eitaa logo
پس از باران | روایت‌ گیلان
593 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
328 ویدیو
0 فایل
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📱راه ارتباطی برای ارسال روایت @pas_az_baaraan 🔴 روایت‌ها در صورت نیاز، با نظر ادمین ویرایش و اصلاح می‌شوند
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸روضه‌ی شهدای غدیر🔸 قرار بود خانه خواهرم جشن بگیریم، یک روز قبل از عید غدیر تا روز عید همه به جشن ده ساعته برویم. ساعت هفت صبح جمعه با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم. تصویر بابا روی صفحه بود، دلم به شدت شور زد، با خودم گفتم بابا هیچوقت این موقع صبح زنگ نمیزد، چون عادت داشت جمعه هر هفته به تک تک بچه ها زنگ بزند که ناهار بیاین پیش ما... گفتم خدایا نکنه برای خانواده‌ام اتفاقی افتاده؟! گفتم : الو؟... بابا با گریه فریاد زد; خبر داری؟ شنیدی؟ گفتم : چیو ؟چی شده؟ گفت : زدن، سلامی رو زدن، عباسی رو زدن. دیگر نفهمیدم چه شد و جیغ کشیدم و همسرم را صدا کردم، سریع تلوزیون را روشن کردم، همه‌ جلوی تلوزیون میخکوب شده بودیم، فقط صدای گریه ی دخترم بود که با زبان کودکانه میگفت : مامانی چرا اینجوری میکنی؟ زیر نویس شبکه خبر و گوینده خبر، همه حکایت از این داشت که درست است و به ما حمله شده ... هر ساعتی که میگذشت و هر خبری که تایید میکرد سردار دلاور و دانشمند هسته‌ای دیگری به شهادت رسیده، مطمئن میشدیم که باید خودمان را آماده یک جنگ تحمیلی تمام عیار کنیم. ساعتی بعد رهبر عزیزمان پیام دادند و آب بر آتش جانمان ریختند. ظهر با خواهرم تماس گرفتم، گفت برنامه جشن پا برجاست، منتهی خانه را سیاهپوش میکنیم و دعای توسل میگیریم و برای پیروزی عزیزانمان دعا میکنیم. عصر وقتی به خانه خواهرم رفتم، هر مهمانی که وارد خانه میشد سیاه به تن کرده و اشک به چشم داشت، دعای توسل چنان پرشور و پرسوز بود که به ما نیرو و انرژی مضاعف داد، توسل به ائمه اطهار ما را قویتر و دلهامان را به پیروزی قطعی قرص کرده بود. در جمع ما کمتر کسی بود که همسر یا فرزندانش، برادر یا پدرش نظامی نباشد، عمه بزرگم بعد از روضه رو به همه‌ی ما گفت: من تو جنگ بیشترین شهید رو میدم چون همه اقوام دور و نزدیک نظامین. گفت :بچه‌ها! نترسیدا ! این تازه اولشه، اگه ظهور آقا رو میخواین باید از عزیزتریناتون بگذرین گفتم: عمه ما دهه شصتیا تو جنگ تحمیلی بدنیا اومدیم ظاهراً تو جنگ تحمیلی هم شهید میشیم. ان شاءالله که اون موقع تو خونه‌هامون نباشیم و تو معرکه نبرد شهید بشیم. موقع برگشت به خواهرم گفتم : 《چه توفیقی داشتی که اولین روضه رو برای شهدای غدیر گرفتی...》 یعنی میشه یه صبح جمعه‌ای بیدار بشیم بهمون خبر بدن که مهدی فاطمه اومده؟ ✍زینب امینی | رشت خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله ، ویراستی و سروش
🔸گمنام بیدار، صدبار بِه از معروفِ درخواب🔸 پای برجی که ساعتش خوابیده است، مردم اما بیدارند و اسنایپر( تک‌تیرانداز) بر بلندای زمانی که خودش را به خواب زده، از همیشه بیدارتر است. این تجمع عاشقانه، عیدانه، شجاعانه‌‌ و همدلانه‌ی مردم رشت در میدان شهرداری است که تنها گوشه‌ای از شهامت دلاور مردانش در بالای برج معروف اما خوابیده‌اش، دوباره در این قاب معرفی می‌شود. ✍حسینی | رشت خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله ، ویراستی و سروش
🔸 پرچم 🔸 روسری‌ای که شل بسته شده بود و هربار با تکانی بر گردن می‌افتاد را بالا کشید و با کودکی که در بغل داشت وارد صف شد. اول فکر کردم ایستگاه صلواتی و صف خوراکی‌ها باشد با کمی سرجنباندن به اطراف معلوم شد که صف توزیع پرچم عزیز ایران است. صدای حیدر حیدر تجمع‌کنندگان در میدان شهدای‌ ذهاب رشت می‌آمد. کودکی که در آغوش داشت بیقراری میکرد. نتوانست در صف منتظر بماند خودش را به جلو رساند. مرد بادکنکی به دستش داد اما او گفت:«بادکنک نمیخواهم، پرچم، پرچمِ ایران را میخواهم» ✍الهام هاتف | رشت خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸رهبر گفت بخوان🔸 کمتر از سی روز مانده تا مکلف شدن رسمی‌اش. این چند وقته همراه پدرش، همه ی راه‌های تمرین نماز را امتحان کردیم تا شاید برای شروع خواندن نماز جدی‌تر باشد. اما تشویق‌ها برعکس جواب داده‌اند و عین خیالش هم نیست. دیروز پدرش پرسید: "سوره ی نصر رو حفظی؟" گفت بله و خواند. پدر ادامه داد: "رهبر گفته این سوره رو بخونید تا خدا یاری کنه شمارو. برای پیروزی ایران هر وقت تونستی بخونش." سری تکان داد و دوباره مثل همیشه غرق در کتاب توی دستش شد. . غروب بود، داشتم تند تند سبزی‌های باغ را می‌شستم تا به شام برسد. هنوز به هم ریختگی‌های سفر جمع نشده و باید به هرکاری ناخنکی بزنم. توی ذهنم، یکهو تصویر بمبی که از آسمان افتاده بود پخش شد. در مسیر بازگشت از مشهد، از آسمان دو کپسول کوچک افتاد و بعد صدایی و بعدتر دود غلیظی بلند شد. جنگ همینقدر نزدیک بود و همینقدر یکهویی خودش را نشان می‌داد. زیر لبی لعنت فرستادم بر اسرائیل و باعث و بانی‌اش. وسط کار سبزی‌ها حسین می‌رفت و می‌آمد و غر می‌زد. با یک سیب گلاب مشغولش کردم و دست بردم توی آب تشت که یکهو شنیدم: "اذا جاء نصرالله والفتح..." سرم را از آشپزخانه بردم بیرون: چادر گلدار به سر، روی سجاده ی سبز ایستاده بود و داشت در نمازش سوره‌ی نصر می‌خواند. ✍سیده فاطمه حسینی | رشت خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸شیر زن🔸 تاریخ را زیرو رو کنید تا بدانید رجزخوانی خانم خبرنگار جمهوری اسلامی الگوی درست دارد. آنجایی که خدیجه کبری در کنار نبی ایستاد. آنجایی که زهرای مرضیه خطبه می‌خواند و اولین شهید ولایت می‌شود. آنجایی که عمه سادات روایت کربلا را زنده نگه می‌دارد و فقط زیبایی می‌بیند. الگو که درست باشد مادر وهب نصرانی هم شیر زن می‌شود و از سر فرزند می‌گذرد و رجز می‌خواند. زن ایرانی با حیا و با صلابت همیشه ایستاده است. ✍زهرا عمویی | رشت ۲۶ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸سردار سلام🔸 صبح جمعه ۲۳خرداد از خواب بیدار شدم. مثل هر روز که قبل از شروع کارم تلوزیون را روشن می‌کنم، رفتم سمت تلوزیون و روشنش کردم، خواستم بروم سراغ کارم، نیم نگاهی به تلوزیون انداختم، تصویر چند سردار روی صفحه تلوزیون نقش بسته بود. اشتباه نمی‌کردم نوشته بودند که به شهادت رسیدند. همانجا نشستم روی زمین. اشک هایم امان نمی‌دادند که خوب ببینم. یاد روز جمعه‌ای که سردار سلیمانی شهید شده‌بود افتادم. انگار این جمعه‌ها تکرار می‌شوند. همه آماده می‌شدند، بروند سمت نماز جمعه. مثل همان روزی که سردار شهید شده بود. ما هم آماده شدیم و رفتیم. به مصلی که رسیدم جمعیت عظیمی از مردم بودند. پر شور و با استقامت. جمعیت را که دیدم دلم قرص شد. توی راه برگشت شنیدم که سردار حاجی‌زاده هم شهید شد. دوباره اشک‌هایم راه افتادند تصویر سردار از جلوی چشمانم محو نمی‌شد، می‌دانستم به زودی هم‌رزمانت انتقامت را می گیرند. به چند ساعت نگذشته موشک‌های ایران یکی پس از دیگری به سمت تل آویو زده‌شدند و قلب دشمن را نشانه گرفتند. ✍معصومه سعیدی|رشت خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی‌و سروش
🔸ثانیه‌های ایستادگی‌اش🔸 ضربه‌ی اول زده شد. امّا، خانم امامی ادامه داد. رجز خواند. داشت از غبار ناشی از حمله در استودیوی خبر می‌گفت و نمی‌دانست که اتفاقاً دارد غبار‌ها را پاک میکند؛ از جمله‌ غباری که همین جنایت‌کاران چندی پیش بر چهره‌ی حقیقی زن بودن، نشاندند. امامی امروز واقعیت زن شجاع و سازنده را در ثانیه‌های ایستادگی‌اش پس از ضربه‌ی اول و پیش از ضربه‌ی دوم، به کل جهان معرفی کرد. ✍سعیده حسینی | رشت ۲۶ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸حِماسه‌ی زِینَبی🔸 صدای انفجار، سکوت استودیو را درهم شکست. خبر از قبل رسیده بود؛ تهدید، جدی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. اما او ایستاده بود، مجری زن صدا و سیما، با قامتی استوار همچو سرو. در چشم‌هایش نهیب بود و در صدایش، صلابت. انگشت اشاره‌اش را تهدیدوار تکان می‌داد و رجز می‌خواند. گویی سید مقاومت، دوباره در این خاک ظهور کرده بود. ساختمان لرزید، اما او نلرزید. پخش زنده متوقف شد، اما عزم او نه. انتظار می‌رفت که میدان را خالی کند، اما ده دقیقه بعد، صدایش دوباره در فضا پیچید: «اسرائیل ساختمان خبر را مورد هدف قرار نداد آزادی بیان را مورد هدف قرار داد صدای حقیقت!» اینجا همان خاک است؛ همان‌جایی که حاج قاسم گفت: «ما ملت شهادتیم!» و امروز، این زن نمادی از آن ملت بود. او نشان داد که الگوی زنان ایرانی زینب (سلام الله علیها) هستند؛ زنانی که در دلِ طوفان، عَلَمِ حق را برافراشته نگاه می‌دارند و پای حق می‌ایستند. شجاعت او نه فقط یک خبر، که یک حماسه بود، حماسه‌ای از جنس مقاومت و امید. ✍فادیه زهرا | ماسال ۲۶ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸مهمانی عید غدیر🔸 پرده اول _مامان امشب چه قصه‌ای برام می گی؟ _ امشب قصه عید غدیر رو می گم. شنبه هم عیده. بابا که از سرکار اومد می ریم مهمونی ده کیلومتری انشا الله _آخ جون مهمونی، من و عروسکم سراپا گوشیم تا قصه‌ی غدیر رو بشنویم. پرده دوم _ دخترم چشماتو باز کن پاشو بریم. دخترک چشمانش را باز کرد. مردی نورانی با ردایی سبز و چشمانی مهربان به او نگاه می‌کرد. انگار مدت هاست آن مرد نورانی را می‌شناخت اما نامش را نمی‌دانست. در حالی که می‌نشست پرسید:« شما کی هستی؟ کجا بریم؟ » مرد نورانی لبخندی گرم زد و گفت: «من امیرالمؤمنین هستم. مهمانی غدیر است، بیا با هم برویم.» دخترک ذوق زده گفت:« مهمونی غدیر! مامان! مامان! بیا بریم مهمونی.» مادرش که کمی آن طرف تر ایستاده بود جلو آمد و گفت:« بریم مامان جان.» دخترک دنبال عروسکش گشت تا او را هم با خود ببرد اما آن را پیدا نکرد. دستش را به امیرالمؤمنین داد و با مادرش به سمت آسمان رفتند. از آن بالا زمین را که نگاه کرد عروسکش را دید. از اتاقش که دیگر دیوار نداشت روی زمین حیاط مجتمع افتاده بود و اطرافش پر بود از خرده شیشه و آوار ساختمان ها. ✍ مهسا ساقی| رشت خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸بُغضی نه از سر غصه🔸 رو صندلی‌های باشگاه منتظر تعطیل شدن کلاس بچه‌ها نشسته بودیم که گفت: «همیشه با همسرم بحث داشتیم سر دولت، سر اقتصاد... همسرم کاملا مذهبی اما منتقد شدید دولت و حتی رهبری بود. همیشه تمام سعی‌ام در متقاعد کردنش برای اثبات حقانیت رهبرم ختم می‌شد به دعوا. آخر زبان سیاسی نداشتم بلد نبودم چطور بگویم. اما جان می‌دادم تا ثابت کنم همه چیزِ این خرابکاران به رهبری مربوط نمی‌شود. میگفتم: «حق داری از اوضاع اقتصادی و سیاست ناکارآمد برخی مسؤلین ناراضی باشی اما حق نداری بگویی پس رهبری چکاره است» انگار قلبم درد میگرفت تا ثابت کنم والله باللّه مدبرتر و مقتدرتر از رهبرمان در جهان نیست. تا اینکه اسرائیل غلطی کرد که نمی‌بایست!!! نمیدانم چرا هرچه می‌شد باز صحبت به رهبری می‌کشید. قرار بود به اجتماع بزرگ مردمی در محکومیت اقدام حیوان منشانه‌ی اسرائیل برویم که بازهم در مسیر، صحبت از حمله و این بزن آن بزن شروع و به رهبری رسید. بغض کردم و خواهش کردم بحث را ادامه ندهیم. برگشتم رو به خیابان و به مردم نگاه می‌کردم فکر کردم هرکدام از این مردم هم برای خودشان داستانی دارند ...اشکم سرازیر شد... عجیب بود این چند روز در خانه‌مان هر صحبتی می‌شد اما به رهبری و بحث ختم نمیشد. باصدای بلند خیره به صفحه گوشی باخودم می‌گفتم: عمرم رو عمرت آقاجانم اینهمه مدت گفتی مذاکره نکنید نکنید عجب موقعی اجازه دادی انگار دستشون رو خونده بودی میدونستی کی باید دستور بدی دستشون رو روکنی تا یه عده که هی میگن دخالت میکنی نمیذاری توافق کنن متوجه خبطشون بشن. همینطور با زبان الکن نابلدم میگفتم و میگفتم و میگفتم... زیر چشمی منتظر شکار عکس‌العمل همسرم بودم. هیچ نگفت. عجیب بود مخالفت نکردنش. هیچ نگفت؛ پس چرا آقات جلوی این هارو نمیگیره. دقیقا همین دیشب بود من وهمسرجان و شبکه خبر دورهم بودیم. آخر این چند روزه شبکه خبر عضو ثابت شب نشینی‌های ما بود. چای ریختم و کمی میوه آوردم.چشمم به سبد میوه بود که آلوقرمز درشت و پخته‌ای جدا کردم و تعارف کردم. قدردان با دهانی‌ پر مشغول خوردن آلوقرمز مورد علاقه‌اش بود که باز سر صحبت را باز کردم گفتم:«رهبر که نداریم عشقِ عشقِ عشق، مقتدر تو جهان از نظر سیاست و علم و استراتژی جنگ اوله‌ها. کیف میکنی آقا! روبروی تلویزیون درازکشیده و خیره به تلویزیون گفت:«الان که فکر میکنم رهبر...» حرفش با صدای نابهنگام زنگ تلفنش ناتمام ماند. همکارش بود، برنامه فردا را هماهنگ می‌کردند. صحبت رسید به بحث داغ این روزها، شنیدم که می‌گفت: «دم رهبری گرم، آقا تو جهان از نظر استراتژی جنگ و سیاست اوله. نداریم رو دستش اصلا و...» چقدر قشنگ‌تر از من از رهبرم می‌گفت. بازهم بغض کردم. اینبار نه از غصه، از آن آقا گفتنی که نه از سر عادت بلکه از سر ارادت، نه ناخودآگاه بلکه کاملا با اراده بود...» کلاس تمام شده بود و بچه ها پر سروصدا آمدند، دست بردم، اشک گوشه‌ی چشمم را پاک کنم دیدم چند نفر آن طرف‌تر هم انگاری ... ✍حمیده صفرزاده | رشت ۲۶ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸دو راهی🔸 "می‌دونین از دوتا شهید حمله اسرائیل به صدا و سیما یکیش لاهیجانی بود؟" با شنیدن این جمله به جمعیتی که در ایستگاه تاکسی ایستاده بودند، نزدیک‌تر شدم. دختر جوانی که شال مشکی دور گردن داشت و باد موهایش را پریشان کرده بود، دستانش را روی هوا می‌چرخاند و برای جمعیتی که منتظر تاکسی بودند صحبت می‌کرد. زن میانسالی که بقچه نانی در بغل داشت، رو به دختر کرد و پرسید: "نظامی بود؟" دختر گوشی را از جیب شومیزش بیرون کشید و عکسی را جلوی صورت زن گرفت: "اینه حاج خانوم. بنده خدا سردبیرِ خبرِ شبکه خبر بود. تو محل کارش بود که صدا و سیما رو زدن." دختر نوجوانی که موهای جلوی سرش سمت چپ صورتش را پوشانده بود یک قدم جلوتر آمد و نگاهش را به صفحه گوشی دوخت: "عه! نیما رجب پور لاهیجانی بود!؟ همکاراش می‌گفتن خیلی خوش اخلاق و خنده‌رو بود، هیچ‌ وقتم آزارش به کسی نمی‌رسید." دستی به موهایش کشید و ادامه داد: "دختر بزرگش تقریبا همسن منه! خدا لعنت کنه اسرائیلو. شبکه من و تو که می‌گفت به مردم عادی کاری نداره، حالا کلی بچه‌ی بی‌گناه رو یتیم کرده!" دخترجوان گوشی را داخل جیبش گذاشت و انگشتان لاک شده‌اش را مشت کرد: "منم همیشه فکر می‌کردم اسرائیل به ما کاری نداره، حالا که دیدم حتی از صدا و سیما هم که مصونیت جهانی داره نگذشته، دلم می‌خواد با همین دستام خفه‌اش کنم." نگاهم روی دستان مشت شده‌اش خیره ماند. این صحنه چقدر برایم آشنا بود! یاد خانم امامی افتادم که هنگام حمله اسرائیل انگشت اشاره‌اش را جلوی دوربین گرفت و با رجزخوانی دشمن را تحقیر کرد. ✍سیده فاطمه میرسیار | لاهیجان خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸صبح تلخ🔸 خسته بودم، خیلی خسته. همان شب، یک مطلب با عنوان "خستگی شیرین" نوشتم. به قول خودم خستگی میتواند هم روحی باشد هم جسمی! اینجور موقع‌ها قلم به دادم می‌رسد و نقش ناجی بودن را به خوبی ایفا می‌کند، آخر وقتی کلمات توی ذهنم همدیگر را بغل می‌کنند تا حرف‌هایم را به رشته تحریر در بیاورم، آرام می‌شوم. وجودم برای این خستگیِ شیرین، سراسر شور و شعف بود که چند خبر را بالا و پایین کردم. حالا دیگر شادی جایش را به دلهره داده بود، نمیدانم چرا! می‌شود گذاشت پای حس ششم خانم‌ها... صبح شد. صبح زود. با آن خستگی، اصلا دلم نمی‌خواست سحرخیز باشم، اما مگر می‌شد؟ خبر سنگین بود،... جمله‌ی پدر که تمام شد، سریع فضای مجازی را جستجو کردم. حالا دیگر متحیر و متعجب بودم. باز هم نوشتم، اما کوتاه... نوشتم؛ چه بسیار صبح‌هایی که با خبر بد بیدار شدیم. حقیقت همین بود. روز چهارم بعد از آن صبحِ تلخ، سر ضبط بودیم که همکارم گفت: « صدا وسیما رو زدن!.» نگران شدیم اما ضبط قطع نشد، ما ادامه دادیم وهمزمان جویای سلامت هموطنانمان بودیم. حالا، روز پنجم با دیدن فیلم کامل مجری خبر صدا و سیما، بیشتر به خود می‌بالم. او حقیقت را فریاد زد. درست زمانی که می‌خواستند صدایش را خاموش کنند. ✍زهرا نجاتی | رشت ۲۶ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش