پس از باران | روایت گیلان
جلسهٔ بعدی حلقهٔ دوم مطالعاتی کتاب «در غرب خبری نیست»، چهارشنبه ۱۲ خرداد برگزار میشه. عزیزانی که ت
⭕️ تاریخ حلقهٔ کتاب به دلیل تقارن با تعطیلات عید غدیر و جشنهای مرتبط به چهارشنبه ۲۱ خرداد منتقل شد. برای ثبتنام به آیدی درج شده در پیام در ایتا یا بله پیام بدید تا زمان و آدرس براتون فرستاده بشه🍀
🔸در سرزمین صندلیهای جیرجیری 🔸
صبح امتحان بود و من، یک دختر گرمایی، ایستاده بودم در نقطهی دید خورشید عزیز. هوا آنقدر گرم بود که میشد تخممرغ را روی پیشانی دخترا نیمرو کرد! طبق سنت دیرینه آموزش و پرورش، باید نیم ساعت قبل از امتحان مثل سربازهای گارد ویژه در آفتاب میایستادیم تا آمادگی ذهنی پیدا کنیم به قولی!
صندلیهای تاشوی مدرسه آنقدر قدیمی بودن که هر بار مینشستی صدای جییییغ میداد. انگار نعرهی دایناسور بود! یکی از پاهای صندلی من کج بود، طوری که یا باید یک طوری مینشستی که انگار ایستادهای یا زمین میخوردی! روی دستههایشان هم که اسم دخترهای دهه ۶۰ حک شده بود… عجب میراث فرهنگی بود! پشت سر من یک دختر نشسته بود که انگار قصد داشت یک خالکوب حرفهای بشود! هر پنج دقیقه یک بار نوک خودکارش را در کمرم فرو میکرد و زمزمه میکرد:«عشقم… عشقم… سوال سه چنده»؟مردم چقدر مهربان میشوند در این مواقع.
من هم که از درد به خودم میپیچیدم، آرام جواب میدادم: «آخ… نمیفهم...نمیدونم»! یک بار آنقدر محکم زد که من از جا پریدم و صندلیم هم با صدای جییییغ خاصی نزدیک بود مثل یک ماشین چپ کند! معلم فکر کرد دارم سیگنال میفرستم و تقلب می رسانم، آمد و با چشمانی که انگار لیزر داشت گفت:«فقط به برگه ی خودت نگاه کن».
هوفی کشیدم و با خود فکر کردم،
اگر تعصبی که مراقبهای امتحان روی شغل های خود داشتند را الان یک سری افراد داشتند دنیا به گلستان تبدیل شده بود.
یک لحظه سرم را بالا گرفتم تا گردن خشک شدهام یکم استراحت کند که همین هنگام یک صحنه شکار کردم.
دختر ردیف آخر داشت با حرکات ابرو به دوستش علامت میفرستاد! دختر بغل دستیام در آستینش یه عالمه یادداشت قایم کرده بود، موقع امتحان دستش رو میگرفت تو آستین و مثل رباط متن را میخواند و منتقل می کرد درون برگهاش.
یک نفر دیگر هم روی ناخنهایش با خودکار ریز ریز جوابها را نوشته بود!
واقعا این حد از خلاقیت اگر برای درس گذاشته می شد مدرسهها فیلسوف تحویل جامعه میدادند.
از همه جالبتر وقتی بود که معلم را صدا کردم و آروم پرسیدم:«خانم! میشه سوال ۳ رو برام تکرار کنید»
_ خوب چاپ نخورده؟
آمد کنار میزم ایستاد، سوال رو خواند و جوابش را برایم گفت، از تعجب چشمانم گرد شد آخر مگر میشود معلم هم تقلب!
با این اوضاع میشه نتیجه گرفت: «صندلیهای مدرسه بهترین وسیله برای تمرین تعادل و بالا بردن آستانهی صبر هستن».
خودکارها میتونن هم وسیله نوشتن باشن، هم سلاح سرد. 😊
و مهمتر از همه هیچ امتحانی به اندازه خاطراتش شیرین نیست.
با اینکه چند روز از امتحان گذشته است باز هم با یادآوری خاطرهی آن روز، لبانم ناخودآگاه به خنده کشیده می شود.
✍فادیه زهرا | ماسال
۲۱خرداد۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎊 خبر #جشن_غدیر رو که دارید؟
📣 ما هم یه خبر جذاب داریم براتون.
منتظر باشید...😉
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دست تقدیر یاری نداد که شور غدیر را منتشر کنیم. در روزی که خون ما جوشش علیوار دارد، حملهی نامردانهی دشمن کامهای شیرین را چون زقّوم ساخت و شادی ها را به شور انتقام بدل ساخت. حال، مهم است که جشن بزرگ غدیر، محل فریاد #خونخواهی باشد تا شمشیر ذوالفقار نظام با قدرت، نیش این مار سمی را بیرون بکشد...
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
🔸چشم در برابر چشم🔸
بیشتر از یک ساعت بود که هواپیمای مدینه - رشت نشسته بود، اما هنوز خبری از مسافرهای ما نبود. نشسته بودم روی صندلی سفت و فلزی فرودگاه و گوشی را بالا و پایین میکردم.
خبر اول را جدی نگرفتم اما دو کانال معتبر که داشتم، نفسم را بند آوردند. حمله، آن هم توی تهران؟!
بهتم زد. همراهانم مشغول صحبت بودند. شاید در آن سالن، اولین نفر که در جریان قرار گرفت، من بودم. سکوت کردم و بیقرار اخبار را خواندم.
بعد از چند دقیقه مردی که ردیف جلو ایستاده بود خبر را به دختر لچک گذاشته و مرد کناریاش داد. منتظر بودم تحلیلهای صد من یه غاز بشنوم که این را گفت:«اونها تهران رو زدن، اینها هم باید تلآویو رو بزنن».
خیلی طول نکشید که همسر کت و شلوار پوشش آمد و با هم رفتند برای استقبال از زائرشان.
✍ سیده نرجس سرمست | رشت
۲۳خرداد۱۴٠۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸مردم ایران ما با شما هیچ خصومتی نداریم🔸
صبح بیدار شدم، خبرگزاری را باز کردم. عکس دخترکی زیر آوار که موهای پریشانش مشخص بود دیدم و با فکر اینکه اخبار غزه هست آهی کشیدم،
رفتم خبر بعدی شهادت سرداران سپاه!! 😭😭
وای خدای من....
رفتم خبر قبلی و بار دیگر موهای پریشان دخترک را دیدم .....
دستی بر موهایش کشیدم، با اشکهایم گرههای موهایش را باز کردم و تلاش کردم برایش مادری کنم.😭
پاشو دخترم پاشو موهایت را شانه کنم امروز میخواهیم به جشن غدیر برویم.
با خودم گفتم دیشب حتما با رویای عروسک مو طلایی که پدر قولش را برای عید غدیر به او داده خوابیده 😭😭
دخترکم میخواستی به جشن مولا بروی
حالا رفتی در آغوش مولا، حتما از پدرت بهتر برایت پدری میکند....
حتما دوستان زیادی از اهالی غزه آنجا پیدا میکنی.
نگران این دنیا نباش مریدان مولا ذوالفقار به دست انتقام خونت را خواهند گرفت.
این را به دوستانت هم بگو...
آنها ک موهایتان را پریشان کردند، پریشانشان خواهیم کرد......
✍امکلثوم فتحی | ماسال
۲۳ خرداد ۱۴۰۳
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸به سمت مصلی🔸
خیابان های منتهی به مصلای رشت درحال بسته شدن بود، دقایقی را در ترافیکی عظیم سپری کردیم و به ناچار گوشهای در این شلوغی از ماشین پیاده شدیم. دست دخترکم را گرفتم و میان سیل جمعیت به سمت مصلی راه افتادیم. آسمان خاکستری بود و غبار غمگینی در خود جای داده بود. گرما و شرجی هوا پیشانی نمازگزاران را خیس کرده بود. همه اما پرشورتر از همیشه خود را به مصلای رشت رساندند.
عدهای با مشتهای گره خورده بغضهای خستهی خود را بر سر اسرائیل فریاد میزدند. پیر و جوان، مرد و زن، همه آمده بودند تا محکوم کنند جنایت کثیف سگهای ولگرد را...
ومن، خستهتر از همیشه به دنبال پناهی برای آرام کردن طوفان درونم به صحن مصلی و به جمع دلسوختگان پیوستم. اشک امانم را بریده بود، دلم روضهای از جنس "امان از دل زینب" میخواست.
