eitaa logo
پرپرواز
56 دنبال‌کننده
11.1هزار عکس
9.2هزار ویدیو
317 فایل
بسم‌اللّٰه‌اݪرحمݩ‌‌اݪرحێم🌼 ـــــــــــــــــــــــــــ[🖇📓]ـــــــــــــــــــــــ بصيرټ‌افزایێ‌وآگاھێ‌‌بخشیدݩ‌بھ‌احاد‌جامعه🌸 بࢪگزارۍ‌مجازے‌ݩشسټ‌هاے‌بصێࢪټے🌱 ـــــــــــــــــــــــــــ[🖇📓]ـــــــــــــــــــــــ
مشاهده در ایتا
دانلود
{بسم الله الرحمن الرحیم}  – احمد بن فارس ادیب از اساتید شیخ صدوق می گوید: – راشد همدانی از مردم همدان به حج می رود. هنگام بازگشت، کاروان در بیابانی منزل می کنند تا شب را به روز آورند. – مرد، در انتهای کاروان به خواب رفته بود. وقتی که از حرارت آفتاب بیدار شد، کاروان رفته بود و اثری از آن به جای نمانده بود. – حاجی همدانی در این زمینه می گوید: – در آن لحظه وحشت زده از جا برخاستم و بدون آن که بدانم به کجا می روم، با توکل له خدا به راه افتادم. مقداری راه رفته بودم که سرزمین سبز و خرمی را دیدم و در وسط آن منطقه سرسبز، خانه ای را دیدم که دربانی بر درِ آن ایستاده است. به سوی دربان رفتم، تا مرا راهنمایی کند. – دربان، مرا با خوشرویی پذیرفت و بعد از اجازه گرفتن از صاحب خانه مرا به درون خانه نزد صاحب خانه برد. جوانی در اتاق نشسته بود و در بالای سرش شمشیر بلندی از سقف آویزان بود. سیمای آن جوان مانند ماه شب چهارده می درخشید. سلام کردم بعد از پاسخ فرمود: می دانی من که هستم. گفتم: نه. – فرمود: من قائم آل محمد(ص) هستم. من آن کسی هستم که در آخر الزمان ظهور خواهم کرد و جهان را پر از عدل و داد خواهم کرد؛ وقتی که از ظلم و بیداد پر شده باشد. – تا این سخن را شنیدم، به رو بر زمین افتادم و چهره ام را به خاک ساییدم. فرمود: این کار را نکن سرت را بلند کن. – من اطاعت کردم. سپس فرمود: تو فلانی هستی و نام مرا بر زبان آورد. از شهری هستی که در دامن کوه قرار دارد و هَمَدانش گویند. – گفتم: آری سرورم چنین است. – فرمود: می خواهی نزد خانواده ات بازگردی. – گفتم: بلی ای آقای من، و به آنان مژده دیدار شما را خواهم داد. – حضرتش به خادم اشاره ای فرمود. – خادم، دستم را گرفت و کیسه ای به من داد و چند قدم همراه من برداشت که من تپّه و ماهورها و درختانی و مناره مسجدی را دیدم. – پرسید: این شهر را می شناسی؟! گفتم: نزدیک ما شهری است به نام اسد آباد و این بدان شهرماند. – گفت: این همان اسد آباد است برو به خوشی و سعادت. دیگر او را ندیدم. وقتی که داخل اسد آباد شدم، کیسه را باز کردم. دیدم محتوی چهل یا پنجاه دینار زر است. پس به سوی همدان رفتم و تا دینارها باقی بود روزگار خوشی داشتم. – همسفران او که در حج بودند، پس از زمانی نه چندان کوتاه رسیدند و گم شدن او را به همه می گفتند. وقتی او را در شهر خودشان دیدند، تعجب کردند. فرزندان و خاندان او و بسیاری از کسان، از سفر این مرد هدایت یافتند.[۱] ✍ پی نوشت [۱] كمال الدين و تمام النعمة، ج ۲، ص ۱۸۸ 📚 منبع : امام زمان (عج) سرچشمه نشاط جهان، ص: ۱۴۷؛ پاک نیا، عبدالکریم. 📡لینک عضویت کانال ایتا بصیر۲٠👇 🆔https://eitaa.com/Basir20