495K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸خونسرد باشید ولی نه در این حد🔸
کلاً با ماندن در صف مشکل دارم. سرهمین هم با اینکه بنزینم ته کشیده بود مقاومت میکردم و نمیرفتم پمپ بنزین. تا اینکه چیزی به خاموش شدن ماشینم نمانده بود. رفتم یکیاز جایگاههای حومهی رشت و خدا را شکر، زیاد معطلی نداشت. داشتم بنزین میزدم که دود غلیظی از فاصلهی دور دیدم. متصدی به رفیقش که سرش در گوشی بود گفت: «اونجا رو نگاه. اینجا رو هم زدن.»
بعدش لبخند زد. رفیقش نگاهی انداخت به دود و بعد دوباره با آرامش مشغول گوشی شد. با خونسردی این دو نفر به خودم شک کردم! چقدر راحت با حمله و انفجار کنار آمده بودند. با این حال بعد از زدن بنزین، کنجکاویام اجازه نداد و رفتم به سمت زمین بزرگ خالی و مبدأ دود. دیدم به طور مشکوکی بخش قابل توجهی از علفهای خشک کنار جاده آتش گرفته و در حال گسترش است. یک ماده سیاه رنگی هم ریخته شده بود روی زمین. کمی جلوتر اسکلت یک مبل را دیدم که کاملاً آتش گرفته بود. بلادرنگ در کمتر از یک دقیقه ۲ تا ۳ رقم روی صفحه گوشیام وارد شد. اول ۱۲۵ و بعدش ۱۱۳. گزارش را در کوتاهترین جملات گفتم و با فاصله منتظر ماندم تا ببینم چه اتفاقی میافتد. کمتر از ۴ دقیقه ماشین آتشنشانی با دو آتشنشان آمد و بلافاصله جریان پرفشار آبش را سر شعلهها ریخت. نزدیک رفتم و گفتم جلوتر هم یک مبل آتش گرفته هست. بدون اینکه کلمهای بگویند رفتند تا از نزدیک بررسی کنند.
✍رسا پورباقی| رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
🔸خونسرد باشید ولی نه در این حد🔸 کلاً با ماندن در صف مشکل دارم. سرهمین هم با اینکه بنزینم ته کشیده ب
این روایت را با دقت بخوانید
🚨🚨🚨🚨
🔸روزِ مبادا🔸
انگار از قبل میدانست قرار است لاشههایی را یدک بکشد ببرد که شماره گذاشته بود برای روزِ مبادا تا معطل نشوند😁.
✍حمیده صفرزاده | رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸غدیر و زخم، عَلَمِ ایستادگی🔸
دیروز غدیر بود. قرار بود عطرِ عید بپاشد بر جانها، عطر ولایت، عطر شور و شادمانیِ بیپایان.
قرار بود آسمان دل، آبیِ امید باشد و خورشید بیدریغ بتابد. اما..!
هوا سنگین بود، درست مثل دلی که زیر بارِ غم تابِ تپیدن نداشت. بغضی نترکیده، مثل خنجری کُند گلوی شهر را میفشرد.
هنوز دیروز نگذشته بود.
دیروز، خبرِ پروازِ چند پرستوی عاشق، چند فرماندهی بیادعا، که نفسِ ایران بودند و ضربانِ قلب این سرزمین مثل صاعقهای بر دلها فرود آمده بود. به خصوص برای سردارحاجیزاده…
نامش که میآمد، انگار کسی نمک میپاشید روی زخمهای کهنه. چشمها بارانی میشد و دل، بیقرار آرامش وجودی که دیگرنیست.
حالم گرفته بود. درست مثل آسمانی که در آستانهی باریدن است. تهِ دلم غمی سنگین سفت و سخت خانه کرده بود، مثل همان دختر بچه که دلخوشیاش عروسکش بود که حال زیر آوار مانده بود. اما مگر میشد؟ مگر میشد پای ولایت امیرالمؤمنین ایستاد و خم به ابرو آورد؟ مگر میشد در این میدان عشق، کم آورد و جا زد؟ نه! این فکر، جرقهای شد در تاریکیِ وجودم، قدرتی تازه دمید در رگهایم. باید کاری میکردم، باید این غم را به شور خدمت تبدیل میکردم، باید نشان میدادم که عشق به علی (ع) بالاتر از هر دردی است آنها برای همین ولایت آسمانی شدند.
