🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء
💼 در دوران تحصیل برای كمك به بابای پیر مدرسه كه كمر و پاهایش درد می كند نیمه های شب قبل از اذان صبح به مدرسه می رود و كلاس ها و حیاط را تمیز می كند و به خانه برمی گردد.
👴 مدتها بعد بابای مدرسه و همسرش در تردید می مانند كه جن ها به كمك آنها می آیند!!
🏫 و در نیمه شبی «عباس» را می بینند كه جارو در دست مشغول تمیز كردن حیاط است.
🌷 #سرلشکر_خلبان_شهید_عباس_بابایی
🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء
✈ شهیدی که عید قربان به مسلخ عشق رفت!
🎤 روحانی کاروان مشغول خواندن دعای عرفه است. همکار سرلشکر بابایی- سرهنگ طیب - یک لحظه نگاهش به گوشه سمت راست چادر محل استقرارشان افتاد.
👁 تیمسار بابایی را دید که با لباس احرام در حال گریستن است.
⁉ بسیار متعجب شد از خود پرسید: «ایشان کِی تشریف آوردند؟! کِی مُحرِم شدند و خودشان را به عرفات رساندند؟!»
⛺ در این فکر بود که نکند که اشتباه کرده باشد. خواست مطمئن شود دوباره نگاه خود را به همان گوشه چادر انداخت ولی این بار جای او را خالی دید.
🐑 امروز عید قربان است.
✈ برای شروع عملیات، تیمسار دستور می دهد هواپیما را مسلح کنند. همکار شهید بابایی پیشنهاد می دهد که امروز عید است. چطور است کار را به فردا موکول کنیم؟ و بابایی در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:
✋ «امروز روز بزرگی است. روزی است که اسماعیل(ع) به مسلخ عشق رفت».
✈ عملیات آغاز شد. هواپیما پس از مانوری در آسمان به منطقه مورد نظر می رسد. ارتفاع گرفته و با شیرجه به سمت تأسیسات دشمن، آنجا را مورد هدف قرار می دهد.
💥 با اصابت بمب ها کوهی از آتش به آسمان زبانه می کشد و تیمسار فریاد می زند:
✊🏻 «الله اکبر - الله اکبر! می رویم به طرف نیروهای زرهی دشمن».
✈ پس از چند لحظه باران گلوله و موشک بود که بر سرِ دشمن فرو ریخته می شد. هنگام پایان کار و برگشت، هواپیما ۱۸۰ درجه از منطقه دور می شود.
🔥 در پایین آتش زبانه می کشد و بعثیان به هر سوی در حال فرارند. هواپیما در حال عبور از کوه های بلند و جنگل های سرسبز بود که ناگهان صدای انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون می کند. عباس در یک آن خود را در حال طواف می یابد:
- لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک...
🌷 #سرلشکر_خلبان_شهید_عباس_بابایی
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7