یه قصه دیگه
.
بهش گفتم شهرام میشه تمومش کنیم من نمیخوام باشم اشتباه کردم دوباره ازدواج کردم من میخوام تنها باشم،دوست ندارم دلبسته و وابسته ی مرد دیگه ایی بشم.نه اینکه توبدی،نه !خوبی هات بیشتر از بدی هاته اما نمیخوام ادامه بدم .شیشه ی ماشین رو دادم پایین و آبمیوه ایی که تو دستم بودرو پرت کردم بیرون وگفتم برو خونه وسایلامو بردارم برگردم خوابگاه.هییچی نگفت آروم رانندگی کرد.نیمه های شب بود و خیابون ها خلوت
عمدا راه خونه رو طولانی کرد بعد از یکساعت اتوبان گردی رسیدیم خونه.نه حرفی زدم نه حرفی شنفتم قلبم تند میزدپشیمون شدم از حرفی که زده بودم دوماه بیشتر نبود محرم شهرام شده بودم.نمیشناختمش نمیدونستم میخواد چکارکنه.گفتم نکنه واقعا منو برگردونه خوابگاه؟نکنه واقعا سکوتش علامت رضاست؟نکنه ناراحت شد از عصبانیتم؟خودمو آروم کردم گفتم ببین ستاره تو با این اعصابی که داری هیچ کسی نمیتونه تحملت کنه.خوب کاری کردی بهش گفتی نمیخوای ادامه بدی!اصلا ولش کن عین آدم برو همون یه چمدونی که باخودت از خوابگاه آوردی رو جمع کن و برگردهمونجایی که بودی.تاوقتی از نظر روحی و روانی به ثبات نرسیدی حق نداری عاشق بشی و بعد سر چیزای الکلی شاکی بشی و دادو بیداد کنی و بگی دیگه نمیخوام.این مرد مسخره ی تو نیست که یه بار عاشق بشی یه بارفارغ.بیخود خودتو معطل عشق وعاشقی و اینجور چیزا نکن.ستاره قبول کن که هنوز حالت خوب نشده تو باید تنها بمونی تا وقتی باخودت وشرایطی که برات پیش اومده کنار بیای و بتونی قوی ترازمشکلاتت بشی.
همچنان شهرام ساکت بود درخونه روبازکردو رفت داخل خونه و من هم با تردید یکراست رفتم سمت کمد تا وسایلمو بردارم.تو دلممیگفتم صدام کن شهرام.نذار برم.خبری نشد
گوشه ی آشپزخونه نشسته بود و داشت کتاب میخوند.زیپ چمدون رو بستم و بانا امیدی تمام از اتاق اومدم بیرون.همزمان به خودم دلداری میدادم که ستاره بذار شهرام به زندگیش برسه
آهسته قدم برداشتم و اومدم سمت در
گفتم بریم.
انگار نشنید نمیدونم شایدهمشنید ولی جواب نداد.اینبار بلندتر گفتم بریم.با آرامش کتابشوبست اومد چمدونم رو گرفت هاج و واج داشتم نگاهش میکردم.نه مقاومتی،نه حرفی،هیییچی!دیگه برام همه چیز واضح بود که شهرام داره منو برمیگردونه خوابگاه
از آرمشش،از سکوتش،عصبانی شدم دلم شکست گفتم دیدی مردا همه شون عین هم اند؟؟بیا این هم آسد شهرام شکیبا که بهت قول داده بود تا به آرامش نرسی دست از سرت بر نداره داره برمیگردونتت خوابگاه
سوارماشین شدیم رسیدیم انتهای خیابون الوند جلو در خوابگاه ایستاد و همچنان سکوتش رو ادامه داد.
.
#ستاره_سادات_قطبی
#ستاره_قطبی