تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوش تر از اینت ندانم
وگر -هرلحظه- زندگی تازه گیری
به غیر از ″زهر شیرینت″نخوانم...:)
#فریدون_مشیری|پروانگی....
ای زمان، ای آسمان، ای کوه، ای دریا!
خواب یا بیدار،
جاودانی باد این رویای رنگینم!!
#فریدون_مشیری|پروانگی...
لبان ما دیری ست
به هم فشرده چون نیلوفرانِ نشکفته ست...
چنان به زندگی بی نشاط خو کردیم؛
که نقش روشن لبخند یادمان رفته ست!
#فریدون_مشیری 🥀
آنانڪہ بھ سرمستی ما طعنہ زنانند
بگذار بمانند بھ خمار؎
ڪھ ز ما هیچ ندانند :)
_________⸙
•پࢪوانگے•
ا؎ شراب تلخ من،
ترڪ تو تسڪینم نداد
بی تو بودن هم شبیہ
با تو بودن مشڪل است
•پࢪوانگے•
تو بھ تحریڪِ فلڪ فتنہ؎ِ دورانِ منی
من بھ تصدیقِ نظر محوِ تماشا؎ِ توام
#فروغی_بسطامی | °پࢪوانگے°
گر چه با یادش، همه شب،
تا سحرگاهان نیلی فام ، بیدارم...
گاهگاهی نیز وقتی چشم برهم میگذارم
خواب های روشنی دارم
عین هشیاری!
آنچنان روشن که من در خواب،
دم به دم با خویش میگویم که:
بیداری ست، بیداری ست، بیداری!!
#فریدون_مشیری|پروانگی...
#یڪفنجانغزل ☕️🌿
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت!!!
#محمد_سلمانی | پروانگے...