🖊️ قلم را اسلحه کنیم و راوی شادی مردم شهر باشیم. این شادی سوخت موشکهای بعدی است.☄
ما منتظر روایتهای شما هستیم:
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایت گیلان
#وعده_صادق۳
🔸کاوه برگشته بود🔸
زمانیکه بلشویکها به خاک ایران تجاوز کرده بودند بانو "نیمتاج سلماسی" در سال ۱۳۰۹ قطعهای به نام" کاوه" سرود که به این شرح است:
"ایرانیان که فرّ کیان آرزو کنند/ باید نخست کاوهی خود جستجو کنند
مردی بزرگ باید و عزمی بزرگتر/ تا حل مشکلات به نیروی او کنند
ایوان پی شکسته مرمت نمیشود/ صدبار اگر به ظاهر وی رنگ و رو کنند
شد پاره پردهی عجم از غیرت شما/ اینک بیاورید که زنها رفو کنند
نسوان رشت موی پریشان، کشیده صف/ تشریح عیبهای شما مو به مو کنند
دوشیزگان شهر اُرومی گشاده رو/ دریوزهها به برزن و بازار گفتگو کنند
بس خواهران به خطه سلماس تاکنون/ خون برادران همه سرخابِ رو کنند
نوحی دگر بباید و توفان دیگری/ تا لکههای ننگ شما شستشو کنند
آزادگی به دسته شمشیر بسته است/ مردان هماره تکیه خود را بدو کنند
قانون خلقت است که باید شود ذلیل/ هر ملتی که راحتی و عیش، خو کنند"
روایت شده وقتی ملکالشعرای بهار این شعر را شنید از شدت هیجان از جایش برخاست و شروع به قدم زدن کرد.
تمام دیروز که خبر غلط زیادی اسرائیل و تجاوزش به خاک کشور را شنیدم، تمام دیروز که یکییکی قطعیت به شهادت رسیدن فرماندهان و پیشمرگان نظامی و علمیمان اعلام میشد، تمام دیروز که عکس آوار و هموطن بیگناه زیر بلوک و خردهسنگهای خمپاره خورده را وسط تهران میدیدم.تمام دیروز که بندبند وجودم تلفیقی از اندوه، خشم و انتقام بود، تمام دیروز که از انفعال سیستم دفاعی و نظامی وامانده و سرخورده بودم، شعر نیمتاج بانو را زمزمه میکردم و میگفتم:
" کجایی کاوه،کجایی؟"
تا اینکه دیشب رهبر مقتدر ایران خاطرمان را از باز پسگیری حیثیت ملیمان جمع کرد.
ورق برگشت. صبح امروز وقتی حاصل مشت انتقاممان را در قاب تلوزیون دیدم، انگار کاوه برگشته بود. انگار تمام خونهای خشکشدهی لای ورقهای تاریخ، تازه شده بود. انگار رجعت آزادگان این خاک رسیده بود. قلب پوکیدهام را به خواهش و دعایی که وعده حق است تسلا دادم:
"الّلهُمّ انصر الاسلام و المسلمین، وانصر جیوش المسلمین، و اخذل الکفّار والمعاندین و المنافقین"
✍حمیده عاشورنیا| رشت
۲۴ خرداد ۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸مادر عروسکها🔸
دخترک تا همین دو ثانیه پیش، مادر چند تا عروسک بود...
طراح پوستر: فاطمه هادیپور| رشت
۲۴ خرداد ۱۴۰۳
#ایران_ذوالفقار_علی(ع)
🔸️فاصله دو شیرینی🔸️
پرده اول:
شب نشینیِ عیدنوروز بود با جمعی از بستگان، شام صرف شده بود و نوبت پذیرایی میوه و شیرینی.
میان خوشوبش فامیل، ناغافل یکی از پسرها گفت: «اسرائیل، تهران رو زد.» همهمه توی خانواده پیچید.
خاله خانوم که خانمی مهربان و ساده هست، بلادرنگ گفت: «خب باید بزنن دیگه. وقتی میگن مذاکره نمیکنیم، همین میشه.»
بعد مشخص شد که قضیه دروغ 13 بوده!
پرده دوم:
شب نشینیِ عید غدیر بود با جمعی از بستگان.
حدود 15 ساعت از حملهی اسرائیل به ایرانی که سر میزِ مذاکره بود، میگذشت. خبرها تلخ بود و معلوم بود کسی دل و دماغ جشن و مهمانی ندارد. با این حال به احترام دعوتِ یکی از ساداتِ سنوسالدارِ فامیل، دوستان و بستگان دور هم جمع شده بودند.
بعد از شام که شیرینی تعارف شد، خاله خانوم شیرینی برنداشت و رو به من گفت «من اصلا امروز دلم به خوردن شیرینی نیست. خیلی ناراحتم.» تازه خبر وعده صادق 3 را شنیده بودم و خواستم خوشحالش کنم، گفتم: «خبر دارید ایران موشک زده؟» چشمانش برقی زد و گفت: «باید بزنن دیگه، خدا کنه بزنن نابودش کنن.» و شیرینی کوچکی برداشت. خاله خانم مهربان و ساده بود.
✍رضا کپورچالی | رشت
۲۴ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ،ایتا، بله و ویراستی
🔸خاطره امدادگر🔸
نوه: بابایی، چرا هر دفعه عروسکم رو میارم ببوسیش، گریه میکنی!؟🖤
✍طاهره مشایخ | رشت
۲۴خرداد۱۴٠۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸بن بست🔸
مراسم که تموم شد از کوچه بغل هتل اردیبهشت، پیاده راه افتادم. ماشینم رو توی استاد سرا و کنار مسجد مستوفی پارک کرده بودم.
توی پیچ کوچه صدای حرف زدن دو نفر پشت سرم میومد. برگشتم نگاه کردم.
دو پسر جوون بود. حدود بیست و پنج شیش ساله، تیپ یکیشون هنری بود با یه گردن بند چوبی و عینک گرد و یکی دیگه هم یه شلوار لی آبی و تیشرت سرمه ای داشت.
برگشتم به مسیرم ادامه دادم ولی راستش گوشم پیش اونا بود.
داشتن درباره جنگ حرف میزدن.
- یعنی واقعا با مذاکره حل نمیشد؟ پس این همه درس دیپلماسی که خوندم چی؟ مذاکره کجا به درد میخوره؟
- مذاکره با آدمیزاد جواب میده؛ این حیوونا که زبون آدم نمیفهمن. همون بزنیمشون بیشتر حالیشون میشه.
راست میگفت راه مذاکره با گرگها و کفتارها بن بسته!
✍علی دارا | رشت
۲۴خرداد ۱۴٠۴
🖊قلم ما سلاح ما☄
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸سفر نطلبیده 🔸
روزهای پایانی بهار بود هوا گرم اما گویی آسمان بغض سنگینی در دل داشت، مرواریدهای اشکش اما این بار طوفانی در پی دارد... طوفانی از جنس دلواپسی.
بساط غدیر پرشورتر از همیشه برپا بود و هرکس به نوعی کوچه،شهر،محله وخانه را برای این عید بزرگ آذین میبست وبه استقبال شادمانی این روز بزرگ میرفت. درجشنِ زیبایی که اهالی محل تدارک دیده بودند نشسته بودم که همسرم تماس گرفت وگفت: «اگه موافقی وسایل رو جمع کنیم بریم قم یه زیارت کنیم برگردیم...»
دلم با این سفر همراه نبود چون برای پخت روز غدیر از قبل تدارک دیده بودم وبرنامه ریزی کرده بودم، اما کمی با خودم کلنجار رفتم و در آخر تصمیم گرفتم حجم اطعام روز عید رو کم کنم ومقداری غذا درست کنم با خود به سفر ببرم و همانجا در جوار کریمه ی اهلبیت نذری خود را تقسیم کنم تا ازین توفیق بزرگ بی نصیب نمونم .روزهای پایانی بهار بود هوا گرم اما گویی آسمان بغض سنگینی در دل داشت ؛مرواریدهای اشکش اما این بار طوفانی در پی دارد ...طوفانی از جنس دلواپسی .
بساط غدیر پرشورتر از همیشه برپا بود وهر کس به نوعی کوچه وشهر ومحله وخانه را برای این عید بزرگ آذین می بست وبه استقبال شادمانی این روز بزرگ میرفت .در جشن زیبایی که اهالی محل تدارک دیده بودند نشسته بودم که همسرم تماس گرفت وگفت :اگه موافقی بیا خونه وسایل رو جمع کنیم بریم قم یه زیارت کنیم برگردیم ...
دلم با این سفر همراه نبود چون برای پخت روز غدیر از قبل تدارک دیده بودم وبرنامه ریزی کرده بودم ،اما کمی با خودم کلنجار رفتم و در آخر تصمیم گرفتم حجم اطعام روز عید رو کم کنم ومقداری غذا درست کنم با خود به سفر ببرم و همانجا در جوار کریمهی اهلبیت نذری خود را تقسیم کنم تا ازین توفیق بزرگ بی نصیب نمونم.
آن شب تا دیروقت وسایل سفر رو مهیا میکردم و برای این سفر کوتاه مقداری غذا ولباس و وسیله جمع کردم و بالاخره صبح جمعه بعد از اذان صبح راهی سفر قم شدیم. دلم اما همچنان آشوب بود و هوا از دید من غمی در خود پنهان داشت. گرمای شدیدی مرا آزار میداد. صدقهای به رسم همیشه قبل از سفر کنار گذاشتم و به عشق زیارت حضرت معصومهجانم راهی سفر شدیم. ساعت حدود ۵ صبح بود که با صدای زنگ تلفنم دلشورهی عجیبی به جانم افتاد،عنوان "دخترگلم" را که روی صفحه ی گوشی دیدم بشدت نگران شدم که این موقع صبح حتما اتفاقی افتاده. مادر است و دوری و دلتنگی و دلواپسی های همیشگی ...
آری خبر از بیخبریهای من در آغازین لحظات صبح جمعه حکایت از حمله وجنگ وشهید وشهادت میداد.سریع فضای مجازی را باز کردم وخبرها یکی پس از دیگری اشکهای مرا سرازیر میکرد.
اولین دور برگردان دور زدیم وبه سمت رشت برگشتیم...
دلمان گرفته بود، پسرم میگفت:«حضرت معصومه ما رو نطلبید». من تسبیح در دست وچشم بر صفحهی گوشی خبرها را دنبال میکردم وگاهی با گوشهی چادرم اشکهای بی اختیارم را پاک میکردم...
به خانه برگشتیم اما مرا نه پای ماندن در خانه است و نه دل آرام بودن...
بیقرار ودل آشوبم...
واین بود روایت آدینه ی تلخی دیگر...
✍راضیه جمالزاده | رشت
۲۴خرداد۱۴٠۴
🖊قلم ما اسلحه ما☄
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸یادآور🔸
بعد چند روز از حمله اسرائیل، آتشنشان وقتی میخواست به خانه برود به همسرش پیام داد: «اون عروسک خرسی سفیده جلو چشم من نباشه.»
✍ طاهره مشایخ | رشت
🎞 امیرحسین برزگر | رشت
۲۴خرداد۱۴٠۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸سوغاتمشهد🔸
مامان! این عروسک چقدر شبیه عروسک من و زهراست. همون که عزیز برامون از مشهد خریده بود.
قرار شد من اسم زهرا رو روش بذارم و زهرا هم اسم من و بذاره.
مامان! به زهرا زنگ بزنم؟
مامان! عکس و براش بفرستم؟
مامان امروز جمعهست با خاله و زهرا خونهی عزیز بریم؟
مامان! مامان!
مامان چراگریه می کنی؟
✍زهرا عموئی | رشت
۲۴خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸" دست خدا "🔸
جلوی موتوربرق حیاط اردوگاه غلغله بود. بعد از چهل و هشت ساعت انتظار بالاخره نوبت یوسف شد. شانههای به هم چسبیده را فاصله داد و با لپتاپی که بغلش بود کنار پریز برق رسید. برای بررسی ایمیلش لپتاپ را باز کرد. از دیدن عکسها گیج شده بود. لوکیشن و عکس دقیق نبود. تیتر زیر نویس عکسها را خواند. درشت نوشته بود:
" سیاهترین صبح تاریخ اسرائیل"
ادنان که موبایل به دست پشت سرش منتظر بود غُر زد:" بلند شو نوبت منه. پاشو منم ده دقیقه شارژ کنم ببینم دنیا دست کیه"
یوسف خیره به صفحه لپتاپ پوزخندی زد:
" آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم، احساس سوختن به تماشا نمیشود"
بعد همانطور که جایش را به ادنان میداد با گشودگی گفت:" دنیا دست خداست"
✍حمیده عاشورنیا | رشت
۲۴خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸مثل دهه ۶٠🔸
برای نسل ما که نه انقلاب دیده و نه جنگ، خاطرات با فیلم ها، کتاب ها و نواهای آن روزها ساخته میشد. توی فیلمها دیده بودم موقع اعلام اخبار نظامی از رادیو و تلویزیون آهنگ مارش نظامی پخش میشد. مارش نظامی صدای پیروزی بود. صدایی که وقتی پخش میشد همه حواس ها را به خود جلب میکرد و کمی بعد گوینده خبر با « شنوندگان عزیز توجه فرمایید...» اخبار پیروزی در جبهه را به اطلاع مردم میرساند. مثل خبر عملیات موفق خلبانان ایرانی در فیلم حمله به اچ ۳.
مارش نظامی صدای عجیبی ست که تمام وجودم را غرق در شور و حماسه میکرد و ناخودآگاه با فراز و فرودش لبخندی از سر اقتدار و سربلندی میزدم. نمیدانم شاید صدای مارش نظامی برای مردم دهه ۶٠ همین گونه بود.
به روال دو روز گذشته ویژه برنامه شبکه یک را از تلویزیون گوش میدادم و تمیزکاریهای آخرِشب خانه را انجام میدادم تا کم کم آماده خوابیدن شویم.
توی راهرو بودم که صدای مارش نظامی را شنیدم. غرق در خاطرات روزهایی شدم که فقط از قاب فیلمها دیده بودم. باز هم شور و شعف حماسهوارش مرا جذب کرد. فکر کردم شاید کلیپ پخش میکنند. خودم را به جلوی تلویزیون رساندم تا ببینم چه خبر است. تصویر زنده از تلآویو و زیرنویس بزرگ که نوشته بود:« موج جدید وعده صادق ۳، عملیات تهاجمی ترکیبی سپاه، ترکیبی از موشک و پهپاد» و گوینده توضیحاتی میداد.
همسرم روی مبل نشسته بود و درحالی که صفحه تلویزون را نگاه می کرد گفت:« حمله دومم شروع شد...»
حالا من هم مانند مردم دهه شصت با صدای مارش نظامی، عملیات غرورآفرین سربازان کشورم را میدیدم و زیر لب دعا میکردم موشکها و پهپادها به هدف بخورند.
✍مهسا ساقی بیرق | رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی