مثلِ مجنونی که لیلی در دلش باشد ولی
شورِ شیرین ناگهان افتاده باشد در سرش . . .
خسته ام، چون شاعرِ از شعر خنجر خوردهای
که دهان وا کرده باشد زخمهای دفترش :)
خستگی دارد، ندارد؟! اینکه عطرت هست و باز
هرچه میگردد نمیبیند تو را دور و برش . . . ؟
سمتی از این شهرِ باران دیده پیدایت شد و
سمت دیگر گم شدی در پشتِ چشمان تَرَش :)
از خیابانهای شهرِ لاابالی خستهام
از خیانتهای هر سمتش، به سمتِ دیگرش . . .
مثل سربازی که در جنگ است با معشوقهاش
سر به راهی دارد و جامانده اما باورش . . .
لاجِرَم فرجام این جریانِ عشق و عاشقی
بستگی دارد به جنگِ مرد با همسنگرش :)
خسته ام . . . مثلِ . . . شبیهِ . . .
خسته ام! خسته! همین!
خسته ای را، خستگی را، فرض کن . . .
خسته تَرَش!
•پࢪوانگے•
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خوش صیدِ دلم کردی
بنازم چشمِ مستت را
که کَس آهویِ وحشی را
از این خوشتر نمیگیرد :)
•𝑷𝒂𝒓𝒗𝒂𝒏𝒆𝒈𝒊.²⁰²¹•
چه سود خاطرِ مارا به جانبت نگرانی
که ما زِ عشقِ تو زار و تو عاشقِ دِگرانی
#اوحدی_مراغهای | پروانگے...🧚🏻♀
از دشت خیال تو گلی باید چید
از پیله رها شد و به دنیا خندید
صبح است طلوع کرده ای در قلبم
امروز قشنگ می شود بی تردید
#آذین_قانع 🌸🍃
~پروانگے~