eitaa logo
پرتو اشراق
802 دنبال‌کننده
28.8هزار عکس
18.5هزار ویدیو
76 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
پرتو اشراق
🍁 ناگهان چقدر زود دیر می شود! 🚪در باز شد برپا! بر جا! 📝 درس اول: بابا آب داد، ما سیرآب شدیم. 📝 بابا نان داد، ما سیر شدیم... 🍎 اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند. 👦🏻👧🏻 کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم و در زندگی گم شدیم. 🍂 همه زیبایی ها رنگ باخت...! 🌍 و در زمانه ای که زمین در حال گرم شدن است قلب هایمان یخ زد! ⛈ نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته دیگر باران با ترانه نمی بارد! 💔 و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم، زرد شدیم ، پژمردیم... و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد... و سال هاست وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم، جز رد پایی از خاطرات خوش بچگی نمی یابیم، و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح، طنین صدایی نیست...! ⁉ و امروز چقدر دلتنگ آن روزهاییم و هرگز نفهمیدیم، چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم؟! 🍂پاک کن هایی ز پاکی داشتیم 🍂 یک تراش سرخ لاکی داشتیم 🍂 کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت 🍂 دوشمان از حلقه هایش درد داشت 🍂 گرمی دستانمان از آه بود 🍂 برگ دفترهایمان از کاه بود 🍂 تا درون نیمکت جا می شدیم 🍂 ما پر از تصمیم کبری می شدیم 🍂 با وجود سوز و سرمای شدید 🍂 ریزعلی، پیراهنش را می درید 🍂 کاش می شد باز کوچک می شدیم 🍂 لااقل یک روز کودک می شدیم!!!! 🍁🍂 شاگردان قدیمی مهرتان مبارک. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
4_5848034870462252087.mp3
زمان: حجم: 7.1M
🎧 | 🎼 روز اول که به دنیا اومدم... 🎤 کربلایی 🎪 شب تاسوعا ۹۷ 🌐 @partoweshraq
4_5998990266403390368.mp3
زمان: حجم: 2.5M
🕥💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | ⁉ مسلمون مسلمونیت کو؟! 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
🕑 💠🌹💠 ⚜ حضرت (ره): 🎙بعد از شهادت حضرت (ع)، حضرت زینب (س) در اسارت، آنچنان مردانه خطبه می‌خواند که گویی در تخت سلطنت قرار دارد. ▪ _سجاد (ع) در حال اسارت و در حالی‌که غُل جامعه (نوعی غل که با آن دست و پا و گردن را با هم می‌بندند) به گردن داشت، به سائل (فقیر)، شاهانه کمک می‌کند. ما چنین بزرگانی داریم که همه چیز ما از آن‌هاست، ولی گویا آن‌ها را نداریم! 📙برگرفته از رحمت واسعه، ص ١١٨. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
🕓 💠🚻💠 مشاوره خانواده 💔 شاید فکر کنید مردی با ظاهر خشن و زبانی تند، نیازی به ابراز محبت ندارد! ⏳شاید شما هم زیر بار سنگین زندگی خسته شده باشید اما یادتون باشه مردها نیز درگذر زندگی و در برخورد با مشکلات فرسوده می‌شوند. 💞 لذا ذره‌ای کوچک از مهربانی می‌تواند حالشان را خوب کند. اگر در مهربانی کردن پیش قدم شوید، زمان‌هایی که به مهربانی نیاز دارید، مهربانی خواهید دید. 🌐 @partoweshraq
🔺 درس بزرگ حملات تروریستی اهواز.... ⚠ وقتی اسلحه ت خالی باشد، دشمن پست فطرت وجود می‌کند خودی نشان دهد وای به حال آنکه توپخانه ات خالی باشد.... وای به حال آنکه موشک نداشتی باشی... 🌐 @partoweshraq
🔺ببینید ماه محرمی چه تصویری چهره شده... 💔 پا برهنه کرده تا پای برهنه ی ناموس شیعه رو نبینیم... 🌐 @partoweshraq
🔍💻 وقتی از رصد و امنیت سایبری صحبت می کنیم! 🌐 @partoweshraq
🔺امنیت کشورم را مدیون دلیر مردانی میدانم که با دشمن تعارف ندارند و مصداق بارز آیه «اشداء علی الکفار و رحماء بینهم» هستند. 🌹درود خدا و پیامبرش بر شما #امنیت_اتفاقی_نیست. 🌐 @partoweshraq
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و چهل و چهارم 🛌 به یاد حوریه، انگشتانم را روی بدنم می‌کشیدم و دیگر پرواز پروانه‌‌وارش را زیر سرانگشتم احساس نمی‌کردم که همه وجودم از حسرت حضورش آتش می‌گرفت و تا مغز استخوانم از داغ دوری‌اش می‌سوخت. 🏻حالا حسابی سبک شده و دلم برای روزهایی که سنگینی امانت الهی را روی کمرم حس می‌کردم، پَر پَر می‌زد که همان سنگینیِ پُر درد و رنج، به دنیایی می‌ارزید. هنوز یک روز از رفتن حوریه‌ام نمی‌گذشت و هنوز نمی‌توانستم باور کنم که دخترم از دستم رفته که من در یک قدمی مادر شدن، مرگ کودکم را در بدنم احساس کردم و نتوانستم برایش کاری کنم که عزیز دلم پیش چشمانم تلف شد. 🛌 مادرم کنارم نبود تا در این لحظات سخت به سرانگشت کلمات مادرانه‌اش نوازشم کند، پدر و برادرانم مرا به جرم حمایت از شوهر و فرزندم، از خانه و خانواده طرد کرده و امروز کسی نبود که کنار تختم بنشیند تا لااقل اینهمه تنهایی را برایش زار بزنم. ☝🏻حالا جز خدا کسی برایم نمانده بود که حتی غمخوار غم‌ها و مرد مهربان زندگی‌ام هم روی تخت بیمارستان افتاده و هنوز از غنچه زندگی‌مان بی‌خبر بود که چه بی سر و صدا پَر پَر شد. 🌃 دیشب تا سحر آنقدر در گوش عبدالله خواندم تا پیش از نماز صبح بلاخره متقاعدش کردم که به سراغ مجید برود. 🚪حالا از صبح در این اتاق تنگ و دلگیر، تنها روی این تخت زمخت افتاده و از حال مجیدم بی‌خبر بودم. 👁 اگر بگویم از لحظه‌ای که پاره تنم از وجودم جدا شد، آسمان بی‌قرار چشمانم لحظه‌ای دست از باریدن نکشید، دروغ نگفته‌ام که با هر دو چشمم گریه می‌کردم و باز آتش مصیبت‌هایم خاموش نمی‌شد. 🏻من به خاطر خدا به تخلیه زود هنگام خانه رضایت دادم و مجید به حرمت امام جواد (علیه‌السلام) راضی شد که بدون گرفتن هیچ جریمه‌ای قرار داد را فسخ کند که هر دو ایمان داشتیم پاسخ خیرخواهی‌مان را می‌گیریم و نمی‌دانستیم به چنین گرداب مصیبتی مبتلا می‌شویم. 💔 دلم نمی‌خواست ناسپاسی کنم، ولی نمی‌توانستم باور کنم پاداش این خیرخواهی و فداکاری، از دست رفتن دخترم، زخم خوردن مجید، بر باد رفتن همه سرمایه زندگی و این حال زار خودم باشد که ما با خدا معامله کرده و همه دار و ندارمان را در این معامله باخته بودیم. 🛌 هر چه بود، کابوس هولناک آن شبم تعبیر شد که مجیدم غرق به خون روی زمین افتاد و کودکم از بین رفت، هر چند شمشیر برادر نوریه به خون من و مجید رنگین نشد و پدر به ظاهر دستی در این ماجرا نداشت، اما در حقیقت فتنه نوریه وهابی بود که من و مجید را از خانه خودمان آواره کرد و به این خاک مصیبت نشاند. 👁 نگاهم زیر پرده‌ای از اشک به چله نشسته و کسی را برای درد دل نداشتم که در این کنج تنهایی با خدای خودم زیر لب نجوا می‌کردم: 🛌 خدایا! من که به خاطر تو همه این کارها رو کردم، پس چرا دخترم رو ازم گرفتی؟ تو که می‌دونستی من و مجید چقدر حوریه رو دوست داریم، پس چرا حوریه رو از ما گرفتی؟ مگه ما چه گناهی کرده بودیم؟ خدایا! دلم برای بچه‌ام تنگ شده... خدایا! من چجوری به مجید بگم؟ بهش چی بگم؟ بگم حوریه چی شد؟... 👁 و دیگر نتوانستم ادامه دهم که باز شیشه بغضم شکست و سیلاب اشکم جاری شد. 🏥 می‌ترسیدم پرستاران و بیماران اتاق‌های کناری از گریه‌های بی‌وقفه‌ام خسته شوند که با گوشه ملحفه دهانم را می‌گرفتم تا صدای ناله‌هایم از اتاق بیرون نرود و باز به یاد اینهمه زخمی که یکی پس از دیگری به قلبم خورده بود، مظلومانه گریه می‌کردم. 🕐 ساعت از یک بعدازظهر گذشته بود که در اتاقم باز شد و عبدالله آمد. 👨🏻حالا عبدالله از پیش مجید آمده و پیک احوال یارم بود که پیش از آنکه جواب سلامش را بدهم، با بی‌تابی سؤال کردم: 🛌 مجید چطوره؟!! 🚨🔰 لینک برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند: 🔗 eitaa.com/partoweshraq/8 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 سـیـره شـہـداء 🏴 سه روز پيش براى ارباب زنجير مي زد، دیروز به اربابش پيوست. 🌷 شب عاشورا شهادت نامه عُشّاق امضا شد... ⚜ اللهُمَّ ارزُقنا شَهادَة فِی سَبِیلِك 🌷 شهید حسین ولایتی 🕯 شهدای اهواز 🌐 @partoweshraq