پروانه های وصال
🌹 #رمان_عاشقانه_مذهبی_قسمت20 #هوالعشـق❤ 🌹 همانظورکه پله هارادوتایڪےبالا میروم با ڪلافگے بافت موهایم
🌹
#رمان_عاشقانه_مذهبی_قسمت21
#هوالعشـق❤
🌹
نفسهایم به شماره مےافتد.فقط ڪمـےدیگر مانده که تڪانےمیخوری و چشمهایت راباز میڪنے...
قلبم به یڪباره میریزد!بهت زده به صورتم خیره میشوی وسریع ازجایت بلند میشوی...
_ چیکار میکردی!
مِن مِن میکنم....
_من....دا...داش...داشتم...چ...
میپری بین نفسهای بشماره افتاده ام:
_ میخواستم برم پایین گفتم مامان شک میکنه...تو اخه چرا!...نمیفهمم ریحانه این چه کاریه!چیو میخوای ثابت کنی ؟چیو!؟
ازترس تمام تنم میلرزد،دهانم قفل شده...
_ اخه چرا!...چرا اذیت میکنی...
بغض به گلویم میدودوبےاراده یڪ قطره اشک گونه ام راترمیڪند..
_ چون...چون دوست دارم!
بغضم میترکد و مثل ابربهاری شروع میکنم به گریه کردن.خدایا من چم شده.چرااینقدر ضعیف شدم.یکدفعه مچ دستم رامیگیرد و فشار میدهد.
_ گریه نکن..
توجهی نمیکنم بیشتر فشار میدهد
_ گفتم گریه نکن اعصابم بهم میریزه..
یک لحظه نگاهش میکنم..
_ برات مهمه؟...اشکای من!؟
_ درسته دوست ندارم ...ولی ..آدمم دل دارم!...طاقت ندارم...حالا بس کن..
زیر لب تکرار میکنم.
_ دوسم نداری..
و هجوم اشکها هرلحظه بیشترمیشود.
_ میشه بس کنی..صدات میره پایین!
دستم رااز دستت بیرون میکشم
_ مهم نیست.بزاربشنون!
پشتم را بهت میکنم و روی تختت مینشینم.دست بردار نیستم ...حالا میبینی! میخوای جونمو بگیری مهم نیست تاتهش هستم.می آیـےسمتم که چند تقه به در میخورد:
_ چه خبره!؟..علی؟ریحان ؟ چی شده؟
نگرانی را میشد از صدای فاطمه فهمید
هل میکنی،پشت درمیروی و ارام میگویـے..
_ چیزی نیست...یکم ریحان سردرد داره!
_مطعنید!؟ میخواید بیام تو؟
_ نه!...توبروبخواب.من مراقبشم!
🌹
بامــــاهمـــراه باشــید🌹