دوست دارم روی این تاب بنشینم و
در خلوتِ خود، زیر لب نجوا کنم:
به خدا، دل بچگی میخواد؛
هیچی نمیخواد، زندگی میخواد.
به خدا من دنیا رو دیدم،
هر چی دویدم، هیچی ندیدم.
چه کنم..چه کنم..نکن، ای دل من،
که دلم به خدا وصله؛ آروم بگیر دل.
دل و دل نکن، ای دلِ من، که خدا با توئه،
همهجا، جونِ من؛ دنیا دو روزه؛../.
"باید یکی باشد …
یکی که برای روزهای تلخت آهنگِ قند بخواند
و تلخی را از دهانِ دنیا بگیرد.
یکی که هر صبح چشمهایت را ببوسد
و بگوید:
' با تو، صبحم بخیر شد. '
یکی که مسئولیتِ همهی
خوشگلیها و مهربانیهایت را بپذیرد
و با لبخند بگوید:
' تا ابد… سهمِ منی. '
یکی که اسمش را صدا بزنی و آنقدر مکث کند
تا ' جانم ' را از تهِ دل بشنوی.
یکی که برایت وقت داشته باشد…
نه از سرِ اجبار، از سرِ دلخواستن.
یکی که دلش فقط برای تو بلرزد،
و در این دنیایِ پر از بلاتکلیفی
تکلیفِ دلش روشن باشد.
یکی که قشنگ بخندد و بلد باشد خنداندنت را،
قدر بداند و قدر تو را بداند.
یکی که صداقتِ نگاه و رفتارش
حسی از امنترین جای دنیا به تو بدهد.
برای چنین [ یکی ]ای
میشود با خیال راحت
دل سپرد
و زندگی کرد؛..🤍/.