار، عازم سوریه شده و به بهانه مزدوری برای این حیوانات درنده، دنیا و آخرت خودشان را تباه کرده بودند!!!
🔥 هر چند نه ابراهیم به دستمزد آدمکشیاش رسیده و نه پدر بهرهای از این عشوهگریهای نوریه بُرده بود؛ ابراهیم اعتراف کرده بود که نوریه سر به فرمان کثیف جهاد نکاح سپرده و همچنانکه در عقد پدر بوده، خودش را در اختیار دیگر تروریستها قرار میداده و وقتی پدر پیرم از اینهمه تنفروشیاش به ستوه آمده و اعتراض میکند، به جرم مخالفت با فتوای مفتیهای تکفیری، کشته شده و اگر غلط نکنم یکسر به جهنم رفته است!!!
🚚 ابراهیم هم که با چشم خودش شاهد اینهمه جنایات وحشتناک بوده، از اردوگاه تکفیریها میگریزد و شاید خدا به لعیا و دختر خردسالش رحم کرده بوده که جانش را نگرفته بودند که خودش اعتراف کرده هر کس قصد خروج از گروه را میکرده، اعدام میشده و معجزهای میشود که برادر من خودش را به ترکیه رسانده و از آنجا قصد بازگشت به وطن را داشته که در مرز بازداشت میشود.
💔 لعیا هم به گمانم دیگر تمایلی به ادامه زندگی با ابراهیم نداشت که وقتی فهمید شوهرش چه کرده، دیگر حرفی نزد و لابد رفت تا تقاضای طلاقش را بدهد.
👨🏻 بیچاره عبدالله به چه حالی از این خونه بیرون رفت که حتی توان دلداری دادن به من هم برایش نمانده بود و رفت تا شاید در خلوتی مردانه، اینهمه درد و مصیبت را فریاد بزند.
🏻حالا من مانده بودم و جان پدرم که چه ساده از دستش رفت و زندگی برادرم که چه راحت فنا شد و اینها همه غیر از سرمایه زندگی و یک عمر قناعت ورزیهای مادرم بود که به چنگ برادران نوریه به تاراج رفت؛ ابراهیم خبر داده بود نوریه تمام پول حاصل از فروش نخلستانها و خانه قدیمیمان را برای قتل عام مسلمانان بیگناه سوریه، در جیب تروریستها ریخته و خرج ریختن خون مُشتی زن و بچه بیدفاع کرده است.
💓 دلم میسوخت که پدرم با همه کج خلقیها و خودسریهایش، یک مسلمان مقید بود و در هم بستری با زنی شیطان صفت، نه فقط سرمایه سالها زحمت که به همه داشتههایش چوب حراج زد و با ننگ مسلمان کُشی از این دنیا رفت!
💓 جگرم آتش میگرفت که ابراهیم با همه نیش و کنایههای زبان تلخ و دل پُر حرص و طمعش، مرد زندگی بود و در هم کاسه شدن با مزدوران دشمنان اسلام، زندگی و همسر و دخترش را از دست داد و هنوز هم نمیدانستم چه سرنوشتی انتظارش را میکشد که تازه باید مکافات جنایتهایش را پس میداد.
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
684K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء
🎬 #ببینید
💔 خبر شهادتش را دو هفته پیش به رفیقش داده بود!
🌷 شهید #سید_نور_خدا_موسوی:
▪به من در شب #شهادت جدم رسول الله مژده بهشت را داده اند...!
🎙همسر شهید
🌐 @partoweshraq
e31123132428abbfbb70a1790f40d09a970999f2.mp3
زمان:
حجم:
7.7M
🎧 #بشنوید | #شور زیبا و دلنشین
🎼 زدم آقا باز به شما رو، دلم رو کردم آب و جارو...
🎤 کربلایی #مهدی_رسولی
🌷 تقديم به روح پرفتوح جانباز شهید نیروی انتظامی #سید_نور_خدا_موسوی
💚 #شب_جمعه، شب زیارتی ارباب بی کفن
🌐 @partoweshraq
⚜ #نکات_ناب_استاد_انصاریان
🌹امیرالمؤمنین(ع) میفرمایند:
▪پارهٔ وجود من در سرزمین توس دفن میشود و کسی که او را از هر کجا «عارفاً بحقه» زیارت کند، یعنی او را امام بداند و به امامت او اعتقاد داشته باشد، بدنش بر آتش جهنم حرام میشود.
🌐 @partoweshraq
💚 #حسین_جانم
🌹 «مادرت» خواست اگر مُزدِ عزا را بدهید
🌙 « #شب_جمعه» است به ما «کرب و بلا» را بدهید
🌙 پیرُهن هایِ عزا دستِ تو باشد خوب است...
🌹 به اماناتِ حرم، مشکیِ ما را بدهید
🌐 @partoweshraq
#شعر