پس راهی ایستگاه صلواتی شدم. جایی که بچهها از صبح، با عشق و امید، مشغولِ خدمت بودند. از ساعت ۲ونیم بعداز ظهر تا یازده شب، بیوقفه کار کردند. اولش آقایون، موکب را با عشق علم کرده بودند و عطر چای و شربت همهجا پخش شده بود همه و همه بعد از برداشتن نذری برای سلامتی و پیروزی رزمندگان دعا میکردند. ما هم سیبزمینیها را سرخ میکردیم، بوی داغشان میپیچید در فضا و انگار، التیامی بود بر دلهای سوخته. بعد، با وسواس و دقت، بستهبندی میکردیم، هر بسته، یک دنیا عشق و امید. هندوانهها را قاچ میزدیم، هر تکه هندوانه انگار ذرهای از سرخی دلمان را نشان میداد سرخی عشقی که در رگهایمان جاری بود. آهنگهای حماسی پخش میشد، اما بیشتر شبیه لالایی بود برای قلبهای دردمندمان، لالاییِ صبری که باید در آغوش میگرفتیم.
خلاصه بگویم، آن روز، ما پشتِ جبهه بودیم. جبههای که دشمنش، این بار نه روبرو، که غمی بود پنهان در دلها.
غمی که تمام وجودمان را فرا گرفته بود، اما ما باید مقاومت میکردیم، باید نشان میدادیم که این خاک، این مردم، حتی در اوجِ غم هم، دست از ولایت برنمیدارند.
باید ثابت میکردیم که عشق به علی (ع)، قویتر از هر طوفانیه.
عجیب بود… هیچکس مشکی نپوشیده بود. شاید همه میخواستند با این کار، فریاد بزنند که ما قوی هستیم، که این مسیر ادامه دارد، که حتی در سوگ هم، عید غدیر و ولایت علی (ع) پاینده است. شاید میخواستند به دشمنان نشان بدهند که ما با هر شهادت، قویتر میشویم.
آن شب، غدیر طعمی از حماسه و صبر داشت، طعمی از اشکهایی که نریختند و لبخندهایی که به سختی بر لب نشستند. طعمی از عشقی که در اوج غم، شعلهورتر شد، غدیری متفاوت. دیروز گذشت، اما یادش تا ابد در دل میماند، روزی که غم و ولایت، دست در دست هم معجزهی ایستادگی را رقم زدند و نشان دادند که عشق به علی (ع)، رمز پیروزی ماست.
و هنگامی که برسد وعده ی الهی همراه منجی عالم:
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ
✍فادیه زهرا | ماسال
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸طوفانِ غیرت🔸
زنان ما نترسیدن را از فاطمه آموختند. زمانی که علی را خانهنشین کردند. با سلاح به خانه او هجوم آوردند و او دلاورانه ایستاد. حاضر شد محسنش از بین برود اما دست از علی نکشد.
از زینب آموختند زمانی که خود فرزندانش را راهی میدان کارزار کرد. زمانی که کاخ یزید را با سخنان طوفانی اش دگرگون کرد.
✍فاطمه آهنگر | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
اثر هنرمند گیلانی: مهدی رمضاننژاد
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸 پیام🔸
رییس سازمان صدا و سیما در فاصلهی کمتر از یک ساعت پس از اصابت چهار بمب به ساختمان شبکهی خبر پشت دوربین در حال پخش حاضر شد، اما برای من سیمای جبلی بود که داشت پیامی با صدای قرا و گیرای نادرخان ابراهیمی میخواند:
" هم رزمانِ من
قیمت بنای بلند آزادی از قیمت
نان و آب و شادی و امید بسیار بیشتر است. این رزم دائم را تحمل کنید. تا آنگاه که بیگانه بداند که دیگر به امید فرو ریختن این بنا نباید بنشیند. پی و پایههارا استوار کنید سخت و پهناور. کاری کنید که اجانب از آن سر جهان هم ببینند که این پی و پایهها بر آب نیست..
گر چه در کنار عزیزترین آب دنیاست..."
✍حمیده عاشورنیا | رشت
۲۶خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸زن آنگونه که باید باشد🔸
غرب از همین زن می ترسد.
در شرایط بحرانی و خطرناک بدون اینکه بترسد و وحشت کند، محکم و با صلابت، حتی بدون ذرهای لرزش صدا و ترس در نگاه بماند و ادامه دهد، بماند و تبیین کند، بماند و با صدای بلند و قوی حقیقت رخ داده را برای مردم روایت کند.
زبان بدن عالی
کلمات عالی
گفتار عالی
شجاعت عالی
همه چیز حساب شده
این تصویر واقعی زن تربیت شده در مکتب اسلام است.
این تصویر، در یک لحظه رخ نداد. حاصل قرنها تفکر و تلاش برای پروراندن زن به عنوان مربی انسان ها است.
این همان چیزی ست که خدا در قرآن فرمود:
«و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون»
و این زن همه رشتههای غرب را پنبه میکند و تا نابودی پیش می برد.
✍ مهسا ساقی | رشت
۲۶خرداد۱۴۰۴
اثر هنرمند گیلانی: مهدی رمضاننژاد
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله ، ویراستی و سروش
🔸 راوی مقاومت 🔸
شیرزنان ایران میمانند، فرار نمیکنند..
از زینب (سلاماللهعلیها) آموختیم که حتی میدان نبرد را ترک نکنیم، باید بمانیم تا راوی مقاومت باشیم.
✍ معصومه سعیدی | رشت
۲۶خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸روضهی شهدای غدیر🔸
قرار بود خانه خواهرم جشن بگیریم، یک روز قبل از عید غدیر تا روز عید همه به جشن ده ساعته برویم.
ساعت هفت صبح جمعه با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم. تصویر بابا روی صفحه بود، دلم به شدت شور زد، با خودم گفتم بابا هیچوقت این موقع صبح زنگ نمیزد، چون عادت داشت جمعه هر هفته به تک تک بچه ها زنگ بزند که ناهار بیاین پیش ما...
گفتم خدایا نکنه برای خانوادهام اتفاقی افتاده؟!
گفتم : الو؟... بابا با گریه فریاد زد; خبر داری؟ شنیدی؟
گفتم : چیو ؟چی شده؟
گفت : زدن، سلامی رو زدن، عباسی رو زدن.
دیگر نفهمیدم چه شد و جیغ کشیدم و همسرم را صدا کردم، سریع تلوزیون را روشن کردم، همه جلوی تلوزیون میخکوب شده بودیم، فقط صدای گریه ی دخترم بود که با زبان کودکانه میگفت : مامانی چرا اینجوری میکنی؟
زیر نویس شبکه خبر و گوینده خبر، همه حکایت از این داشت که درست است و به ما حمله شده ...
هر ساعتی که میگذشت و هر خبری که تایید میکرد سردار دلاور و دانشمند هستهای دیگری به شهادت رسیده، مطمئن میشدیم که باید خودمان را آماده یک جنگ تحمیلی تمام عیار کنیم.
ساعتی بعد رهبر عزیزمان پیام دادند و آب بر آتش جانمان ریختند.
ظهر با خواهرم تماس گرفتم، گفت برنامه جشن پا برجاست، منتهی خانه را سیاهپوش میکنیم و دعای توسل میگیریم و برای پیروزی عزیزانمان دعا میکنیم.
عصر وقتی به خانه خواهرم رفتم، هر مهمانی که وارد خانه میشد سیاه به تن کرده و اشک به چشم داشت، دعای توسل چنان پرشور و پرسوز بود که به ما نیرو و انرژی مضاعف داد، توسل به ائمه اطهار ما را قویتر و دلهامان را به پیروزی قطعی قرص کرده بود.
در جمع ما کمتر کسی بود که همسر یا فرزندانش، برادر یا پدرش نظامی نباشد،
عمه بزرگم بعد از روضه رو به همهی ما گفت: من تو جنگ بیشترین شهید رو میدم چون همه اقوام دور و نزدیک نظامین.
گفت :بچهها! نترسیدا !
این تازه اولشه، اگه ظهور آقا رو میخواین باید از عزیزتریناتون بگذرین
گفتم: عمه ما دهه شصتیا تو جنگ تحمیلی بدنیا اومدیم ظاهراً تو جنگ تحمیلی هم شهید میشیم. ان شاءالله که اون موقع تو خونههامون نباشیم و تو معرکه نبرد شهید بشیم.
موقع برگشت به خواهرم گفتم : 《چه توفیقی داشتی که اولین روضه رو برای شهدای غدیر گرفتی...》
یعنی میشه یه صبح جمعهای بیدار بشیم
بهمون خبر بدن که مهدی فاطمه اومده؟
✍زینب امینی | رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله ، ویراستی و سروش
🔸گمنام بیدار، صدبار بِه از معروفِ درخواب🔸
پای برجی که ساعتش خوابیده است، مردم اما بیدارند و اسنایپر( تکتیرانداز) بر بلندای زمانی که خودش را به خواب زده، از همیشه بیدارتر است. این تجمع عاشقانه، عیدانه، شجاعانه و همدلانهی مردم رشت در میدان شهرداری است که تنها گوشهای از شهامت دلاور مردانش در بالای برج معروف اما خوابیدهاش، دوباره در این قاب معرفی میشود.
✍حسینی | رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله ، ویراستی و سروش
🔸 پرچم 🔸
روسریای که شل بسته شده بود و هربار با تکانی بر گردن میافتاد را بالا کشید و با کودکی که در بغل داشت وارد صف شد. اول فکر کردم ایستگاه صلواتی و صف خوراکیها باشد با کمی سرجنباندن به اطراف معلوم شد که صف توزیع پرچم عزیز ایران است.
صدای حیدر حیدر تجمعکنندگان در میدان شهدای ذهاب رشت میآمد.
کودکی که در آغوش داشت بیقراری میکرد. نتوانست در صف منتظر بماند خودش را به جلو رساند.
مرد بادکنکی به دستش داد اما او گفت:«بادکنک نمیخواهم، پرچم، پرچمِ ایران را میخواهم»
✍الهام هاتف | رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸رهبر گفت بخوان🔸
کمتر از سی روز مانده تا مکلف شدن رسمیاش.
این چند وقته همراه پدرش، همه ی راههای تمرین نماز را امتحان کردیم تا شاید برای شروع خواندن نماز جدیتر باشد. اما تشویقها برعکس جواب دادهاند و عین خیالش هم نیست.
دیروز پدرش پرسید: "سوره ی نصر رو حفظی؟"
گفت بله و خواند.
پدر ادامه داد: "رهبر گفته این سوره رو بخونید تا خدا یاری کنه شمارو. برای پیروزی ایران هر وقت تونستی بخونش."
سری تکان داد و دوباره مثل همیشه غرق در کتاب توی دستش شد.
.
غروب بود، داشتم تند تند سبزیهای باغ را میشستم تا به شام برسد. هنوز به هم ریختگیهای سفر جمع نشده و باید به هرکاری ناخنکی بزنم. توی ذهنم، یکهو تصویر بمبی که از آسمان افتاده بود پخش شد. در مسیر بازگشت از مشهد، از آسمان دو کپسول کوچک افتاد و بعد صدایی و بعدتر دود غلیظی بلند شد. جنگ همینقدر نزدیک بود و همینقدر یکهویی خودش را نشان میداد. زیر لبی لعنت فرستادم بر اسرائیل و باعث و بانیاش.
وسط کار سبزیها حسین میرفت و میآمد و غر میزد. با یک سیب گلاب مشغولش کردم و دست بردم توی آب تشت که یکهو شنیدم: "اذا جاء نصرالله والفتح..."
سرم را از آشپزخانه بردم بیرون:
چادر گلدار به سر، روی سجاده ی سبز ایستاده بود و داشت در نمازش سورهی نصر میخواند.
✍سیده فاطمه حسینی | رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش