eitaa logo
پروانه های وصال
9.4هزار دنبال‌کننده
33.2هزار عکس
27.8هزار ویدیو
3.2هزار فایل
اینجا قرار باهم کلی🤝 ✅ مطالب تربیتی 🤓 ✅ مطالب متنوع📚 ✅ گلچین شده سخنان بزرگان🧑🏻‍💼 ✅ اخبار روز🕵🏋 ✅ آشپزی👩🏻‍🍳🍡 باهم یادبگیریم و مطلع بشیم🖐 استفاده از مطالب کانال با ذکر صلوات 🥰 با این ایدی میتونیم باهم در ارتباط باشی @Yamahdiii14
مشاهده در ایتا
دانلود
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_دو🎬: موسی دست به کوه گرفت و از جا بلند شد و نگاهش به
🎬: هنوز شیرینی توبه کردن و برگشت نخبگان در کام موسی ننشسته بود که اینبار پیک غیب فرود آمد و به موسی از اوضاع و احوال قومش پس از غیبت چهل روزه ی او گفت موسی با ناراحتی و تعجب سخنان پیک حق را گوش می کرد و پیک حق قدم به قدم انحراف قوم موسی را شرح داد، انگار فیلمی سینمایی در جلوی چشمان موسی آورده بودند و او می دید که هارون را کنار زدند و سامری بر تخت ریاست نشست و با کمک ابلیس گوساله ای طلایی ساخت و اعمال و عبادات شیطانی و سحر و ساحری رواج داد و حالا قوم او در خلال چهل روز اعتکاف و غیبت موسی گوساله پرست شده بودند. موسی از خدا پرسید: حال که اتفاقات را متوجه شدم سوالی برایم پیش آمده و آن این که گوساله از سامری است ولی صدایش از کجا آمده است؟ خداوند فرمود: از من بود یعنی اراده پروردگار بود که گوساله صدا داشته باشد چون دیدم قومت از من روی برگرداندند به سوی گوساله طلایی، پس امتحانشان را بیشتر کردم. چون انسان موجودی مختار است پس باید زمینه اختیارش هم چه در خوبی و چه در بدی فراهم بشود. اگر بخواهد خیلی بد شود، باید شرایط گمراهی او فراهم باشد و اگر هم بخواهد به راه صالح برود، باید شرایط رستگاری او فراهم باشد. پس خداوند فرصت و شرایط راه نادرست یا درست رفتن انسان را همیشه مهیا می کند و پیامبران و شیاطین هم از هدایت کنندگان به سمت خیر و شر هستند. اساسا خدای متعال با جو گیری مخالف است و اگر در میان قوم مومنان جو گیری وجود داشته باشند از سمت خدا راه برگشتن و خطا رفتنشان توسط فتنه ها و رسانه ها تسهیل میشود تا جو بشکند و مومنین خالص مشخص شوند. موسی تا این را شنید انگار که دنیا بر سرش خراب شده باشد به نخبگان امر کرد که هر چه زودتر به پایین کوه بروند خود با عصبانیت و تأسف پیشاپیش قوم با سرعتی بسیار زیاد در حرکت بود. موسی آنچنان شتابان قدم بر می داشت که چند بار می خواست بر زمین سرنگون شود. و خیلی زود به پایین کوه رسید و هنگامی که موسی میان قوم رفت و صحنه پیش رویش را دید چندین برابر بیشتر عصبانی شد همانا که درست گفته اند شنیدن کی بود مانند دیدن! موسی چهل سال انواع تلاش ها و هدایت ها و معجزات را برای هدایت آنها به کار گرفته بود و در چهل روز تمام آن چهل سال تلاش از بین رفته بود. او باید تکلیف همه را روشن میکرد، از گوساله و سامری گرفته تا سجده کنندگان به گوساله و ساکتین و اندک افرادی که در کنار هارون مانده بودند. مردم که ناگهان متوجه حضور موسی و هفتاد نخبه همراهش شدند از تعجب چشمانشان از حدقه بیرون زده بود و مهر سکوت بر دهان زده بودند و به یک باره کل بیابان ساکت شد موسی با حالتی عصبانی به میان مردم رفت او می خواست در مرحله اول سراغ سه نفر را بگیرد اول هارون، دوم سامری و سوم گوساله طلایی که خدای قومش شده بود. ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_سه🎬: هنوز شیرینی توبه کردن و برگشت نخبگان در کام موسی
🎬: موسی تا چشمش به گوساله ی طلایی افتاد که افرادی از بنی اسرائیل دورش در حال طواف بودند با عصبانیت زیاد فریاد برآورد: آیا در مورد فرمان پروردگارتان و تمدید میقات عجله کردید؟ براستی که بعد از من بد جانشینانی برایم بودید، شما...شما آئین خدا را تباه کردید و شریعت او را به بد جایی سوق دادید و در این هنگام از شدت عصبانیت الواحی که با خود آورده بود را محکم به زمین کوبید. البته باید اذعان کنیم که حضرت موسی از مدار عقلانیت خارج نبود و این برخوردش مومنانه بود و اثر تربیتی داشت، اصلا هیچ کار نبی خدا بی حکمت نیست و فرم برخورد باید برای اثرگذاری به حدی گیرا باشد که بتواند در حد آن انحراف عمل بکند و اثر آن را از بین ببرد وگرنه نمی تواند تنبیه ایجاد کند و در حقیقت برخورد باید با گناه معادل سازی شود. شیطان گاهی ادبیات برخورد ما را با بعضی از گناهان تبدیل به تساهلی میکند که کار تربیتی از بین میرود. مثلا خداوند از غیبت تصویری تحت عنوان خوردن گوشت بدن مرده برادر مومن را ایجاد میکند تا تنفر از آن کار ایجاد کند. شیطان در این جا این تصویر تنفر آور را به گفتن جمله غیبت بد است تقلیل میدهد بنابراین دیگر غیبت خطای منزجر کننده تنفرآور نیست، پس تعابیری که از گناهان مختلف می شود در نحوه تنفر افراد از گناه، اثر تربیتی دارد. موسی دوباره فریاد: هارون کجاست؟ مردم که تا به حال موسی را با چنین حالی ندیده بودند از ترس خود را از جلوی راه موسی کنار می کشیدند و با اشاره محل حضور هارون را نشان می دادند و از طرفی خبر ورود موسی به هارون رسید و هارون با شتاب به سمت موسی حرکت کرده بود و در بین راه موسی به هارون رسید و ناگهان دست انداخت و موهای سر هارون را گرفت و همانطور که با موهای محاسن هارون، سرش را تکان میداد گفت: تو کجا بودی که این قوم به این حد از ضلالت رسیدند؟! مگر تو جانشین من نبودی؟! چرا هیچ کاری انجام ندادی تا مردم اینگونه گمراه نشوند. البته این کار موسی هم تحت تدابیری خاص بود چرا که میدانست بعدها ممکن است تورات دست کاری شده و بنی اسرائیل، هارون را باعث این وضع بدانند پس موسی سخت برخورد کرد تا هارون از خود دفاع کند و این در حافظه ی تاریخی ثبت شود که هارون بی تقصیر است. در این هنگام هارون گفت: اول موهایم را رها کن، تا بتوانم به تو بگویم چه شده... موسی موهای هارون را رها کرد و گفت: بگو چرا چنین شده؟! هارون نگاهی به جمعیت اطرافش کرد و گفت: مگر خودت نگفتی که اگر شرایطی پیش آمد که قوم منحرف شد اولا تو به راه منحرفان نرو و ثانیا اتحاد قوم را بر هم نزن، به خدا قسم که من این مردم را نصیحت کردم و گفتم که راهشان به ابلیس ختم می شود اما آنها بر من شوریدند و خواستند من و اندک مومنانی که مانده بودند را بکشند و من ترسیدم که قوم از هم بگسلد و برادر کشی راه بیافتد و همین مومنانی که باقی مانده اند هم کشته شوند پس تقیه کردم اما به راه سامری و گوساله پرستی نرفتم. من نگذاشتم خون کسی ریخته شود و اتحاد مردم پاره شود اما قدرت آنان از من بیشتر بود و نتوانستم مانع کارهای شیطانی شان شوم. در اینجا موسی قانع شد و همه دانستند که جمع مومن و هارون بر حق بودند و تقصیری نداشتند، پس موسی سراغ سامری را گرفت ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_هفت🎬: مردم با حکم خدا و به اشاره موسی دسته دسته جلو م
🎬: زمانی که موسی به گروه ساکتین چنین گفت همهمه ای در کل دشت سینا پیچید، هر کس حرفی میزد و زمزمه ی اعتراض ها بلند شد. موسی بر فراز تپه ای رفت و صدایش را بلند نمود و فرمود: چه شده؟! شما را چه می شود؟! آیا باز هم می خواهید با حکم خدا به جدال برخیزید؟؛ همانا این دستور خداست که گروه مرتدین به دست شما ساکتین کشته شوند. در این لحظه پیرمردی جلو آمد و گفت: یا موسی! اگر مرتدین را به خاطر ارتدادشان حکم کشتن دادید و این عذابی دنیایست برای آنها، چرا حکم عذابی بدتر به ما می دهید؟! ما که نه سامری را تایید کردیم و نه گوساله ی طلایی را پرستیدم، پس چرا باید با کشتن برادر و پدر و خویشان خودکه مرتد شدند ما را عذاب دهید؟! همانا عذاب ما بدتر است، چرا که مرتدین می میرند اما ما زنده می مانیم و صحنه ی کشته شدن عزیزانمان به دست خودمان همیشه در پیش چشم ماست و آینه ی دقمان خواهد بود. در این هنگام موسی سری تکان داد و گفت: درست است شما گوساله طلایی را نپرستیدید اما در مقابل عمل شیطانی مرتدین ساکت ماندید نه آنها را از عمل بدشان نهی کردید و نه به گروه مومنان پیوستید تا با تکیه بر شما جلوی فساد را بگیرند، یعنی امر به معروف و نهی از منکر را کنار گذاشتید و این هم مستوجب عقوبتی سخت است و شما هم باید تنبیه شوید و خداوند اراده کرده که به دست شما مرتدین کشته شوند، فقط تنها کاری که می توانید بکنید این است که بزرگان و عزیزان درگاه خدا را واسطه قرار دهید تا این کار را برای شما سهل کنند. در این هنگام گروه ساکتین دست به دعا برداشتند و خدا را به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و اولادشان قسم دادند تا خدا این امر خطیر را بر آنها آسان کند و سپس شمشیر به دست گرفتند و پیش رفتند. موسی فرمان حمله را صادر کرد، مرتدین یک جا جمع شده بودند، گروهی از ساکتین پیش رفتند و تعدادی از مرتدین را کشتند و همانا دعایشان مستجاب شده بود و کشتن نزدیکان مرتدشان برای ساکتین آسان شد. دسته ی دوم ساکتین به پیش می رفتند تا گروهی دیگر از مرتدین را بکشند که ناگهان جوانی از بین مرتدین بیرون آمد و فریاد زد... ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_هشت🎬: زمانی که موسی به گروه ساکتین چنین گفت همهمه ای
🎬: جوانی از میان مرتدین پیش آمد، دستانش را به حالت دعا بالا برد، ناخوداگاه گروه ساکتین که پیش می آمدند تا آنها را بکشند متوقف شدند. جوان فریاد بر آورد: ای گروه عصیان کار! آیا سخنان و سفارشات موسی را از یاد برده اید؟ آیا عهدهایی را که موسی از طرف خدا از ما می گرفت فراموش کرده اید؟! اگر فراموش کردید من آنها را به یادتان می آورم. آیا در خاطر دارید که موسی می گفت هر کجا که در کارتان گره افتاد، هر کجا که مشکل داشتید، هر کجا که گناه کردید و خواستید توبه کنید، هر وقت هر حاجتی از خدا داشتید، پروردگار را به بهترین بندگانش سوگند دهید و بزرگانی را که خداوند عزت بخشیده واسطه کنید! یادتان هست که می گفت هر چه خوبی و برکت است از این بزرگان و زیر نظر آنهاست، پس بیایید خداوند را به پیامبر آخرالزمان محمد و جانشینش علی و اولاد محمد قسم دهیم، بیایید دست به دامان محمد و علی بزنیم، شاید خداوند توبه مان را در همین دنیا پذیرفت و از کشته شدنمان صرف نظر کرد. در این هنگام دستان تمام مرتدین به آسمان بلند شد و همه با هم و یکصدا فریاد می زدند: یا حمید بحق محمد یاعالی بحق علی، یا فاطر السموات والارض بحق فاطمه، یا محسن بحق حسن، یا قدیم الاحسان بحق حسین الهی العفو... نام پنج کلمه ی مقدس که در صحرای سینا پیچید، انگار بوی گل محمدی فضا را گرفت و بارانی با طراوت نم نم بر سر مردم فرود می آمد. در این هنگام فرشته ی وحی به موسی نازل شد و فرمود: خداوند می فرمایند که من به حرمت پنج کلمه ی مقدس از گناه گروه مرتدین گذشتم و جانشان را به آنان بخشیدم، همانا اگر از همان اول محمد و آل محمد را واسطه قرار می دادند، همان دفعه ی اول آنها را می آمرزیدم و از خطایشان می گذشتم. موسی پس از شنیدن وحی بر فراز تپه رفت، عصایش را بالا برد و فریاد زد: مژده باد بر شما که خداوند از گناهتان گذشت، ایشان به واسطه ی محمد و علی و اولادش، شما را مورد رحمت خود قرار داد، همانا او بخشنده و مهربان است و پنج کلمه ی مقدس، برگزیدگان اویند و خداوند زمین و این دنیا را نیافرید مگر به بهانه ی وجود مقدس این پنج کلمه.... تا موسی این سخن را زد هیاهویی در صحرای سینا به پا شد، مرتدین خوشحال از این بودند که از مرگ نجات یافتند و بقیه ی قوم هم خوشحال بودند که دیگر کشته شدن عزیزانشان را پیش چشمشان نمی بینند. جمعیت گرداگرد موسی حلقه زدند، موسی می بایست دوباره از آنها عهد بگیرد، این فرمان خداوند متعال بود که هر چند وقت یکبار این عهد را تجدید کند اما اینبار عهدشان محکم تر و وسیع تر بود پس موسی فریاد برآورد تا صدایش در کل صحرا بپیچد و فرمود.. ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_نه🎬: جوانی از میان مرتدین پیش آمد، دستانش را به حالت
🎬: موسی نگاهی به کل بنی اسراییل نمود و گفت: ای قوم بنی اسرائیل! من برای گرفتن تورات به کوه طور رفتم و یک چله کنار شما نبودم، علی رغم تمام سفارش هایی که نمودم و حتی جانشینی که انتخاب خدا بود و بر جا گذاشتم و از شما برای او بیعت گرفتم، شما بر عهد خود پایبند نبودید، هارون را کنار زدید و بر او شوریدید و سپس رو به گوساله پرستی آوردید و سامری را به پیامبری برگزیدید و دقیقا روبه روی خدا ایستادید، اما اینک که به واسطه ی بزرگانی که خدا برگزیده، شما از عقوبت کارتان نجات پیدا کردید و توبه تان پذیرفته شد، باید دوباره با هم عهدهای پیشین را مرور کنیم و عهدی تازه و محکم ببندیم ، این عهد را باید با خونتان تضمین کنید و هیچ وقت از آن عدول نکنید و بدانید این عهد قسمتی از الواح تورات و بخش مهم کتاب خداست که بر من نازل شده و باید اجرایش نمود. ای قوم موسی! آگاه باشید که این اراده ی خداوند است تا عهدتان را تجدید کنید و همه ی شما موظفید این عهد را به گوش فرزندان و نوه ها و نتیجه ها یی که بعد ازشما می آیند برسانید، یعنی باید نسل به نسل این عهد تجدید شود و همه ی بنی اسرائیل از الان تا آخر بر این عهد واقف و استوار باشند، چه من درمیان شما باشم و چه نباشم. حالا سکوت تمام بیابان را فرا گرفته بود و همه ی چشم ها به موسی خیره شده بود. موسی نفسی تازه کرد و ادامه داد: خداوند اراده کرده که محمد را برگزیند او بهترین مردم است و جانشین او علی بن ابیطالب برگزیده شده و اولاد محمد نیز برگزیده اند و بدانید که یاران محمد هم برگزیده اند و محمد و آل محمد و اصحابش در نزد خدا از همه ی ما برترند، این خواست خداست و ما سر تعظیم فرود می آوریم و عهد می بندیم که این برتری را دهان به دهان و گوش به گوش، به همگان برسانیم و زمانی که پیامبر برگزیده ظهور کرد، ما در لشکر او سربازی کنیم و به یاری او بشتابیم و بر دشمنانش بتازیم و افتخار نماییم که جزیی از امت رسول خاتم هستیم، پس هرگاه زندگی بر شما سخت گرفت به یاد داشته باشید که دست به دامان محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و اولاد و اصحابش بزنیم، حال در پیشگاه خدا در این بیابان سینا سر به سجده بنهید و در سجده این عهد را تکرار کنید که خداوند می خواهد شما را در این حالت ببیند و عهد شما را بشنود. موسی چنین گفت و منتظر بود تا قومش به سجده بروند، اما در کمال تعجب فقط همان عده ی قلیل مومنین اطاعت کردند و قسمت اعظم بنی اسراییل، صاف ایستادند و مانند مجسمه ای گچی به موسی خیره شدند. موسی با تعجب به جمع اشاره کرد و فرمود: چرا بر جای خود ایستادید؟! مگر نشنیدید چه گفتم؟! در این هنگام پچ‌پچی در جمع پیچید موسی که منتظر پاسخ بود گفت: آیا چیزی هست که من نمی دانم؟! دلیل تمردتان از حکم خدا چیست؟! در این هنگام مردی از بین جمعیت فریاد زد: ای موسی! ما به این حکم تو اعتراض داریم، ما خدا را میپرستیم و از او بابت نعماتش تشکر می کنیم، و اقرار می کنیم که تو پیامبر برگزیده هستی اما نمی توانیم اقرار کنیم پیامبر آخرالزمان را که او را ندیده ایم از تو برتر است و نمی توانیم بپذیریم که اصحاب این پیامبر از ما که اصحاب تو هستیم برترند، پس نه سجده می کنیم و نه عهد می بندیم، تمام تورات را قبول داریم و به آن عمل می کنیم به جز آن قسمتی که محمد و آل او را بر ما برتری داده... موسی از اینهمه تکبر و پر رویی قومش عصبانی شده بود، این قوم می بایست تنبیه شود، اما چگونه؟! در این هنگام فرشته ی وحی به او نازل شد و... ادامه دارد.... 🌕✨🌕✨🌕✨
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد🎬: موسی نگاهی به کل بنی اسراییل نمود و گفت: ای قوم ب
🎬: جبرئیل به موسی نازل شد و فرمان خدا را به او ابلاغ کرد، اراده ی خداوند بلند مرتبه بود که محمد و علی و اولاد و اصحاب ایشان را گرامی دارد، پس همه باید به این فرمان گردن نهند. به فرمان خداوند، جبرئیل قسمتی از کوه طور را که به اندازه ی یک فرسخ در یک فرسخ بود از کوه جدا کرد و این قلوه سنگ بزرگ را به حالت معلق روی هوا، بالای سر قوم بنی اسرائیل نگه داشت و باز فرمان داد که سجده کنند و در سجده اقرار به برگزیدگی و بزرگی محمد و آل محمد کنند و فرمود هر کس که این کار را نکند این سنگ را در آنی برسرشان فرود می آورند و سنگ افتادن همان و به جهنم واصل شدن همان، زیرا کسی که با این قلوه سنگ بمیرد دچار عذاب خداوند تا ابد خواهد شد. موسی این سخنان را به قومش گفت، بنی اسراییل که خود شاهد جدا شدن آن قلوه سنگ بزرگ از کوه طور بودند، هراسی از این صحنه در دلشان افتاده بود و وقتی مشاهده کردند که این سنگ بالای سرشان قرار گرفته تا در صورت تمرد از فرمان خدا بر سرشان فرود آید، بیشتر ترسیدند و در این هنگام ناگهان همه ی منافقین به غلط کردن افتادند و به یک باره بر خاک افتادند. منافقینی که تازه بخشیده شده بودند، آنچنان مهر گوساله طلایی در دلشان لانه کرده بود و تیر ترکش ابلیس بر جانشان نشسته بود که به هیچ وجه نمی خواستند زیر بار سروری محمد و آل او بروند اما اینک مجبور بودند و از ترس از دست دادن جانشان به سجده افتادند و هر چه که موسی می گفت تکرار می کردند: الهی یا حمید به حق محمد... مؤمنان به حالت خضوع و خشوع در سجده بودند و عهدی دوباره با خدا می بستند و منافقین چون خوب می دانستندکه این عهد را ظاهری می بندند و از اعماق دل و قلبشان نیست بنابراین می ترسیدند که خدا از اعماق دلشان با خبر باشد و سنگ را به سر آنان فرود اورد پس به حالتی به سجده افتادند که یکی از گونه هایشان بر خاک بود و با یک چشم صخره ی بالای سرشان را نگاه می کردند. اما اراده ی خداوند بود که آنان را عقوبت نکند، زیرا خداوند بر اساس ظاهر در دنیا با بندگان رفتار می کرد و باطن عمل در قیامت آشکار می شود. کوه طور بالای سر بنی اسرائیل بود و همه منتظر بودند پایان این اتفاق را ببینند. در این هنگام ناگهان بنی اسرائیل دیدند که این صخره ی کنده شده از کوه طور دو تکه شد، یک تکه اش شبیه مروارید سفید شد و عروج کرد به آسمان و آن ها در کمال تعجب دیدند که آسمان شکافته شد و حرکت آن را تا جایی که دیگر دیده نشد دنبال کردند و قطعه دیگر به یک باره مانند کوه آتشین به سوی زمین هبوط کرد، زمین را شکافت و در زمین فرو رفت و از دید بنی اسرائیل خارج شد. بنی اسرائیل پس از این اتفاق سر از سجده برداشتند و شخصی جلو آمد و با تعجب از موسی پرسید: ای نبی خدا! این چه بود، چرا صخره کوه به دونیم شد و آن دو نیم چه بودند؟ موسی در پاسخ آنها سری تکان داد و فرمود : ای مردم! بدانید که آن تکه ای که مروارید شد و به آسمان رفت نماد مومنان شما بود که در این جا پیمان و میثاق را پذیرفتند و قلبشان نسبت به آن متواضع شد و صعود آن به این معناست که آن ها در آخرت اوج پیدا می کنند و به بهشت میروند. اما آن گوی آتشین نماد منافقین و متمردین شماست که هبوط آن به معنی سرنوشت جهنمی است که آن ها در آخرت پیدا می کنند... حالا بنی اسرائیل عهدشان را بستند، هر چند که با اجبار و تهدید، و صاحب شریعت و کتاب تورات بودند و آماده ی ورود به ارض مقدس ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_یک🎬: جبرئیل به موسی نازل شد و فرمان خدا را به او اب
🎬: حالا بنی اسرائیل آماده ی ورود به ارض مقدس بود، اما بد نیست واقعه ای را روایت کنیم که در همین صحرای سینا و قبل از رسیدن موسی به ارض مقدس اتفاق افتاد‌. خداوند برای ارتقاء مقام حضرت موسی و آموزش دادن علومی بسیار ارزشمند، به موسی امر کرد تا به همراه یوشع بن نون که بعدها جانشین حضرت موسی شد، به سمت مردی عالم و دانا و خردمند بروند و از همراهی او علوم مختلف و مفید و نایابی را فرا گیرند. پس موسی سفارش های لازم را به قومش کرد و به انها گفت اندکی در این مکان صبر کنند تا موسی آن عالم دین و دانشمند زمان را که خدا فرموده بود پیدا کند و از علم او برای پیشرفت و ارتقاء خود و قومش بهره بگیرد. موسی و یوشع به راه افتادند، خداوند به موسی فرموده بود که ان دانشمند را در جایی به نام «مجمع البحرین» پیدا خواهید کرد و نشانی دیگری که عنوان کرده بود این بود که در آنجا چشمه ای وجود دارد به نام «عین الحیاه» این چشمه معروف به چشمه ی آب حیات بود یعنی آب این چشمه به هر چیز مرده ای که می خورد آن مورد جان می گرفت و زنده میشد و خداوند وسیله ای دیگر برای راهنمایی موسی از آسمان نازل کرد تا او زودتر و راحت تر به مجمع البحرین برسد و آن وسیله سبدی بود که داخلش یک ماهی نمک سود وجود داشت و این ماهی آنها را به راه درست هدایت می کرد. خداوند به موسی وحی کرده بود که هر کجا ماهی نمک سود را با آب شستی و این ماهی زنده شد،بدان که آنجا چشمه ی آب حیات است و شما می توانید آن عالم و دانشمند را که از پیامبران خداست و نامش«خضر نبی» ست در آنجا بیابید. موسی و یوشع به راه افتادند، از بیابان گذشتند و به کوهستان رسیدند، از کوه بالا رفتند و میانه ی کوه مرتعی سرسبز و بسیار خوش آب و هوا یافتند. موسی که خیلی خسته شده بود به یوشع گفت: برادرم یوشع، من خسته شده ام، دیگر توان راه رفتن ندارم، همینجا که اینقدر باصفاست اندکی استراحت می کنیم و کاش غذایی برای خوردن داشتیم، صدای شرشر آب از پشت آن صخره می آید، بد نیست آبی خنک بخوریم یوشع نگاهی به سبد ماهی کرد و گفت: چطور است ماهی را بشورم و قسمتی از آن را بپزیم و بخوریم؟ موسی سری تکان داد و گفت: فکر خوبی ست یوشع که جوانی شاداب بود گفت: شما استراحت کنید، من ماهی را میشورم تا طعامی آماده کنم و این حرف را زد و سبد را برداشت و به سمت چشمه رفت. ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_دو🎬: حالا بنی اسرائیل آماده ی ورود به ارض مقدس بود،
🎬: یوشع دستی داخل آب چشمه برد و خنکای آب بر جانش نشست و انگار به سراسر وجودش ریخته شد و احساس شادی و سر زندگی وجودش را گرفت و اینقدر این حس زیبا و چشیدنی بود که او دوست داشت کل تنش را به آب بسپارد، اما با خود گفت اول ماهی را بشورم و بعد خود را در آب این چشمه ی. جان بخش صفا دهم. پس با اینکه نمی توانست دل از آب بکند، به طرف سبد رفت و ماهی را در دست گرفت و کنار چشمه نشست و ماهی را داخل آب برد، ناگهان به یکباره ماهی تکان خورد، یوشع تعجب کرد و فکر می کرد اشتباه حس کرده و بار دیگر ماهی را در آب فرو برد و این بار ماهی در دستان یوشع شروع به تقلا کرد، انگار ماهی نمک سود زنده شده بود. یوشع ماهی را محکم گرفته بود که مبادا فرار کند و ماهی آنقدر خودش را تکان داد که تیزی باله هاش به دست یوشع گرفت و دستش را زخمی نمود و یک لحظه یوشع حواسش پی زخم دستش رفت که ماهی لغزید و از دست یوشع افتاد و شنا کنان در آی چشمه به پیش رفت و از چشم یوشع محو شد. یوشع با ناامیدی به رد رفتن ماهی خیره شد و زیر لب گفت: ماهی از دستم گریخت، حالا چیزی برای غذا نداریم و اینقدر در گیر نبود ماهی شد که اصلا توجه نکرد که این ماهی نمک سود بود و با آب چشمه زنده شد یوشع که حالا دستش از ماهی کوتاه شده بود نگاهی به آب چشمه کرد و دوباره آن حس جانبخش در وجودش زنده شد و خود را نزدیک چشمه رساند و کنار چشمه نشست و دست و پاهایش را به آب چشمه سپرد حالا سرشار از حس زندگی شده بود،حسی که تا این زمان نچشیده بود یوشع مدام کفی از آب پر می کرد و بر سر وصورتش میزد و انگار در عالمی دیگر بود و فکرش از هر چه دور و برش بود تهی شده بود و اصلا از یاد برده بود که موسی کمی آن طرف تر مشغول استراحت است و مناظر رسیدن غذا... لحظات به سرعت می گذشت و حال یوشع انقدر خوش بود که نمی دانست چه مدت گذشته که ناگهان با صدای موسی که از پشت سرش بلند شد به خود امد: کجایی یوشع؟! مانند کودکان آب بازی می کنی؟! برخیز تا برویم، راه طولانی ست، انگار فراموش کرده ای برای چه آمده ایم. یوشع با حالت دستپاچگی از آب بیرون آمد و همانطور که لباس هایش را مرتب می کرد گفت: ببخشید، آب این چشمه آنقدر روحبخش بود که مرا از دنیا غافل کرد، برویم...حرکت کنیم یوشع و‌موسی حرکت کردند بدون آنکه یوشع یادش باشد که از قضیه ی زنده شدن ماهی چیزی بگوید. چند فرسخی کخ جلو رفتند موسی به یوشع گفت: خیلی گرسنه مان شده، رفتی که ماهی را آماده ی خوردن نمایی و به گمان فراموش کردی.. در این هنگام، یوشع تازه یاد ماهی نمک سود افتاد که در آب چشمه زنده شده بود، پس با حالت شرمندگی داستان ماهی را تعریف کرد و گفت که فراموش کرده همان موقع بگوید. موسی به سرعت به عقب برگشت و‌گفت: باید خود را به ان چشمه برسانیم، همانا آن چشمه عین الحیات بوده که ماهی مرده جان گرفته و آنجا همان مجمع البحرین هست که قرار است ما با آن معلم فرهیخته دیدار کنیم. یوشع سری تکان داد و گفت: برگردیم، اما یک سوال دارم، ایشان چگونه معلمی ست که به نبی خدا درس می دهد. موسی لبخندی زد و گفت: خداوند میفرمایید که ما از رحمتمان علمی به ایشان دادیم که قرار است این علم را به شما بیاموزد و من باید این معلم بزرگ را ببینم و ثابت کنم که لیاقت فراگرفتن این علم را دارم. یوشع و موسی با سرعت حرکت کردند و خود را به چشمه ی آب حیات رساندند و در این همگام مردی بلند بالا با لباسی سفید و چهره ای نورانی را در کنار چشمه یافتند ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_سه🎬: یوشع دستی داخل آب چشمه برد و خنکای آب بر جانش
🎬: موسی آرام آرام پیشرفت و یوشع هم به دنبالش، تا اینکه به یک قدمی آن مرد نورانی رسیدند و موسی سرش را بالا گرفت و گفت: سلام ای مرد خدا! من آمده ام تا از آن علمی که خداوند به شما آموزش داده، به من هم یاد دهید و من نیز بهره ای از آن علم ببرم. خضر نگاهی از سر مهر به آن دو نمود و فرمود: سلام بر موسی کلیم الله و سلام بر برادرم یوشع بن نون، من مایلم که این علم را به تو آموزش دهم منتها خداوند مرا به امری موکل کرده که تو طاقت فرا گرفتن آن را نداری و ظرفیت بهره از این علم در وجود تو نیست پس از این علم صرفنظر کن موسی نفس کوتاهی کشید و فرمود: خدا به من از علم تو سخن گفت و من می خواهم آن را فراگیرم، پس امتحانی کنید و ببینید فراگیری ما چگونه است، شاید ظریفیتش را پیدا کردیم. حضرت خضر به آن دو اشاره کرد تا بنشینند و سپس خودش چون استادی روبه روی آنان قرار گرفت و فرمود: گفتن این علم پیش زمینه ای دارد، یعنی برای ورود به این علم باید ظرفیتش را ایجاد کرد. موسی سری تکان داد و فرمود: بفرمایید، ما سراپا گوشیم، هر آنچه صلاح می دانید انجام دهید. حضرت خضر روی تخته سنگی که اطرافش پر از چمن های شاداب و گلهای رنگارنگ بود نشست و مشغول صحبت شد: بدان و آگاه باش که خداوند این جهان را خلقت نکرد مگر به بهانه ی وجود نازنین پنج کلمه ی مقدس، اولین آنها محمد، خاتم پیامبران است که در راه تبلیغ اسلام شکنجه های فراوان می شود و او را سنگ میزنند و خاکستر بر سر مبارکش میریزند و در آخر او را شهید می کنند، دومین آنها علی بن ابیطالب است که حق او را غصب می کنند و سالها او را از جایگاهش دور می کنند و در آخر در سجده ی نماز، شمشیر به فرق مبارکش می زنند و ملکوتی میشود، سومین آنان بانویی مکرمه است، فاطمه نام دارد او سرور زنان اهل بهشت است مردم به خانه اش حمله می کنند و درب خانه را می سوزانند و پهلویش می شکنند و او را با مظلومیت به شهادت می رسانند، چهارمین و پنجمین آنها حسنین هستند که سرور جوانان اهل بهشتند، حسن نیز مانند پدرش از حق خود محروم و پس از سختی های زیاد با زهر کین نامردمان به شهادت می رسد و اما حسین...چه بگویم از حسین که او را در حالیکه خانواده و زن و فرزند همراهش است محاصره می کنند، در کنار نهر آبی که از آن اوست با لبی تشنه سر از بدنش جدا می کنند، فرزندانش را می کشند و آنها را ارباً اربا می کنند و اهل بیتش را به اسارت می برند... هر سخنی که خضر می زد قطره اشکی از چشم موسی و یوشع میریخت تا اینکه خضر به شهادت حسین رسید، انگار کنار چشمه ی آب حیات، حسینیه ای برپا شده بود که خضر روضه خوانش بود و موسی و یوشع عزادارانش...