🔸سفر نطلبیده 🔸
روزهای پایانی بهار بود هوا گرم اما گویی آسمان بغض سنگینی در دل داشت، مرواریدهای اشکش اما این بار طوفانی در پی دارد... طوفانی از جنس دلواپسی.
بساط غدیر پرشورتر از همیشه برپا بود و هرکس به نوعی کوچه،شهر،محله وخانه را برای این عید بزرگ آذین میبست وبه استقبال شادمانی این روز بزرگ میرفت. درجشنِ زیبایی که اهالی محل تدارک دیده بودند نشسته بودم که همسرم تماس گرفت وگفت: «اگه موافقی وسایل رو جمع کنیم بریم قم یه زیارت کنیم برگردیم...»
دلم با این سفر همراه نبود چون برای پخت روز غدیر از قبل تدارک دیده بودم وبرنامه ریزی کرده بودم، اما کمی با خودم کلنجار رفتم و در آخر تصمیم گرفتم حجم اطعام روز عید رو کم کنم ومقداری غذا درست کنم با خود به سفر ببرم و همانجا در جوار کریمه ی اهلبیت نذری خود را تقسیم کنم تا ازین توفیق بزرگ بی نصیب نمونم .روزهای پایانی بهار بود هوا گرم اما گویی آسمان بغض سنگینی در دل داشت ؛مرواریدهای اشکش اما این بار طوفانی در پی دارد ...طوفانی از جنس دلواپسی .
بساط غدیر پرشورتر از همیشه برپا بود وهر کس به نوعی کوچه وشهر ومحله وخانه را برای این عید بزرگ آذین می بست وبه استقبال شادمانی این روز بزرگ میرفت .در جشن زیبایی که اهالی محل تدارک دیده بودند نشسته بودم که همسرم تماس گرفت وگفت :اگه موافقی بیا خونه وسایل رو جمع کنیم بریم قم یه زیارت کنیم برگردیم ...
دلم با این سفر همراه نبود چون برای پخت روز غدیر از قبل تدارک دیده بودم وبرنامه ریزی کرده بودم ،اما کمی با خودم کلنجار رفتم و در آخر تصمیم گرفتم حجم اطعام روز عید رو کم کنم ومقداری غذا درست کنم با خود به سفر ببرم و همانجا در جوار کریمهی اهلبیت نذری خود را تقسیم کنم تا ازین توفیق بزرگ بی نصیب نمونم.
آن شب تا دیروقت وسایل سفر رو مهیا میکردم و برای این سفر کوتاه مقداری غذا ولباس و وسیله جمع کردم و بالاخره صبح جمعه بعد از اذان صبح راهی سفر قم شدیم. دلم اما همچنان آشوب بود و هوا از دید من غمی در خود پنهان داشت. گرمای شدیدی مرا آزار میداد. صدقهای به رسم همیشه قبل از سفر کنار گذاشتم و به عشق زیارت حضرت معصومهجانم راهی سفر شدیم. ساعت حدود ۵ صبح بود که با صدای زنگ تلفنم دلشورهی عجیبی به جانم افتاد،عنوان "دخترگلم" را که روی صفحه ی گوشی دیدم بشدت نگران شدم که این موقع صبح حتما اتفاقی افتاده. مادر است و دوری و دلتنگی و دلواپسی های همیشگی ...
آری خبر از بیخبریهای من در آغازین لحظات صبح جمعه حکایت از حمله وجنگ وشهید وشهادت میداد.سریع فضای مجازی را باز کردم وخبرها یکی پس از دیگری اشکهای مرا سرازیر میکرد.
اولین دور برگردان دور زدیم وبه سمت رشت برگشتیم...
دلمان گرفته بود، پسرم میگفت:«حضرت معصومه ما رو نطلبید». من تسبیح در دست وچشم بر صفحهی گوشی خبرها را دنبال میکردم وگاهی با گوشهی چادرم اشکهای بی اختیارم را پاک میکردم...
به خانه برگشتیم اما مرا نه پای ماندن در خانه است و نه دل آرام بودن...
بیقرار ودل آشوبم...
واین بود روایت آدینه ی تلخی دیگر...
✍راضیه جمالزاده | رشت
۲۴خرداد۱۴٠۴
🖊قلم ما اسلحه ما☄
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸یادآور🔸
بعد چند روز از حمله اسرائیل، آتشنشان وقتی میخواست به خانه برود به همسرش پیام داد: «اون عروسک خرسی سفیده جلو چشم من نباشه.»
✍ طاهره مشایخ | رشت
🎞 امیرحسین برزگر | رشت
۲۴خرداد۱۴٠۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸سوغاتمشهد🔸
مامان! این عروسک چقدر شبیه عروسک من و زهراست. همون که عزیز برامون از مشهد خریده بود.
قرار شد من اسم زهرا رو روش بذارم و زهرا هم اسم من و بذاره.
مامان! به زهرا زنگ بزنم؟
مامان! عکس و براش بفرستم؟
مامان امروز جمعهست با خاله و زهرا خونهی عزیز بریم؟
مامان! مامان!
مامان چراگریه می کنی؟
✍زهرا عموئی | رشت
۲۴خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸" دست خدا "🔸
جلوی موتوربرق حیاط اردوگاه غلغله بود. بعد از چهل و هشت ساعت انتظار بالاخره نوبت یوسف شد. شانههای به هم چسبیده را فاصله داد و با لپتاپی که بغلش بود کنار پریز برق رسید. برای بررسی ایمیلش لپتاپ را باز کرد. از دیدن عکسها گیج شده بود. لوکیشن و عکس دقیق نبود. تیتر زیر نویس عکسها را خواند. درشت نوشته بود:
" سیاهترین صبح تاریخ اسرائیل"
ادنان که موبایل به دست پشت سرش منتظر بود غُر زد:" بلند شو نوبت منه. پاشو منم ده دقیقه شارژ کنم ببینم دنیا دست کیه"
یوسف خیره به صفحه لپتاپ پوزخندی زد:
" آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم، احساس سوختن به تماشا نمیشود"
بعد همانطور که جایش را به ادنان میداد با گشودگی گفت:" دنیا دست خداست"
✍حمیده عاشورنیا | رشت
۲۴خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸مثل دهه ۶٠🔸
برای نسل ما که نه انقلاب دیده و نه جنگ، خاطرات با فیلم ها، کتاب ها و نواهای آن روزها ساخته میشد. توی فیلمها دیده بودم موقع اعلام اخبار نظامی از رادیو و تلویزیون آهنگ مارش نظامی پخش میشد. مارش نظامی صدای پیروزی بود. صدایی که وقتی پخش میشد همه حواس ها را به خود جلب میکرد و کمی بعد گوینده خبر با « شنوندگان عزیز توجه فرمایید...» اخبار پیروزی در جبهه را به اطلاع مردم میرساند. مثل خبر عملیات موفق خلبانان ایرانی در فیلم حمله به اچ ۳.
مارش نظامی صدای عجیبی ست که تمام وجودم را غرق در شور و حماسه میکرد و ناخودآگاه با فراز و فرودش لبخندی از سر اقتدار و سربلندی میزدم. نمیدانم شاید صدای مارش نظامی برای مردم دهه ۶٠ همین گونه بود.
به روال دو روز گذشته ویژه برنامه شبکه یک را از تلویزیون گوش میدادم و تمیزکاریهای آخرِشب خانه را انجام میدادم تا کم کم آماده خوابیدن شویم.
توی راهرو بودم که صدای مارش نظامی را شنیدم. غرق در خاطرات روزهایی شدم که فقط از قاب فیلمها دیده بودم. باز هم شور و شعف حماسهوارش مرا جذب کرد. فکر کردم شاید کلیپ پخش میکنند. خودم را به جلوی تلویزیون رساندم تا ببینم چه خبر است. تصویر زنده از تلآویو و زیرنویس بزرگ که نوشته بود:« موج جدید وعده صادق ۳، عملیات تهاجمی ترکیبی سپاه، ترکیبی از موشک و پهپاد» و گوینده توضیحاتی میداد.
همسرم روی مبل نشسته بود و درحالی که صفحه تلویزون را نگاه می کرد گفت:« حمله دومم شروع شد...»
حالا من هم مانند مردم دهه شصت با صدای مارش نظامی، عملیات غرورآفرین سربازان کشورم را میدیدم و زیر لب دعا میکردم موشکها و پهپادها به هدف بخورند.
✍مهسا ساقی بیرق | رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸واکسن دوماهگی🔸
مادرت چند روزی بود که سر حال شده بودو از پس کارهای خودش و تو برمی آمد.
اما هر بار ران و بازویت را می دید چند تا بوسه می زد و می گفت :الهی قربون این تنت بشه مادر که یکشنبه باید واکسن بزنی. کاش میشد به جای تن تو به تن من سوزن بزنند عزیز دلم
اما جمعه صبح...
✍زهرا عموئی | رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
495K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸خونسرد باشید ولی نه در این حد🔸
کلاً با ماندن در صف مشکل دارم. سرهمین هم با اینکه بنزینم ته کشیده بود مقاومت میکردم و نمیرفتم پمپ بنزین. تا اینکه چیزی به خاموش شدن ماشینم نمانده بود. رفتم یکیاز جایگاههای حومهی رشت و خدا را شکر، زیاد معطلی نداشت. داشتم بنزین میزدم که دود غلیظی از فاصلهی دور دیدم. متصدی به رفیقش که سرش در گوشی بود گفت: «اونجا رو نگاه. اینجا رو هم زدن.»
بعدش لبخند زد. رفیقش نگاهی انداخت به دود و بعد دوباره با آرامش مشغول گوشی شد. با خونسردی این دو نفر به خودم شک کردم! چقدر راحت با حمله و انفجار کنار آمده بودند. با این حال بعد از زدن بنزین، کنجکاویام اجازه نداد و رفتم به سمت زمین بزرگ خالی و مبدأ دود. دیدم به طور مشکوکی بخش قابل توجهی از علفهای خشک کنار جاده آتش گرفته و در حال گسترش است. یک ماده سیاه رنگی هم ریخته شده بود روی زمین. کمی جلوتر اسکلت یک مبل را دیدم که کاملاً آتش گرفته بود. بلادرنگ در کمتر از یک دقیقه ۲ تا ۳ رقم روی صفحه گوشیام وارد شد. اول ۱۲۵ و بعدش ۱۱۳. گزارش را در کوتاهترین جملات گفتم و با فاصله منتظر ماندم تا ببینم چه اتفاقی میافتد. کمتر از ۴ دقیقه ماشین آتشنشانی با دو آتشنشان آمد و بلافاصله جریان پرفشار آبش را سر شعلهها ریخت. نزدیک رفتم و گفتم جلوتر هم یک مبل آتش گرفته هست. بدون اینکه کلمهای بگویند رفتند تا از نزدیک بررسی کنند.
✍رسا پورباقی| رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
🔸خونسرد باشید ولی نه در این حد🔸 کلاً با ماندن در صف مشکل دارم. سرهمین هم با اینکه بنزینم ته کشیده ب
این روایت را با دقت بخوانید
🚨🚨🚨🚨
🔸روزِ مبادا🔸
انگار از قبل میدانست قرار است لاشههایی را یدک بکشد ببرد که شماره گذاشته بود برای روزِ مبادا تا معطل نشوند😁.
✍حمیده صفرزاده | رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸غدیر و زخم، عَلَمِ ایستادگی🔸
دیروز غدیر بود. قرار بود عطرِ عید بپاشد بر جانها، عطر ولایت، عطر شور و شادمانیِ بیپایان.
قرار بود آسمان دل، آبیِ امید باشد و خورشید بیدریغ بتابد. اما..!
هوا سنگین بود، درست مثل دلی که زیر بارِ غم تابِ تپیدن نداشت. بغضی نترکیده، مثل خنجری کُند گلوی شهر را میفشرد.
هنوز دیروز نگذشته بود.
دیروز، خبرِ پروازِ چند پرستوی عاشق، چند فرماندهی بیادعا، که نفسِ ایران بودند و ضربانِ قلب این سرزمین مثل صاعقهای بر دلها فرود آمده بود. به خصوص برای سردارحاجیزاده…
نامش که میآمد، انگار کسی نمک میپاشید روی زخمهای کهنه. چشمها بارانی میشد و دل، بیقرار آرامش وجودی که دیگرنیست.
حالم گرفته بود. درست مثل آسمانی که در آستانهی باریدن است. تهِ دلم غمی سنگین سفت و سخت خانه کرده بود، مثل همان دختر بچه که دلخوشیاش عروسکش بود که حال زیر آوار مانده بود. اما مگر میشد؟ مگر میشد پای ولایت امیرالمؤمنین ایستاد و خم به ابرو آورد؟ مگر میشد در این میدان عشق، کم آورد و جا زد؟ نه! این فکر، جرقهای شد در تاریکیِ وجودم، قدرتی تازه دمید در رگهایم. باید کاری میکردم، باید این غم را به شور خدمت تبدیل میکردم، باید نشان میدادم که عشق به علی (ع) بالاتر از هر دردی است آنها برای همین ولایت آسمانی شدند.
