از زلزلہ و ؏ـِشق خبر ڪس ندهد
آن لحظہ خبر شوے ڪہ ویران شدهاے
→[𝑷𝒂𝒓𝒗𝒂𝒏𝒆𝒈𝒊.²⁰²¹]
رفت و غزلم چشم بہ راهش نگران شد!
دلشورهٔ ما بود، دلآرامِ جہان شد...!
#حامد_عسکری
|𝑷𝒂𝒓𝒗𝒂𝒏𝒆𝒈𝒊.²⁰²¹
رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش
عجب شمعی که از بالا به پایان میرود دودش
دمی در بزم و صد ره میکشد از بیم و امیدم
عتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش
#محتشم_کاشانی
→𝑷𝒂𝒓𝒗𝒂𝒏𝒆𝒈𝒊.²⁰²¹←
تا جان عشقبازان گردد به شوق افزون
هر لحظه روی جانان بنمود حسن دیگر
#اسیری_لاهیجی
→[𝑷𝒂𝒓𝒗𝒂𝒏𝒆𝒈𝒊.²⁰²¹]
من جز براے تو، نمیخواهم خودم را
اے از همہ منهاے من، بهتر منِ تو
→[𝑷𝒂𝒓𝒗𝒂𝒏𝒆𝒈𝒊.²⁰²¹]
نظری نیست به حال مَنَت ای ماه، چرا؟
سایه برداشت ز من مِهر تو ناگاه، چرا؟
روشن است اینکه مرا آینۀ عمر، تویی
در تو آهم نکند هیچ اثر آه، چرا؟
#سلمان_ساوجی
→[𝑷𝒂𝒓𝒗𝒂𝒏𝒆𝒈𝒊.²⁰²¹]
•|⛓🖤|•
پشت دیوارِ همین کوچه به دارم بزنید
من که رفتم ؛ بنشینید و هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنویسید که بد بودم و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم... سیر شدم !
پنجه در هرچه که من واهمه دارم بزنید..
دستهایم چقدر بود و به دریا نرسید
خبر مرگِ مرا طعنه به یارم بزنید
آی ! آنها که به بیبرگیِ من میخندید
مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید... :))
محبوبم!
ما دلمان تنگ شده براے اینکہ نماز صبح زنگ بزنی، بیدارمان کنی و بگویی نمازت را کہ خواندے حاضر شو برویم شاه عبدالعظیم
با طلوع خورشید کہ رسیدیم بہ حرم، دستمان را بہ احترام بگذاریم روے سینہمان و بعدِ سلام، دو گوشہ پالتو را از سرما بہ هم نزدیک کنیم
مثل همیشہ آن موقع صبح حرم تقریبا خالیست
از هم جدا بشویم و هر کدام از سمت خودمان برویم داخل حرم
بہ ضریح کہ رسیدیم طبق عادت، هر دو، گوشہ سمت راست ضریح بنشینیم و انگشتانمان را در ضریح گره کنیم و از پشت شیشہهاے ضریح بہ هم خیره بشویم
و دعا کنیم
اول براے دیگران و آخر سر براے خودمان
یادت هست؟ خودت یادم دادے کہ اول براے دیگران دعا کنیم و آخر سر براے خودمان، قول گرفتی
اما من هر بار نمیتوانم...
هر بار اولین دعایم تویی و آخرین دعایم تو...
دعا کہ کردیم، دو رکعت نماز بخوانیم و بعد، آماده رفتن بشویم.
از حرم کہ بیرون آمدیم، موقع خروج، دوباره برگردیم و این بار براے خداحافظی دست بر سینہ بگذاریم
بعد هم یک صبحانه مهمانم کنی
خلاصه کہ محبوب!
همہ اینا را گفتم کہ بدانی دلم براے سرماے خروس خوان شاه عبدالعظیم تنگ شده است :)🌿
#آرامش