امام جمعه هم دل بیقراری داشتند. دربین ایراد خطبهها چندین بار بغضشان شکست و همنوا با نمازگزاران اشک ریختند. مصلای رشت یکپارچه میگریست واینچنین رقم خورد یک آدینه ی تلخ غم انگیز دیگر... خرداد ماه را گرچه ماه تولدم هست ولی دوست ندارم، بهار تلخی برایمان میسازد این ماه غریب ...
✍راضیه جمالزاده | رشت
۲۳خرداد۱۴٠۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸به تار موت قسم🔸
میان آن همه سنگ و آوار، چند تار مویت چنان حجتی است که فقط بر کوردلان تمام نمیشود. اگر روزگاری گرو گذاشتن تار سبیل در معامله حرف آخر را میزد، اما امروز تار مویت حرف آخر را میزند: «تدارک سرنوشت تلخ و دردناک به واسطهی ذات خبیث ودستهای پلیدش»
✍سعیده حسینی | رشت
۲۳خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🖊️ قلم را اسلحه کنیم و راوی شادی مردم شهر باشیم. این شادی سوخت موشکهای بعدی است.☄
ما منتظر روایتهای شما هستیم:
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایت گیلان
#وعده_صادق۳
🔸کاوه برگشته بود🔸
زمانیکه بلشویکها به خاک ایران تجاوز کرده بودند بانو "نیمتاج سلماسی" در سال ۱۳۰۹ قطعهای به نام" کاوه" سرود که به این شرح است:
"ایرانیان که فرّ کیان آرزو کنند/ باید نخست کاوهی خود جستجو کنند
مردی بزرگ باید و عزمی بزرگتر/ تا حل مشکلات به نیروی او کنند
ایوان پی شکسته مرمت نمیشود/ صدبار اگر به ظاهر وی رنگ و رو کنند
شد پاره پردهی عجم از غیرت شما/ اینک بیاورید که زنها رفو کنند
نسوان رشت موی پریشان، کشیده صف/ تشریح عیبهای شما مو به مو کنند
دوشیزگان شهر اُرومی گشاده رو/ دریوزهها به برزن و بازار گفتگو کنند
بس خواهران به خطه سلماس تاکنون/ خون برادران همه سرخابِ رو کنند
نوحی دگر بباید و توفان دیگری/ تا لکههای ننگ شما شستشو کنند
آزادگی به دسته شمشیر بسته است/ مردان هماره تکیه خود را بدو کنند
قانون خلقت است که باید شود ذلیل/ هر ملتی که راحتی و عیش، خو کنند"
روایت شده وقتی ملکالشعرای بهار این شعر را شنید از شدت هیجان از جایش برخاست و شروع به قدم زدن کرد.
تمام دیروز که خبر غلط زیادی اسرائیل و تجاوزش به خاک کشور را شنیدم، تمام دیروز که یکییکی قطعیت به شهادت رسیدن فرماندهان و پیشمرگان نظامی و علمیمان اعلام میشد، تمام دیروز که عکس آوار و هموطن بیگناه زیر بلوک و خردهسنگهای خمپاره خورده را وسط تهران میدیدم.تمام دیروز که بندبند وجودم تلفیقی از اندوه، خشم و انتقام بود، تمام دیروز که از انفعال سیستم دفاعی و نظامی وامانده و سرخورده بودم، شعر نیمتاج بانو را زمزمه میکردم و میگفتم:
" کجایی کاوه،کجایی؟"
تا اینکه دیشب رهبر مقتدر ایران خاطرمان را از باز پسگیری حیثیت ملیمان جمع کرد.
ورق برگشت. صبح امروز وقتی حاصل مشت انتقاممان را در قاب تلوزیون دیدم، انگار کاوه برگشته بود. انگار تمام خونهای خشکشدهی لای ورقهای تاریخ، تازه شده بود. انگار رجعت آزادگان این خاک رسیده بود. قلب پوکیدهام را به خواهش و دعایی که وعده حق است تسلا دادم:
"الّلهُمّ انصر الاسلام و المسلمین، وانصر جیوش المسلمین، و اخذل الکفّار والمعاندین و المنافقین"
✍حمیده عاشورنیا| رشت
۲۴ خرداد ۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸مادر عروسکها🔸
دخترک تا همین دو ثانیه پیش، مادر چند تا عروسک بود...
طراح پوستر: فاطمه هادیپور| رشت
۲۴ خرداد ۱۴۰۳
#ایران_ذوالفقار_علی(ع)