🔸من از نسل بارانم🔸
با چشمای گریان و چادر نماز به سر، تا جلوی در همسرش را همراهی میکند.
از او میپرسد کجا میروی؟
همسرش میگوید :نمیدانم فقط باید بروم...
به لباس مشکی همسرش نگاه میکند و یادآور میشود چه روزهایی با عشق به روح الله زندگی کرده.
در زمان پهلوی دختر نوجوانی بود که به همراه خانواده از ایران مهاجرت کردند و سالها در کشوری دیگر زندگی میکردند.
سال 57، دختر جوانی بود که تمام خبرهای جهان اسلام را پیگیری میکرد و در دلش تکانه هایی ایجاد شده بود.
درسته،
روح الله.
آن روزها همهی خبرهای جهان فقط انقلاب مردم ایران بود و دختر جوان قصهی ما، تمام اعلامیهها و متن سخنرانیهای روح الله را با دستان خود پیاده میکرد، بارها و بارها میخواند، گویی در وجودش آرام و قراری وجود نداشت روحش برای دیدن روح الله و نشستن پای سخنرانیهای او پر میکشید.
او تصمیم گرفت با پیروزی انقلاب اسلامی به ایران بیایید و روح بیقرار خود را به دریای بیکران روح الله وصل کند.
چند سالی از آن روزها گذشت و با شروع جنگ، داوطلبانه به بیمارستان صحرایی امام حسن مجتبی علیه السلام میروند و در صف جهاد میایستد و شریک زندگی خود را از میان یاران روح الله انتخاب میکند.
و حالا من دختر 3 سالهی همان دختر جوان عاشق هستم، که کنار مادرم خوابیدم،.
دستی بر موهایم میکشد و آرام اشک میریزد
من میپرسم:«مامان! حال داداشی تو دلت خوبه»؟
گفت :«بله دختر، خوبه، حال پدرمون بده، دعا کن، تو دلت خیلی پاکه».
اون شب با گریه های مادرم چشمام بسته شد.
سحر، مادرم را با چادر نماز گلگلی دیدم که تا جلوی در پدرمو همراهی میکرد و می پرسید :کجا میری؟
پدرم گفت :نمیدونم، باید برم فقط....
مادرم گفت :ریحانه بیدار شد ماهم میاییم....
پدرم رفت؛
پدرم اصلا نگفت بمون خونه، تو بارداری، دختر 3 ساله داری.....
پدر و مادرم عاشق روح الله بودند.
ادامه دارد....
✍ریحانه پ | رشت
۱۴خرداد ۱۴٠۴
#رحلت_امام
#خرداد
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸پشت قاب تلویزیون🔸
یادم نمیآید دقیقاً چند سالم بود، اما هنوز مدرسه نمیرفتم.
وقتی تلویزیون سیاه و سفید کوچکمان تصویر امامخمینی را نشان میداد، من بلافاصله بلند میشدم و صفحه تلویزیون را میبوسیدم.
نمیدانم چه چیزی از امام من رو مجذوب خودش میکرد، که آنطور بیاختیار صفحه تلویزیون را میبوسیدم. فقط میدانم در آن دنیای پاک کودکی من چیزهایی میدیدم که شاید دیگران نمیدیدند.
حتماً روح ملکوتی امام را من از پشت قاب تلویزیون میدیدم.
قلب پاک و روح پاک و دل مهربان امام حتی از پشت تلویزیون پیدا بود.
خیلی دوستش داشتم و دلیل این دوست داشتن را نمیدانستم فقط هنوز که هنوزه شیرینی آن صحنهها و بوسیدن صفحهی تلویزیون در خاطرم هست و در حافظهام عجیب نقش بسته.
هیچوقت از این کارم پشیمان نشدم،
اتفاقاً وقتی به اون روزها فکر میکنم، افتخار میکنم که چنین کاری را انجام میدادم.
سالها از آن زمان میگذرد و من عضو کوچکی از این انقلاب هستم و سعی کردم همیشه از انقلاب و از حرکت امام دفاع کنم.
انگار آن دوران داشتم عهد میبستم با امام که من میخواهم ادامه دهنده راهت باشم.
و تا امروز بر سر عهدی که بستم هستم.
✍زینت نعمتی | رشت
۱۵خرداد۱۴٠۴
#رحلت_امام
#خرداد
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
۱۴ خرداد ۱۴۰۴
هدایت شده از 🇮🇷 عصر روایت ها
گاهی یک جمله کافیست تا دنیایی را روایت کنی...
سومین کارگاه «#راوی_شو» فرصتیست برای آنان که میخواهند #روایت را نه فقط بیاموزند، بلکه زندگی کنند.
اینبار در کنار #حامد_عسکری
🗓 پنجشنبه، ۲۹ خرداد ۱۴۰۴
🎟 ظرفیت محدود
📱 ثبتنام و اطلاعات بیشتر از طریق پیامرسان ایتا:
09037960200
📚دفتر مطالعات رسانهای عصر روایتها
📲 https://eitaa.com/asrerevayatha
پس از باران | روایت گیلان
📖حلقه دوم کتابخوانی📖 سلام رفقای کتابخون امیدوارم خستگی نمایشگاه کتاب از تنتون در رفته باشه. قراره ب
جلسهٔ بعدی حلقهٔ دوم مطالعاتی کتاب «در غرب خبری نیست»، چهارشنبه ۱۲ خرداد برگزار میشه.
عزیزانی که تمایل به شرکت دارن به آیدی زیر در ایتا یا بله پیام بدن و کتاب رو تا صفحه ۱۰۰ مطالعه کنن.
لینک تهیه نسخه الکترونیکی کتاب با قیمت مناسب از اینجا
09966898967
@pas_az_baaraan
🔸پای حرف مردم🔸
"بدو بدو خودم را به جایی که گفته بودند، رساندم. چند دقیقهای دیر کرده بودم و استاندار احتمالاً الآن آنجا بود. دقیق نمیدانستم دارم کجا میروم؛ فقط از دور، چیزهایی راجع به آنجا شنیده بودم. حتی در منطقه هم که در تمام رشت به محرومیتش معروف بود، به آنجا میگفتند «اون کوچه خاکیه»؛ کوچهی آسایش ۲۱ در محلهی معلولین. از ناهمواریهای کوچک بگذریم، بوی فاضلاب قدم زدن در آنجا را بسیار دشوار میکرد. رفته رفته به مسجد نزدیکتر شدم. اطراف مسجد بسیار شلوغ بود. مردم محلی متعجب و با لباسهای خانهشان بیرون آمده بودند تا بفهمند چرا آنقدر آدم و ماشین آنجا جمع شده..."
ادامهٔ روایتی از «نخستین حضور یک استاندار در محله آسایش ۲۱» را به قلم «امیرحسین رمضانی» از لینک زیر بخوانید:
پای حرف مردم
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
جلسهٔ بعدی حلقهٔ دوم مطالعاتی کتاب «در غرب خبری نیست»، چهارشنبه ۱۲ خرداد برگزار میشه. عزیزانی که ت
⭕️ تاریخ حلقهٔ کتاب به دلیل تقارن با تعطیلات عید غدیر و جشنهای مرتبط به چهارشنبه ۲۱ خرداد منتقل شد. برای ثبتنام به آیدی درج شده در پیام در ایتا یا بله پیام بدید تا زمان و آدرس براتون فرستاده بشه🍀
🔸در سرزمین صندلیهای جیرجیری 🔸
صبح امتحان بود و من، یک دختر گرمایی، ایستاده بودم در نقطهی دید خورشید عزیز. هوا آنقدر گرم بود که میشد تخممرغ را روی پیشانی دخترا نیمرو کرد! طبق سنت دیرینه آموزش و پرورش، باید نیم ساعت قبل از امتحان مثل سربازهای گارد ویژه در آفتاب میایستادیم تا آمادگی ذهنی پیدا کنیم به قولی!
صندلیهای تاشوی مدرسه آنقدر قدیمی بودن که هر بار مینشستی صدای جییییغ میداد. انگار نعرهی دایناسور بود! یکی از پاهای صندلی من کج بود، طوری که یا باید یک طوری مینشستی که انگار ایستادهای یا زمین میخوردی! روی دستههایشان هم که اسم دخترهای دهه ۶۰ حک شده بود… عجب میراث فرهنگی بود! پشت سر من یک دختر نشسته بود که انگار قصد داشت یک خالکوب حرفهای بشود! هر پنج دقیقه یک بار نوک خودکارش را در کمرم فرو میکرد و زمزمه میکرد:«عشقم… عشقم… سوال سه چنده»؟مردم چقدر مهربان میشوند در این مواقع.
من هم که از درد به خودم میپیچیدم، آرام جواب میدادم: «آخ… نمیفهم...نمیدونم»! یک بار آنقدر محکم زد که من از جا پریدم و صندلیم هم با صدای جییییغ خاصی نزدیک بود مثل یک ماشین چپ کند! معلم فکر کرد دارم سیگنال میفرستم و تقلب می رسانم، آمد و با چشمانی که انگار لیزر داشت گفت:«فقط به برگه ی خودت نگاه کن».
هوفی کشیدم و با خود فکر کردم،
اگر تعصبی که مراقبهای امتحان روی شغل های خود داشتند را الان یک سری افراد داشتند دنیا به گلستان تبدیل شده بود.
یک لحظه سرم را بالا گرفتم تا گردن خشک شدهام یکم استراحت کند که همین هنگام یک صحنه شکار کردم.
دختر ردیف آخر داشت با حرکات ابرو به دوستش علامت میفرستاد! دختر بغل دستیام در آستینش یه عالمه یادداشت قایم کرده بود، موقع امتحان دستش رو میگرفت تو آستین و مثل رباط متن را میخواند و منتقل می کرد درون برگهاش.
یک نفر دیگر هم روی ناخنهایش با خودکار ریز ریز جوابها را نوشته بود!
واقعا این حد از خلاقیت اگر برای درس گذاشته می شد مدرسهها فیلسوف تحویل جامعه میدادند.
از همه جالبتر وقتی بود که معلم را صدا کردم و آروم پرسیدم:«خانم! میشه سوال ۳ رو برام تکرار کنید»
_ خوب چاپ نخورده؟
آمد کنار میزم ایستاد، سوال رو خواند و جوابش را برایم گفت، از تعجب چشمانم گرد شد آخر مگر میشود معلم هم تقلب!
با این اوضاع میشه نتیجه گرفت: «صندلیهای مدرسه بهترین وسیله برای تمرین تعادل و بالا بردن آستانهی صبر هستن».
خودکارها میتونن هم وسیله نوشتن باشن، هم سلاح سرد. 😊
و مهمتر از همه هیچ امتحانی به اندازه خاطراتش شیرین نیست.
با اینکه چند روز از امتحان گذشته است باز هم با یادآوری خاطرهی آن روز، لبانم ناخودآگاه به خنده کشیده می شود.
✍فادیه زهرا | ماسال
۲۱خرداد۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎊 خبر #جشن_غدیر رو که دارید؟
📣 ما هم یه خبر جذاب داریم براتون.
منتظر باشید...😉
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دست تقدیر یاری نداد که شور غدیر را منتشر کنیم. در روزی که خون ما جوشش علیوار دارد، حملهی نامردانهی دشمن کامهای شیرین را چون زقّوم ساخت و شادی ها را به شور انتقام بدل ساخت. حال، مهم است که جشن بزرگ غدیر، محل فریاد #خونخواهی باشد تا شمشیر ذوالفقار نظام با قدرت، نیش این مار سمی را بیرون بکشد...
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
🔸چشم در برابر چشم🔸
بیشتر از یک ساعت بود که هواپیمای مدینه - رشت نشسته بود، اما هنوز خبری از مسافرهای ما نبود. نشسته بودم روی صندلی سفت و فلزی فرودگاه و گوشی را بالا و پایین میکردم.