هنوز خضر به نیمه های داستان کربلا نرسیده بود که موسی و یوشع برسر زنان حسین حسین می گفتند و از ته دل ناله می زدند، انگار این مشیت خداست که در زمان های مهم تاریخ باید کسی روضه ی حسین را بخواند تا کاری بزرگ به سرانجام رسد، جایی حضرت آدم برحسین گریه کرد و توبه اش قبول شد، سپس نوح و ابراهیم و حالا موسی...و این اراده ی خداست تا پیامبران هنگام ابتلا و ارتقا مقام باید گریهِ کن حسین باشند. خضر می گفت و گریه می کرد، موسی و یوشع می شنیدند و بر سر و سینه میزدند و سپس خضر از فضائل محمد و آل محمد گفت و احادیث قدسی را برای آن دو روایت کرد، آنچنان که موسی به شوق امده بود و رو به خضر گفت: ای مرد پرهیزگار برای من دعا کنید که جزء یاران محمد و آل محمد باشم و این درخواست به ان معنا بود که موسی به مقام خضوع در مقابل محمد و آل محمد رسیده است و این یعنی که خضر می تواند آموزش هایش را شروع کند. خضر پس از این مجلس، از جای برخواست و رو به موسی و یوشع گفت: درسی که به شما می دهم عملی ست، همراه من شوید اما این همراهی شرط دارد و شرط ان این است که تا زمانی خودم لب به سخن نگشودم شما حق ندارید از من سؤال کنید و اگر عملی را انجام دادم که به مذاقتان سازگار نبود حق اعتراض ندارید، چرا که من از خود کاری را انجام نمی دهم و هر عملی که انجام دهم خواسته ی خداوند متعال است که به من امر نموده، یعنی من اسباب ان کار هستم موسی و یوشع قول دادند همراه او شوند و شرط را نیز پذیرفتند ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_چهار🎬: موسی آرام آرام پیشرفت و یوشع هم به دنبالش،
🎬: خضر به راه افتاد و موسی و یوشع هم همراه او شدند، کمی جلوتر رفتند خضر اشاره نمود و فرمود: می خواهم به سمت دریا برویم و با زدن این حرف چند قدم برداشت و دریایی خروشان جلویشان پدیدار شد. کشتی ها و قایق های مختلفی مشغول بارگیری و رفت و آمد بودند. خضر به سمت کشتی ای رفت که بارگیری کرده بود و مسافرینش هم تکمیل بود و آماده ی حرکت بود. ناخدا فریاد زد: لنگر را جمع کنید! خضر با شتاب جلو رفت و گفت: برادر می شود من و همراهانم با شما بیاییم؟! ما هم قصد سفر داریم و اگر امکان دارد لطف کنید و ما را هم جای دهید. ناخدا سری تکان داد و گفت: ببینید! گوش تا گوش کشتی مسافر نشسته است، سخت می توانم جای خالی پیدا کنم، شما با کشتی بعدی بیایید. خضر با لحنی مضطرانه گفت: من باید همراه شما شوم، معلوم نیست کشتی بعدی کی حرکت کند، مهربانی بکار دهید و روی مرا زمین نزنید. ناخدا که گویی آدمی منصف و رقیق القلب بود، نفس کوتاهی کشید و گفت: با اینکه برایم مشکل ساز می شود، اما نمی خواهم دلتان را بشکنم و خللی در کار و برنامه تان ایجاد شود، بفرمایید سوار شوید. خضر تشکری کرد و هر سه با هم سوار شدند و موسی در دل به بزرگواری و مهربانی ناخدای کشتی آفرین می گفت. هر سه جایی برای خود پیدا کردند و کنار هم نشستند، حالا کشتی در میان امواج دریا بود، خضر نگاهی به اطراف کرد و آرام به طوریکه جلب توجه نکند از جا برخاست. موسی با نگاهش او را دنبال می کرد و متوجه شد خضر به سمت قسمتی از کشتی میرود که هیچ‌مسافری نبود، شاید ورود مسافرین به آنجا ممنوع بود. موسی کنجکاو شده بود که خضر می خواهد چه کند، پس او هم از جا برخواست و درست به مکانی رفت که خضر رفته بود. موسی خود را به خضر رسانید و در کمال تعجب دید خضری در مکانی که کاملا از دید بقیه پنهان بود نشسته و مشغول کاریست. موسی خودش را جلوتر کشانید و دید خضر با ابزار نوک تیزی که در زیر لباسش پنهان کرده بود، کشتی را سوراخ کرد، سوراخ آنقدر بزرگ بود که باعث می شد از قیمت کشتی بیافتد و شاید حادثه ای پیش بیاید. خضر بعد از اینکه سوراخ را ایجاد کرد، پارچه ای درون آن جای داد که کسی به سرعت متوجه این سوراخ نشود. موسی که عدالتخواهی در ذاتش بود و به خاطر همین عدالتخواهی بود که روزگاری از مصر گریزان شد، تا دید خضر چنین کرد، چنان خشمگین شد که صورتش به سرخی میگرایید پس رو به خضر نمود و گفت... ادامه دارد.. 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_پنج🎬: خضر به راه افتاد و موسی و یوشع هم همراه او شد
🎬: موسی با عصبانیتی که در چهره اش موج میزد رو به خضر گفت: چه می کنید یا خضر؟! کشتی این ناخدای مهربان را سوراخ می کنید تا یک زمانی در جایی غرق شوند؟! این از عدالت به دور است، مگر شما با هزاران خواهش از او نخواستید که ما را سوار کشتی کنند؟! مگر کشتی مملو از جمعیت نبود و ظرفیتش پر نشده بود؟! اما این ناخدای رئوف چون فکر می کرد ما انسان های خداترس و مؤمنی هستیم ما را با احترام سوار نمود و آیا این است جواب خوبی؟ آیا در جواب محبت این شخص باید کشتی را سوراخ کنی تا با اهلش غرق شوند؟! در اینجا طبیعت عدالتخواهانه ی موسی به او نهیب میزد که چنین جلوی خضر قد علم کند، اما این عدالتخواهی عجولانه و شتاب زده بود و وقتی عدالتخواهی عجولانه رخ بنماید جلوی پروژه ی خداوند را می گیرد. هر چه که موسی عصبانی بود و با تندی سخن می گفت، خضر آرام بود و با آرامش گوش میکرد و گذاشت موسی حرفش را به کمال بزند، سپس با طمأنینه گفت: مگر من به شما نگفتم که تو را طاقت و صبر همراهی با من نیست؟! مگر همین چند ساعت پیش با هم قول و قرار نکردی و پیمان نبستی که صبور باشی و تا من از دلایل کارم نگفتم، تو نه سوالی بپرسی و نه اعتراضی کنی؟! حالا تو را چه می شود که عهد و پیمانت را نادیده گرفتی؟! در این هنگام موسی با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت: مرا ببخش ای بزرگ مرد، یک لحظه پیمانم را فراموش کردم و تو به خاطر فراموشی عهد مرا مؤاخذه نکن که خود شرمگینم، این بار را ببخش و گذشت کن ای خضر! خضر نفس کوتاهی کشید و گفت: پس دیگر عهدی که بستی را فراموش نکن، این بار چنین شد و دیگر انجام نده موسی چشمی گفت و در همین حین کشتی به ساحل رسید و مسافران پیاده شدند و وقتی که خضر و همراهانش می خواستند پیاده شوند عوامل داخل کشتی با احترامی زیاد از آنها خدا حافظی کردند. خضر این بار به سمت شهری که در ساحل دریا بود رفت و چندین خیابان و کوچه و پس کوچه را طی کرد و سپس به میدانی خاکی رسید، تعدادی زیادی بچه مشغول بازی و هیاهو بودند، در بین این بچه ها، کودکی بود بلند بالا با صورتی زیبا و گونه هایی گلگون، مشخص بود از همه با هوش تر است، چرا که دیگر کودکان از او حرف شنوی داشتند. خضر کنار دیواری که مشرف به میدان بازی بچه ها ایستاد و با نگاه خیره اش آن کودک را دنبال می کرد. موسی و یوشع هم از نگاه های پی در پی خضر به آن کودک،محو آن کودک شده بودند و موسی را در دل به آن کودک آفرین می گفت و برای پدر و مادرش خوشحال بود که چنین فرزندی دارند که ناگهان... ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
پروانه های وصال
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_شش🎬: موسی با عصبانیتی که در چهره اش موج میزد رو به
َ 🎬: در این هنگام، ان پسر زیبا رو که مهتر دیگر کودکان بود به کوچه ای دیگر رفت و بالافاصله خضر به دنبالش روان شد و موسی و یوشع هم به دنبال خضر رفتند پسرک از این کوچه به آن کوچه می رفت و در هر کجا با بچه ای صحبت می کرد و نطقی می نمود و می گذشت و مشخص بود بچه ای باهوش است، بالاخره بعد از گذشت دقایقی، پسرک به سمت ساحل دریا رفت، خضر هم به دنبالش پسر کنار آب دریا و ساحل نشست و پاهایش را در شن های نرم ساحل فرو برد و هر وقت موج آب می آمد، آب را روی پاهایش میریخت و پسر خیره به دریا بود و خضر خیره به پسر..‌ خضر اطراف را از نظر گذارند و وقتی دید که کسی اطرافشان نیست، مانند یک شکارچی چابک و فرز خود را به پسرک رساند و دست به گردن پسرک انداخت و شروع کرد به فشار دادن. موسی با دیدن این صحنه رو به یوشع گفت: جناب خضر چه میکند؟! یوشع هم که متعجب شده بود شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دانم من از کارهای این معلم مرموز سر در نمی آورم...به نظرم می خواهد بلایی بر سر پسرک بیاورد موسی گفت: وقتی خضر پسرک را می پایید فکر می کردم مهر او را به دل دارد اما انگار می خواهد او را بکشد، باید جلو بروم و مانع این کار بد شوم و با زدن این حرف قدمی پیش گذاشت و می خواست مانع کار خضر شود که همچنان مشغول فشار دادن گلوی پسرک بود یوشع دست موسی را گرفت و گفت: نه جلو نرو، شاید خضر... هنوز حرف در دهان یوشع بود که موسی خود را به خضر رسانید و وقتی بالای سر او رسید متوجه شد که ان پسر نفس نمی کشد و سفیدی چشمانش پیدا شده و آثار مرگ در او مشهود است. خضر مطمئن شد پسر دار فانی را وداع کرده از جا برخواست و لباسش را تکاند و به راه افتاد ناگهان موسی با عصبانیت خودش را به او رساند و روبه رویش ایستاد و گفت: این چکاری بود که کردی مرد؟! پسر به این زیبایی و باهوشی را کشتی؟! نگفتی شاید او پدر و مادری داشته باشد؟! نمی گویی بعد از مرگ این پسر چه بر سر پدر و مادرش می آید؟! این از جوانمردی به دور است، کودکی بی گناه و بی دفاع را در جایی خلوت گیر بیاندازی و او را بکشی... ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