🔸شیر زن🔸
تاریخ را زیرو رو کنید تا بدانید رجزخوانی خانم خبرنگار جمهوری اسلامی الگوی درست دارد.
آنجایی که خدیجه کبری در کنار نبی ایستاد.
آنجایی که زهرای مرضیه خطبه میخواند و اولین شهید ولایت میشود.
آنجایی که عمه سادات روایت کربلا را زنده نگه میدارد و فقط زیبایی میبیند.
الگو که درست باشد مادر وهب نصرانی هم شیر زن میشود و از سر فرزند میگذرد و رجز میخواند.
زن ایرانی با حیا و با صلابت همیشه ایستاده است.
✍زهرا عمویی | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸سردار سلام🔸
صبح جمعه ۲۳خرداد از خواب بیدار شدم. مثل هر روز که قبل از شروع کارم تلوزیون را روشن میکنم، رفتم سمت تلوزیون و روشنش کردم، خواستم بروم سراغ کارم، نیم نگاهی به تلوزیون انداختم، تصویر چند سردار روی صفحه تلوزیون نقش بسته بود. اشتباه نمیکردم نوشته بودند که به شهادت رسیدند. همانجا نشستم روی زمین. اشک هایم امان نمیدادند که خوب ببینم. یاد روز جمعهای که سردار سلیمانی شهید شدهبود افتادم. انگار این جمعهها تکرار میشوند.
همه آماده میشدند، بروند سمت نماز جمعه. مثل همان روزی که سردار شهید شده بود. ما هم آماده شدیم و رفتیم. به مصلی که رسیدم جمعیت عظیمی از مردم بودند. پر شور و با استقامت. جمعیت را که دیدم دلم قرص شد. توی راه برگشت شنیدم که سردار حاجیزاده هم شهید شد. دوباره اشکهایم راه افتادند تصویر سردار از جلوی چشمانم محو نمیشد، میدانستم به زودی همرزمانت انتقامت را می گیرند. به چند ساعت نگذشته موشکهای ایران یکی پس از دیگری به سمت تل آویو زدهشدند و قلب دشمن را نشانه گرفتند.
✍معصومه سعیدی|رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستیو سروش
🔸ثانیههای ایستادگیاش🔸
ضربهی اول زده شد.
امّا،
خانم امامی ادامه داد. رجز خواند. داشت از غبار ناشی از حمله در استودیوی خبر میگفت و نمیدانست که اتفاقاً دارد غبارها را پاک میکند؛ از جمله غباری که همین جنایتکاران چندی پیش بر چهرهی حقیقی زن بودن، نشاندند. امامی امروز واقعیت زن شجاع و سازنده را در ثانیههای ایستادگیاش پس از ضربهی اول و پیش از ضربهی دوم، به کل جهان معرفی کرد.
✍سعیده حسینی | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸حِماسهی زِینَبی🔸
صدای انفجار، سکوت استودیو را درهم شکست. خبر از قبل رسیده بود؛ تهدید، جدیتر از همیشه به نظر میرسید. اما او ایستاده بود، مجری زن صدا و سیما، با قامتی استوار همچو سرو.
در چشمهایش نهیب بود و در صدایش، صلابت. انگشت اشارهاش را تهدیدوار تکان میداد و رجز میخواند. گویی سید مقاومت، دوباره در این خاک ظهور کرده بود.
ساختمان لرزید، اما او نلرزید.
پخش زنده متوقف شد، اما عزم او نه.
انتظار میرفت که میدان را خالی کند، اما ده دقیقه بعد، صدایش دوباره در فضا پیچید: «اسرائیل ساختمان خبر را مورد هدف قرار نداد آزادی بیان را مورد هدف قرار داد صدای حقیقت!»
اینجا همان خاک است؛ همانجایی که حاج قاسم گفت: «ما ملت شهادتیم!» و امروز، این زن نمادی از آن ملت بود.
او نشان داد که الگوی زنان ایرانی زینب (سلام الله علیها) هستند؛ زنانی که در دلِ طوفان، عَلَمِ حق را برافراشته نگاه میدارند و پای حق میایستند. شجاعت او نه فقط یک خبر، که یک حماسه بود، حماسهای از جنس مقاومت و امید.
✍فادیه زهرا | ماسال
۲۶ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸مهمانی عید غدیر🔸
پرده اول
_مامان امشب چه قصهای برام می گی؟
_ امشب قصه عید غدیر رو می گم. شنبه هم عیده. بابا که از سرکار اومد می ریم مهمونی ده کیلومتری انشا الله
_آخ جون مهمونی، من و عروسکم سراپا گوشیم تا قصهی غدیر رو بشنویم.
پرده دوم
_ دخترم چشماتو باز کن پاشو بریم.
دخترک چشمانش را باز کرد. مردی نورانی با ردایی سبز و چشمانی مهربان به او نگاه میکرد. انگار مدت هاست آن مرد نورانی را میشناخت اما نامش را نمیدانست. در حالی که مینشست پرسید:« شما کی هستی؟ کجا بریم؟ »
مرد نورانی لبخندی گرم زد و گفت: «من امیرالمؤمنین هستم. مهمانی غدیر است، بیا با هم برویم.»
دخترک ذوق زده گفت:« مهمونی غدیر! مامان! مامان! بیا بریم مهمونی.»
مادرش که کمی آن طرف تر ایستاده بود جلو آمد و گفت:« بریم مامان جان.»
دخترک دنبال عروسکش گشت تا او را هم با خود ببرد اما آن را پیدا نکرد. دستش را به امیرالمؤمنین داد و با مادرش به سمت آسمان رفتند. از آن بالا زمین را که نگاه کرد عروسکش را دید. از اتاقش که دیگر دیوار نداشت روی زمین حیاط مجتمع افتاده بود و اطرافش پر بود از خرده شیشه و آوار ساختمان ها.
✍ مهسا ساقی| رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸بُغضی نه از سر غصه🔸
رو صندلیهای باشگاه منتظر تعطیل شدن کلاس بچهها نشسته بودیم که گفت:
«همیشه با همسرم بحث داشتیم سر دولت، سر اقتصاد... همسرم کاملا مذهبی اما منتقد شدید دولت و حتی رهبری بود.
همیشه تمام سعیام در متقاعد کردنش برای اثبات حقانیت رهبرم ختم میشد به دعوا. آخر زبان سیاسی نداشتم بلد نبودم چطور بگویم. اما جان میدادم تا ثابت کنم همه چیزِ این خرابکاران به رهبری مربوط نمیشود.
میگفتم: «حق داری از اوضاع اقتصادی و سیاست ناکارآمد برخی مسؤلین ناراضی باشی اما حق نداری بگویی پس رهبری چکاره است» انگار قلبم درد میگرفت تا ثابت کنم والله باللّه مدبرتر و مقتدرتر از رهبرمان در جهان نیست.
تا اینکه اسرائیل غلطی کرد که نمیبایست!!!
نمیدانم چرا هرچه میشد باز صحبت به رهبری میکشید.
قرار بود به اجتماع بزرگ مردمی در محکومیت اقدام حیوان منشانهی اسرائیل برویم که بازهم در مسیر، صحبت از حمله و این بزن آن بزن شروع و به رهبری رسید.
بغض کردم و خواهش کردم بحث را ادامه ندهیم. برگشتم رو به خیابان و به مردم نگاه میکردم فکر کردم هرکدام از این مردم هم برای خودشان داستانی دارند ...اشکم سرازیر شد...
عجیب بود این چند روز در خانهمان هر صحبتی میشد اما به رهبری و بحث ختم نمیشد.
باصدای بلند خیره به صفحه گوشی باخودم میگفتم: عمرم رو عمرت آقاجانم
اینهمه مدت گفتی مذاکره نکنید نکنید عجب موقعی اجازه دادی انگار دستشون رو خونده بودی میدونستی کی باید دستور بدی دستشون رو روکنی تا یه عده که هی میگن دخالت میکنی نمیذاری توافق کنن متوجه خبطشون بشن.
همینطور با زبان الکن نابلدم میگفتم و میگفتم و میگفتم...
زیر چشمی منتظر شکار عکسالعمل همسرم بودم. هیچ نگفت. عجیب بود مخالفت نکردنش. هیچ نگفت؛ پس چرا آقات جلوی این هارو نمیگیره.
دقیقا همین دیشب بود من وهمسرجان و شبکه خبر دورهم بودیم.
آخر این چند روزه شبکه خبر عضو ثابت شب نشینیهای ما بود.
چای ریختم و کمی میوه آوردم.چشمم به سبد میوه بود که آلوقرمز درشت و پختهای جدا کردم و تعارف کردم. قدردان با دهانی پر مشغول خوردن آلوقرمز مورد علاقهاش بود که باز سر صحبت را باز کردم گفتم:«رهبر که نداریم عشقِ عشقِ عشق، مقتدر تو جهان از نظر سیاست و علم و استراتژی جنگ اولهها. کیف میکنی آقا!
روبروی تلویزیون درازکشیده و خیره به تلویزیون گفت:«الان که فکر میکنم رهبر...»
حرفش با صدای نابهنگام زنگ تلفنش ناتمام ماند.
همکارش بود، برنامه فردا را هماهنگ میکردند.
صحبت رسید به بحث داغ این روزها،
شنیدم که میگفت: «دم رهبری گرم، آقا تو جهان از نظر استراتژی جنگ و سیاست اوله. نداریم رو دستش اصلا و...»
چقدر قشنگتر از من از رهبرم میگفت.
بازهم بغض کردم. اینبار نه از غصه، از آن آقا گفتنی که نه از سر عادت بلکه از سر ارادت، نه ناخودآگاه بلکه کاملا با اراده بود...»
کلاس تمام شده بود و بچه ها پر سروصدا آمدند، دست بردم، اشک گوشهی چشمم را پاک کنم دیدم چند نفر آن طرفتر هم انگاری ...
✍حمیده صفرزاده | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸دو راهی🔸
"میدونین از دوتا شهید حمله اسرائیل به صدا و سیما یکیش لاهیجانی بود؟"
با شنیدن این جمله به جمعیتی که در ایستگاه تاکسی ایستاده بودند، نزدیکتر شدم.
دختر جوانی که شال مشکی دور گردن داشت و باد موهایش را پریشان کرده بود، دستانش را روی هوا میچرخاند و برای جمعیتی که منتظر تاکسی بودند صحبت میکرد.
زن میانسالی که بقچه نانی در بغل داشت، رو به دختر کرد و پرسید: "نظامی بود؟" دختر گوشی را از جیب شومیزش بیرون کشید و عکسی را جلوی صورت زن گرفت: "اینه حاج خانوم. بنده خدا سردبیرِ خبرِ شبکه خبر بود. تو محل کارش بود که صدا و سیما رو زدن."
دختر نوجوانی که موهای جلوی سرش سمت چپ صورتش را پوشانده بود یک قدم جلوتر آمد و نگاهش را به صفحه گوشی دوخت: "عه! نیما رجب پور لاهیجانی بود!؟ همکاراش میگفتن خیلی خوش اخلاق و خندهرو بود، هیچ وقتم آزارش به کسی نمیرسید." دستی به موهایش کشید و ادامه داد: "دختر بزرگش تقریبا همسن منه! خدا لعنت کنه اسرائیلو. شبکه من و تو که میگفت به مردم عادی کاری نداره، حالا کلی بچهی بیگناه رو یتیم کرده!"
دخترجوان گوشی را داخل جیبش گذاشت و انگشتان لاک شدهاش را مشت کرد: "منم همیشه فکر میکردم اسرائیل به ما کاری نداره، حالا که دیدم حتی از صدا و سیما هم که مصونیت جهانی داره نگذشته، دلم میخواد با همین دستام خفهاش کنم."
نگاهم روی دستان مشت شدهاش خیره ماند. این صحنه چقدر برایم آشنا بود!
یاد خانم امامی افتادم که هنگام حمله اسرائیل انگشت اشارهاش را جلوی دوربین گرفت و با رجزخوانی دشمن را تحقیر کرد.
✍سیده فاطمه میرسیار | لاهیجان
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸صبح تلخ🔸
خسته بودم، خیلی خسته.
همان شب، یک مطلب با عنوان "خستگی شیرین" نوشتم. به قول خودم خستگی میتواند هم روحی باشد هم جسمی!
اینجور موقعها قلم به دادم میرسد و نقش ناجی بودن را به خوبی ایفا میکند، آخر وقتی کلمات توی ذهنم همدیگر را بغل میکنند تا حرفهایم را به رشته تحریر در بیاورم، آرام میشوم.
وجودم برای این خستگیِ شیرین، سراسر شور و شعف بود که چند خبر را بالا و پایین کردم.
حالا دیگر شادی جایش را به دلهره داده بود،
نمیدانم چرا!
میشود گذاشت پای حس ششم خانمها...
صبح شد.
صبح زود.
با آن خستگی، اصلا دلم نمیخواست سحرخیز باشم، اما مگر میشد؟
خبر سنگین بود،...
جملهی پدر که تمام شد، سریع فضای مجازی را جستجو کردم.
حالا دیگر متحیر و متعجب بودم.
باز هم نوشتم، اما کوتاه...
نوشتم؛ چه بسیار صبحهایی که با خبر بد بیدار شدیم.
حقیقت همین بود.
روز چهارم بعد از آن صبحِ تلخ، سر ضبط بودیم که همکارم گفت: « صدا وسیما رو زدن!.»
نگران شدیم اما ضبط قطع نشد، ما ادامه دادیم وهمزمان جویای سلامت هموطنانمان بودیم.
حالا، روز پنجم با دیدن فیلم کامل مجری خبر صدا و سیما، بیشتر به خود میبالم.
او حقیقت را فریاد زد.
درست زمانی که میخواستند صدایش را خاموش کنند.
✍زهرا نجاتی | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸ریشه در خاک🔸
دلنگرانم دلنگران عزیزانم
خواهر، برادر، داییها و همهی فامیل.خدا، هر روز میگویم چه در انتظار ماست! ما اصحاب آخرالزمانی آیا آمادهایم برای پاک کردن این غده سرطانی؟
خدایا کمکمان کن که پای ارادهمان نلرزد.
لحظه به لحظه دلمان هُرّی میریزد.
وای اینجای تهران را زدند.
برادرم......
خدایا نکند.....
تماس میگیرم بوق بوق بوق، جانم در میرود تا جواب دهد.
*الو داداش پاشو بیا !
_چرا؟
*تهران را زدند...
_خب میبینم همین نزدیکیهای ماست حالا که چه؟
*میگویم الان ماندن تو آنجا به چه دردی میخورد؟
_میخندد و میگوید نترس بین این همه آدم من شهید نمیشوم.کلافه میشوم و میگویم: : «تمام کسانی که شهید شدند همین فکر را میکردند.»
زنگ زدم به خواهرم، سریع جواب داد. صدایش خوب نیست.
میگویم: «چی شده؟! سروصدا را شنیدید؟!»
میگوید:: « نه بابا خواب بودم...»
*عجب دل خجستهایی داری خواهر
پاشو بیا.
_بیام کجا؟
*شمال دیگه!
_برا چی؟
*وای نمیبینی وضعیت را ؟!
_خب حالا بذار بخوابم.
تلفن را قطع میکند و به خوابش ادامه میدهد😬😬😬
فلان منطقه مورد اصابت قرار گرفت.
جانم درمیرود با دستان لرزان زنگ میزنم بهجاریام. با خودم جملات را تکرار میکنم. با هر صدای بوق میچرخم دنبال حدیث و آیه و منطق تا این زن عاشق دیوانه را مجاب کنم جمع کن بیا ....
همسرش را تنها نمیگذارد او باید بماند، کارش دفاع هست اما تو چی؟! بچهها چی؟!.....
میگوید:« بیایم حالتان را خراب میکنم از بیقراری »
میگویم: « بیا ما تحملت میکنیم»😢😢😢
نمیآید...
نمیآیند...
تمام جملاتی که این سالها در کتابهای دفاع مقدسی خواندهام، رژه میروند جلوی چشمانم.
خرمشهریها ...
مردم ما حاضر نیستند شهرهایشان را ترک کنند.....
