eitaa logo
پرتو اشراق
801 دنبال‌کننده
28.8هزار عکس
18.5هزار ویدیو
76 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⛺️ خیمه گاه مقدس - کربلای معلا
پرتو اشراق
⛺️ خیمه گاه مقدس - کربلای معلا
🏴 {۶} 🌅 از زمانی که امام حسین علیه السلام کشته شد افق سرخگون گردید. 🔳 وقال علي بن محمد المدائني ، عن علي بن مدرك، عن جده الأسود بن قيس: احمرت آفاق السماء بعد قتل الحسين بستة أشهر، نري ذلك في آفاق السماء كأنها الدم. قال: فحدثت بذلك شريكا، فقال لي: ما أنت من الأسود؟، قلت: هو جدي أبو أمي قال: أم والله إن كان لصدوق الحديث، عظيم الأمانة، مكرما للضيف. 📚 تهذيب الكمال، المزي، ج ۶، ص ۴۳۲. 📚 تاريخ الإسلام، الذهبي، ج ۵، ص ۱۵. 📚 سير أعلام النبلاء، الذهبي، ج ۳، ص ۳۱۲. 📚 تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج ۱۴، ص ۲۲۷. 🔳 علي بن مدرك از پدر بزرگش اسود بن قيس نقل مي كند كه گفت: 🌄 پهنه آسمان پس از شهادت امام حسين به مدت شش ماه سرخرنگ شده بود كه ما آن را شبيه خون در آسمان مشاهده مي كرديم، علي بن محمد مدائني از وي سؤال كرد: چه نسبتي با اسود داری؟ 👤گفت: او جد مادري من است گفت: ☝🏻به خدا سوگند كه او راستگو و امانتداری بزرگ وميهمان نواز بود. 🔳 وقال عباس بن محمد الدوري، عن يحيي بن معين: حدثنا جرير، عن يزيد بن أبي زياد، قال: قتل الحسين ولي أربع عشرة سنة، وصار الورس الذي كان في عسكرهم رمادا واحمرت آفاق السماء ونحروا ناقة في عسكرهم فكانوا يرون في لحمها النيران. 📚 تهذيب الكمال، المزي، ج ۶، ص ۴۳۴ - ۴۳۵. 📚 تهذيب التهذيب، ابن حجر، ج ۲،، ص ۳۰۵. 📚 سير أعلام النبلاء، الذهبي، ج ۳، ، ص ۳۱۳. 📚 ‌تاريخ الإسلام، الذهبي، ج ۵، ص ۱۵. 📚 تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج ۱۴، ص ۲۳۰. 🔳 يزيد بن ابي زياد مي گويد: 👳🏻♀من چهارده ساله بودم كه حسين بن علي به شهادت رسيد گياه ورس در بين لشكر به خاكستر تبديل شد و پهنه آسمان قرمز رنگ شد شتری را لشكريان ذبح كردند آتش از گوشتش زبانه می‌كشيد. 🔳 عن هشام عن محمد قال تعلم هذه الحمرة في الأفق مم هو فقال من يوم قتل الحسين بن علي. 📚 سير أعلام النبلاء، الذهبي، ج ۳، ص ۳۱۲. 📚 تاريخ الإسلام، الذهبي، ج ۵، ص ۱۵. 📚 تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج ۱۴، ص ۲۲۸. 🔳 هشام از محمد نقل مي كند كه گفت: ❓مي داني سرخي افق از چه زماني بوده ؟ 🌅 از روزي كه حسين بن علي به شهادت رسيد اين سرخي در افق ديده شد. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
4_5816706030385497052.mp3
زمان: حجم: 2.1M
🕥 💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | 🔥جوان حرمت محرم، نگه نمیداری حرمت زندگیتو میشکنن، چرا اینقدر جوان مرگی است! 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
🕑 💠🌹💠 (ره): 🎙آیا اوضاع اینها (آمریکا و متحدان) نشان نمی‌دهد که بهایمند(چارپایند)؟! وگرنه انسان چنین کاری می‌کند؟ بنابراین، ما نباید تابع آنها باشیم و نباید بر اساس خواسته‌ی آنها عمل کنیم، و نباید آنها را دوست داشته باشیم و نباید با آنها هم‌پیمان شویم. 🇺🇸 مگر همین آمریکا نبود که با داخله‌ی(هموطنان) خود جنگید؟! ولی ما در مدح و ثنای اینها زیارت‌نامه درست می‌کن
🕓 💠🚻💠 💆 گاهی موهای همسرتان را شانه بزنید! 💞 ویژگی ذاتی برخی کارها این است که ارتباط نزدیک و صمیمی ایجاد می‌کند. 💕 و نشانگر محبت خاص و ویژه به همسر است این جنس کارها، آرامش و لذت را به زندگیتان هدیه می‌دهد. 🌐 @partoweshraq
🔺😂 آقا ۶ تا موشک دیگه بزنید شاید دلار شد ۱۰۰۰ تومان!!! 🌐 @partoweshraq
🔺حمله RQ170 ایرانی به تروریست‌های آمریکایی... ✌هواپیماهای بدون سرنشینی که صبح امروز در عملیات ضربت محرم مواضع تروریست‌ها را مورد هدف قرار دادند، نمونه ایرانی پهباد RQ170 آمریکا بودند. 🖥 رجا 🌐 @partoweshraq
🔺 هدف دولت #روحانی از بالا و پایین بردن قیمت #دلار چیست؟ 🌐 @partoweshraq
📣 دلار سکه رب گوجه زیر قیمت بازار... 😂 خونه دار بچه دار زنبل و بردار و بیار، بدو بدو حراجش کردم... 🌐 @partoweshraq #سقوط_دلار
🔺 رسوایی اطلاعاتی رژیم صهیونیستی این بار در لبنان 😂 دیپلماتهای مقیم بیروت با هماهنگی وزارت خارجه لبنان از سه مکانی که به ادعای نتانیاهو، مرکز نگهداری موشکهای حزب الله است، بازدید کردند!!! 🌐 @partoweshraq
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و پنجاه و سوم 🚪مجید با دست چپش به سختی در را باز کرد و همانجا در پاشنه در ایستاد که انگار نفسش بند آمده و دیگر نمی‌توانست قدمی بردارد. 🏻دوباره رنگ از صورتش پریده و پیشانی‌اش خیس عرق شده بود که هنوز ضعف خونریزی‌های شدیدش جبران نشده و رنگ زندگی به رخسارش برنگشته بود. 👁 از نگاه غمگینش پیدا بود گلایه‌های عبدالله را شنیده که با لحنی گرفته سلام کرد و باز می‌خواست به روی خودش نیاورد که با مهربانی رو به من کرد: ❓چقدر وقته برق رفته؟ الان میرم بهش میگم... 🏻از جا بلند شدم و به رویش خندیدم تا لااقل دلش به مهربانی من خوش باشد و گفتم: - یه ساعتی میشه... و می‌دیدم دیگر رمقی برای رفتن به طبقه پایین و جر و بحث با مسئول مسافرخانه ندارد که با خوشرویی ادامه دادم: ☝🏻حالا فعلاً بیا تو، ان شاءالله که زود میاد... 🏻از مهربانی بی‌ریایم، صورتش به خنده‌ای شیرین باز شد و با گام‌هایی خسته قدم به اتاق گذاشت، ولی عبدالله نمی‌خواست ناراحتی‌اش را پنهان کند که سنگین سلام کرد و از روی صندلی بلند شد تا برود که مجید مقابلش ایستاد و صادقانه پرسید: ❓از دست من ناراحتی که تا اومدم می‌خوای بری؟ 🏻👨🏻 هر دو مقابل هم قد کشیده و دل من بی‌تاب اوقات تلخی عبدالله، به تپش افتاده بود که مبادا حرفی بزند و دل مجید را بشکند که نگاهی به مجید کرد و با لحن سردی جواب داد: 👨🏻اومده بودم یه سر به الهه بزنم... 🏻و مجید نمی‌خواست باور کند عبدالله به نشانه اعتراض می‌خواهد برود که باز هم به روی خودش نیاورد و پرسید: ❓نمی‌دونی بابا کجا رفته؟ 💔 از این سؤالش بند دلم پاره شد، عبدالله خیره نگاهش کرد و او هم مثل من تعجب کرده بود که به جای جواب، سؤال کرد: 👨🏻چطور؟ 💺 به گمانم باز درد جراحتش در پهلویش پیچیده بود که به سختی روی صندلی نشست و با صدای ضعیفی جواب داد: 🏻چند بار رفتم درِ خونه، پول پیش رو پس بگیرم. ولی کسی خونه نیس... 👁 نگاهم به صورتش خیره ماند که گرچه به زبان نمی‌آورده تا دل مرا نلرزاند، ولی خودش به سراغ پدر می‌رفته و چقدر خوشحال شدم که پدر نبوده تا دوباره با مجید درگیر شود. 👨🏻عبدالله شانه بالا انداخت و با بی‌تفاوتی پاسخ داد: - من که تازگی‌ها خیلی اونجا نمیرم، ولی ابراهیم می‌گفت یه چند وقتیه با نوریه رفتن قطر! 🏻مجید با دست چپش روی پهلویش را گرفت و با صدایی که از سوزش زخم‌هایش خش افتاده بود، زمزمه کرد: ❓نمی‌دونی کِی برمی‌گرده؟ 💓 از اینکه می‌خواست باز هم به سراغ پدر برود، دلم لرزید و پیش از آنکه حرفی بزنم، عبدالله قدمی را که به سمت در اتاق برداشته بود، عقب کشید و رو به مجید طعنه زد: 👨🏻اینهمه مصیبت کم نیس؟!!! می‌خوای بری که دوباره با بابا درگیر شی؟!!! این همه تن الهه رو لرزوندی، بس نیس؟!!! 🏻 و مجید انتظار این برخورد عبدالله را می‌کشید که ساکت سر به زیر انداخت تا عبدالله باز هم عقده دلش را بر سرش خالی کند: 👨🏻بذار خیالت رو راحت کنم! بابا که هیچی، ابراهیم و محمد هم از ترس بابا، دیگه کاری به تو و الهه ندارن! 🏻 مجید آهسته سرش را بالا آورد و نگاه متحیرم به عبدالله خیره شد تا با عصبانیت ادامه دهد: 👨🏻من دیروز هم به ابراهیم زنگ زدم، هم به محمد، ولی هیچ کدوم حاضر نیستن حتی یه زنگ بزنن حال الهه رو بپرسن، چه برسه به اینکه براتون یه کاری بکنن! 💔 از اینهمه بی‌مِهری برادرانم قلبم شکست و خون غیرت در چشمان مجید جوشید که پیش از آنکه من حرفی بزنم، مردانه اعتراض کرد: 🏻مگه من ازت خواسته بودم بهشون زنگ بزنی و واسه من گدایی کنی؟!!! 👨🏻 عبدالله چشمانش از عصبانیت گرد شد و فریاد کشید: 👈 اگه به تو باشه که تا الهه از گشنگی و بدبختی تلف نشه، از کسی کمک نمی‌خوای!!! 🏻از توهین وقیحانه‌اش، خجالت کشیدم که به حمایت از مجید، صدایم را بلند کردم: ⁉ عبدالله! چطوری دلت میاد اینجوری حرف بزنی؟!!! اومدی اینجا که فقط زجرمون بدی؟!!! 👨🏻 و فریاد بعدی را از روی خشمی دلسوزانه بر سرِ من کشید: 👈 تو دخالت نکن! من دارم با مجید حرف می‌زنم! 🏻 و مجید هم نمی‌خواست من حرفی بزنم که با اشاره دست لرزانش خواست ساکت باشم، به سختی از روی صندلی بلند شد و دیدم همه خطوط صورتش از درد در هم شکست و خواست جوابی بدهد که عبدالله امانش نداد: 👨🏻می‌بینی چه بلایی سرِ الهه اُوردی؟!!! لیاقت خواهر من این بود؟!!! لیاقت الهه این مسافرخونه اس؟!!! زندگی‌اش نابود شد، از همه خونواه‌اش بُرید، بچه‌اش از بین رفت، خودش داره از ضعیفی جون میده! اینهمه عذابش دادی، بس نیس؟!!! حالا می‌خوای اینجا زنده به گورش کنی؟!!! بعدش چی؟!!! وقتی دیگه پول کرایه اینجا رو هم نداشتی می‌خوای چی کار کنی؟!!! 🚨🔰 لینک برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند: 🔗 eitaa.com/partoweshraq/8