پروانه های وصال
بخش سوم قسمت نهم چیکار باید میکردم... کجا باید میرفتم... خواستم به کریستن زنگ بزنم که حرفاش یادم اوم
بخش چهارم قسمت نهم
رایان با وارد شدنش به ساختمون از دید من خارج میشه و منم به ناچار از پنجره دل میکنم...ولی سریع به سمت در میرم و لای در رو باز میزارم تا شاید از حرفاشون بفهمم چرا رایان اومده اینجا...
دست خودم نیس تو بدترین شرایط هم فضولِ هرچیزی هستم که به اون مربوط باشه...
هر دفعه که ناغافل میومد خونمون کلی رویای دخترونه برا خودمم میبافتم که نکنه مثلا اومده ابراز علاقه کنه!!!
البته خیعلی کم پیش میومد رایان بیاد اینجا...
اصن رایان خیلی اینجا نیس...به خاطر درسش و شرکتش کلا نصف سال شیرازه...
اما الآن نمیفهمم چرا اینجاس...
دلم گواه خوب نمیده...
لای در رو باز کردم و گوشمو هم چسبوندم به در ولی هیچ صدایی به گوشم نمیرسه...
تا اینکه بابا بلند میگه:
+رایان...الینارو ببر!!!
خشکم زد...ینی چی؟!منو کجا ببره؟!
من که از خدامه با رایان هرجایی برم...حتی قعر جهنم...
ولی این حرف بابا...الآن نشونه خوبی نداره!!!...
صدای متعجب رایان بلند میشه و قلب بی قرار من رو بی قرار تر میکنه:
+کجا ببرم دایی؟!
صدای بابا برای جواب رایان بلند شد،معلوم بود داره کلمات رو جوری بیان میکنه که مثلا عصبانیت توش پیدا نباشه:
+هرجا که میخواد بره و...
بلند تر داد زد:
+باید بره...
معلوم بود میخواد من بشنوم...
اشکام که چنددقیقه ای بود خشک شده بود دوباره راه پیدا کردن...
خدایا چرا آخه؟مگه مسلمون بودن چه مشکلی داره؟!...
💖💝💖💝💖💝💖
📝نویسنده👉👈بانو اَلـــف...صاد
💖💝💖💝💖💝💖
#ادامه_دارد...🔜
#شرمنده_بابت_تاخیر✌
#دوستاتونو_به_کانال_دعوت_کنید
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
پروانه های وصال
بخش دوم قسمت دهم سرمو از بغلش اوردم بیرون و نالیدم: _مامان... اجازه توضیح بهم نداد و گفت: +هیییس...ه
بخش سوم قسمت دهم
بعد از قطع کردن گوشی رفتم سمت ماشین..
سوار شدم و بدون گفتن هیچ حرفی سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم...
انگار حضور رایان رو به کل فراموش کرده بودم که وقتی حرف زد کمی به خودم اومدم و صافتر رو صندلی نشستم:
+چی شد؟کجا میری بالاخره؟!
قطره اشکی از گوشه چشمم چکید...دوباره چشمامو بستم و آروم زمزمه کردم:
_وقتش شده در پیش بگیرم سفرم را...
جایی بروم تا تو نیابی اثرم را...
من میروم اینبار به جایی که بدانند...
قدر من و احساسم و چشمان ترم را...
خواست حرفی بزنه که صدای اس ام اس گوشی بلند شد...
با دیدن نام محیا فهمیدم اس ام اس،آدرسه...
گرفتمش جلو چشمای رایان و زیرلب گفتم:
_میرم اینجا...
💝💝💝💝💝💝💝
📝نویسنده👉👈اَسْما...صـــاد📝
💖💖💖💖💖💖💖
#ادامه_دارد...🔜
#شرمنده_بابت_تاخیر😅
#
#دوستاتونو_به_کانال_دعوت_کنید
#پیج_ایسنتاگراممون_رو_به_دوستاتون_معرفی_کنید.
بامــــاهمـــراه باشــید🌹