خبر اول را جدی نگرفتم اما دو کانال معتبر که داشتم، نفسم را بند آوردند. حمله، آن هم توی تهران؟!
بهتم زد. همراهانم مشغول صحبت بودند. شاید در آن سالن، اولین نفر که در جریان قرار گرفت، من بودم. سکوت کردم و بیقرار اخبار را خواندم.
بعد از چند دقیقه مردی که ردیف جلو ایستاده بود خبر را به دختر لچک گذاشته و مرد کناریاش داد. منتظر بودم تحلیلهای صد من یه غاز بشنوم که این را گفت:«اونها تهران رو زدن، اینها هم باید تلآویو رو بزنن».
خیلی طول نکشید که همسر کت و شلوار پوشش آمد و با هم رفتند برای استقبال از زائرشان.
✍ سیده نرجس سرمست | رشت
۲۳خرداد۱۴٠۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸مردم ایران ما با شما هیچ خصومتی نداریم🔸
صبح بیدار شدم، خبرگزاری را باز کردم. عکس دخترکی زیر آوار که موهای پریشانش مشخص بود دیدم و با فکر اینکه اخبار غزه هست آهی کشیدم،
رفتم خبر بعدی شهادت سرداران سپاه!! 😭😭
وای خدای من....
رفتم خبر قبلی و بار دیگر موهای پریشان دخترک را دیدم .....
دستی بر موهایش کشیدم، با اشکهایم گرههای موهایش را باز کردم و تلاش کردم برایش مادری کنم.😭
پاشو دخترم پاشو موهایت را شانه کنم امروز میخواهیم به جشن غدیر برویم.
با خودم گفتم دیشب حتما با رویای عروسک مو طلایی که پدر قولش را برای عید غدیر به او داده خوابیده 😭😭
دخترکم میخواستی به جشن مولا بروی
حالا رفتی در آغوش مولا، حتما از پدرت بهتر برایت پدری میکند....
حتما دوستان زیادی از اهالی غزه آنجا پیدا میکنی.
نگران این دنیا نباش مریدان مولا ذوالفقار به دست انتقام خونت را خواهند گرفت.
این را به دوستانت هم بگو...
آنها ک موهایتان را پریشان کردند، پریشانشان خواهیم کرد......
✍امکلثوم فتحی | ماسال
۲۳ خرداد ۱۴۰۳
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸به سمت مصلی🔸
خیابان های منتهی به مصلای رشت درحال بسته شدن بود، دقایقی را در ترافیکی عظیم سپری کردیم و به ناچار گوشهای در این شلوغی از ماشین پیاده شدیم. دست دخترکم را گرفتم و میان سیل جمعیت به سمت مصلی راه افتادیم. آسمان خاکستری بود و غبار غمگینی در خود جای داده بود. گرما و شرجی هوا پیشانی نمازگزاران را خیس کرده بود. همه اما پرشورتر از همیشه خود را به مصلای رشت رساندند.
عدهای با مشتهای گره خورده بغضهای خستهی خود را بر سر اسرائیل فریاد میزدند. پیر و جوان، مرد و زن، همه آمده بودند تا محکوم کنند جنایت کثیف سگهای ولگرد را...
ومن، خستهتر از همیشه به دنبال پناهی برای آرام کردن طوفان درونم به صحن مصلی و به جمع دلسوختگان پیوستم. اشک امانم را بریده بود، دلم روضهای از جنس "امان از دل زینب" میخواست.
امام جمعه هم دل بیقراری داشتند. دربین ایراد خطبهها چندین بار بغضشان شکست و همنوا با نمازگزاران اشک ریختند. مصلای رشت یکپارچه میگریست واینچنین رقم خورد یک آدینه ی تلخ غم انگیز دیگر... خرداد ماه را گرچه ماه تولدم هست ولی دوست ندارم، بهار تلخی برایمان میسازد این ماه غریب ...
✍راضیه جمالزاده | رشت
۲۳خرداد۱۴٠۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی