اشک، سرخ، چهره زرد و تن سیاه و موسفید
اینهمه سوغات از شام خراب آورده ام
اشک می بارم ز داغ چارساله دخترت
گر چه پرپر شد گلت با خود گلاب آورده ام
همرهم زین العباد این حجت دادار را
جان و تن مجروح از بزم شراب آورده ام🖤
دلش چون کربلا، کوى حسین ست و نمى داند
که همچون دور دستان آرزوى کربلا دارد!
به یاد کاروان اربعین، با گریه مى گوید:
به هر جا هست زینب، رو به سوى کربلا دارد
اگر چه برده از این سرزمین آخر دلى پر خون
ولى دلبستگى از جان به کوى کربلا دارد
به یاد آن لب تشنه، هنوز این عاشق خسته
به کف جامى لبالب از سبوى کربلا دارد
اگر دست قضا مانع شد از رفتن به پابوسش
همى بوسیم خاکى را که بوى کربلا دارد
نگارنده ازین رو گفته است و باز مى گوید:
بنازم آنکه دایم گفتگوى کربلا دارد...♥️