پس راهی ایستگاه صلواتی شدم. جایی که بچهها از صبح، با عشق و امید، مشغولِ خدمت بودند. از ساعت ۲ونیم بعداز ظهر تا یازده شب، بیوقفه کار کردند. اولش آقایون، موکب را با عشق علم کرده بودند و عطر چای و شربت همهجا پخش شده بود همه و همه بعد از برداشتن نذری برای سلامتی و پیروزی رزمندگان دعا میکردند. ما هم سیبزمینیها را سرخ میکردیم، بوی داغشان میپیچید در فضا و انگار، التیامی بود بر دلهای سوخته. بعد، با وسواس و دقت، بستهبندی میکردیم، هر بسته، یک دنیا عشق و امید. هندوانهها را قاچ میزدیم، هر تکه هندوانه انگار ذرهای از سرخی دلمان را نشان میداد سرخی عشقی که در رگهایمان جاری بود. آهنگهای حماسی پخش میشد، اما بیشتر شبیه لالایی بود برای قلبهای دردمندمان، لالاییِ صبری که باید در آغوش میگرفتیم.
خلاصه بگویم، آن روز، ما پشتِ جبهه بودیم. جبههای که دشمنش، این بار نه روبرو، که غمی بود پنهان در دلها.
غمی که تمام وجودمان را فرا گرفته بود، اما ما باید مقاومت میکردیم، باید نشان میدادیم که این خاک، این مردم، حتی در اوجِ غم هم، دست از ولایت برنمیدارند.
باید ثابت میکردیم که عشق به علی (ع)، قویتر از هر طوفانیه.
عجیب بود… هیچکس مشکی نپوشیده بود. شاید همه میخواستند با این کار، فریاد بزنند که ما قوی هستیم، که این مسیر ادامه دارد، که حتی در سوگ هم، عید غدیر و ولایت علی (ع) پاینده است. شاید میخواستند به دشمنان نشان بدهند که ما با هر شهادت، قویتر میشویم.
آن شب، غدیر طعمی از حماسه و صبر داشت، طعمی از اشکهایی که نریختند و لبخندهایی که به سختی بر لب نشستند. طعمی از عشقی که در اوج غم، شعلهورتر شد، غدیری متفاوت. دیروز گذشت، اما یادش تا ابد در دل میماند، روزی که غم و ولایت، دست در دست هم معجزهی ایستادگی را رقم زدند و نشان دادند که عشق به علی (ع)، رمز پیروزی ماست.
و هنگامی که برسد وعده ی الهی همراه منجی عالم:
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ
✍فادیه زهرا | ماسال
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸طوفانِ غیرت🔸
زنان ما نترسیدن را از فاطمه آموختند. زمانی که علی را خانهنشین کردند. با سلاح به خانه او هجوم آوردند و او دلاورانه ایستاد. حاضر شد محسنش از بین برود اما دست از علی نکشد.
از زینب آموختند زمانی که خود فرزندانش را راهی میدان کارزار کرد. زمانی که کاخ یزید را با سخنان طوفانی اش دگرگون کرد.
✍فاطمه آهنگر | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
اثر هنرمند گیلانی: مهدی رمضاننژاد
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸 پیام🔸
رییس سازمان صدا و سیما در فاصلهی کمتر از یک ساعت پس از اصابت چهار بمب به ساختمان شبکهی خبر پشت دوربین در حال پخش حاضر شد، اما برای من سیمای جبلی بود که داشت پیامی با صدای قرا و گیرای نادرخان ابراهیمی میخواند:
" هم رزمانِ من
قیمت بنای بلند آزادی از قیمت
نان و آب و شادی و امید بسیار بیشتر است. این رزم دائم را تحمل کنید. تا آنگاه که بیگانه بداند که دیگر به امید فرو ریختن این بنا نباید بنشیند. پی و پایههارا استوار کنید سخت و پهناور. کاری کنید که اجانب از آن سر جهان هم ببینند که این پی و پایهها بر آب نیست..
گر چه در کنار عزیزترین آب دنیاست..."
✍حمیده عاشورنیا | رشت
۲۶خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش