آری،
راهِ عاشقی، پر از فراز و نشیب،
مالامال از سختی و رنج.
گاه چنان تند و طاقتفرسا که نفس از سینه میرباید،
گاه چنان تاریک که امید به نخ میآویزد.
اما…
چون پایانش وِصـٰال است، چون مقصدش عِشْـق،
پسِ هر خارِ این راه، گلیست که برای تو میشکفد.
هر سنگلاخش، پلهایست به سوی دیدار.
هر نفسِ سختش، آوازیست در ستایشِ عشق.
رنجاش، عینِ لذت است
و سختیاش، شیرینتر از عسل.
اینجاست که میگوییم:
"خوشا به حال مسافری
که در مسیر عشق،
نفسِ راه را هم
چون مقصد،
غرقه در شوق میبیند؛..❤️/."
کاش میشد با تو فرار کنم..
به جایی دور،
دور از هیاهوی شهر که در آن نه صدای آدمهاست،
نه شلوغیِ خیابانها، نه ازدحامِ فکرها و غمها..
کلبهای چوبی و آرام، با سقفی ساده
و سکوتی نرم و صمیمی؛
سکوتی که اضطراب را از دل میزداید،
و تارِ نگرانی را یکسره میبُرد.
راستش را بخواهی..
من خوب میدانم اگر کنار هم باشیم،
اگر دستهای هم را رها نکنیم،
هر سختی را رام میکنیم،
از دلِ هر تاریکی عبور میکنیم،
و حتی حالِ بدِ تو و حالِ بدِ من
با نگاهِ هم، آرام میشود..
و رنج، در دفترِ عشق، معنایی دیگر میگیرد.
اما..
چه کنم، عزیزِ دورِ من؟
چه کنم با این فاصله؟
با این "کاش"هایی که هر شب در دلم میمانند
و هر صبح، دوباره از نو زنده میشوند..؟
کاش فقط برای یکبار میشد از این همه شلوغی گریخت
و در همان کلبهی چوبی، کنار تو نشست؛..✨/.
میگفت
اینروزها تا میام یکم بهتر شم
بازم یچی یجوری میخوره تو صورتم که
بیشتر میشکنم.
کار از تظاهر به قوی بودن گذشته.
به زندگی باید برگردم و هیچ امیدی بهش ندارم.
گریهش گرفت و گفت
بنظرت خدا میبینه؟
کاش ببینه؛..
دوست دارم روی این تاب بنشینم و
در خلوتِ خود، زیر لب نجوا کنم:
به خدا، دل بچگی میخواد؛
هیچی نمیخواد، زندگی میخواد.
به خدا من دنیا رو دیدم،
هر چی دویدم، هیچی ندیدم.
چه کنم..چه کنم..نکن، ای دل من،
که دلم به خدا وصله؛ آروم بگیر دل.
دل و دل نکن، ای دلِ من، که خدا با توئه،
همهجا، جونِ من؛ دنیا دو روزه؛../.