آنها به پناهگاه نمیروند ....
آنها جانشان را برای وطن میدهند .....
چون ریشه در خاکاند....
✍ام کلثوم فتحی | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸سرباز وطن🔸
امروز صبح آماده شده بودم بروم سرکار.
سوار تاکسی مسیر شهرداری شدم.
سربازی کنارم بود. خواست کرایه اش را حساب کند که راننده گفت: «من از سرباز وطن پول نمیگیرم.»
من هم این عکس یواشکی را گرفتم تا تشکر کرده باشم...
(ممنونم راننده تاکسی باغیرت رشتی که حواست به سربازان وطن هست)❤️
✍مازیار شاهین زیرک | رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸زندگی با قوّت🔸
امروز صبح برای سفارش رب، به دوستی که رب خانگی میفروشد پیام دادم. بعدش رفتم کمی اخبار شهرهای دیگر را خواندم.با خودم گفتم: «کاش حالا تو این موقعیت مزاحمش نمیشدم، رب چه ضرورتی داشت آخه تو این وضعیت!». تو همین فکرها بودم که خواهرم زنگ زد و گفت: « دارم سبزی محلی برای قرمهسبزی سفارش میدم، تو هم میخوای یا نه؟» کمی مکث کردم ولی بالاخره گفتم:« آره میخوام» و رفتم با دخترها کمی سرود حماسی خواندیم و بعدش هم بازی. کتابم را برداشتم، هنوز باز نکرده گذاشتم سرجایش: «حالا چه وقته کتاب خوندنه؟!» عذاب وجدانم که قلقلکم داد کمی عصبی شدم که چرا اصلاً به فکر رب و سبزی افتادم تو این شرایط. حالا اینها که ضروری نیست. از طرفی به خودم میگفتم: « که خب من خانم خونهام، من هم وظایف خودم رو دارم. نباید پازل زندگیمو نصف و نیمه رها کنم که». بین این احساسات ضد و نقیضم دنبال یک راه میانه میگشتم که یادآوری تذکّر خانم مشایخ عزیز آرامم کرد: «مطالعه کتابهایی در مورد پیشرفت ایران و شناخت دانشمندان و قهرمانان ایرانی به ما نیرو میده تا این شرایط رو بتونیم تحمل کنیم.....شرایط جنگی کشور هم تموم میشه انشاءالله. یه کاری بکنیم که بعد از اتمام این شرایط ما یه بارِسنگین از کارهای عقبافتاده بر دوشمون نباشه. مطمئناً روال زندگی کمی تغییر کرده و اولویتهامون هم دچار تغییراتی شده، میتونیم بنا به سلیقه بریم سراغ یه کاری.مثلاً تفسیر قرآن، مطالعه کتابهای روانشناسی و نکات مهم در مورد شرایط بحرانی. بالا بردن سواد رسانهای که خیلی خیلی مهمه. خلاصه یه گوشه بشینیم و غصه بخوریم و حرص بخوریم و آخرش یه آدم عصبیِ آسیب دیده از جنگ بشیم.خدا به همه ما کمک کنه بتونیم این روزها رو بگذرونیم. چون عدهی زیادی برای اینکه ما سالم بمونیم دارن از جونشون مایه میذارن. سربازان، مدافعان امنیت، سربازان پدافندها، سربازان مناطق مرزی، پزشکان و پرستاران و ماموران انتظامی شهرها و ...».
ساعت از دو گذشته بود که رفتم متن پیام رهبری را خواندم:« ...زندگی را با قوت ادامه دهید...». چقدر خوب بود برایم. انگار پیام شخصی داشتم امروز!
✍سعیده حسینی | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸تازه نشون🔸
مغموم مانده بودیم کنار دیوار بیرونی پزشکی قانونی تهران بزرگ و گاهاً گوشم میرفت پی دعوایشان. دختر جوانی چند وقت یکبار صدایش هوار میشد سر مرد سندار همراهشان و میگفت: یادته...؟ حق میدادم بههم بریزند و گذشته را شخم بزنند. داغ جوان کم نیست، آن هم اینقدر مظلومانه. در همین فکرها بودم که یک خانم حدوداً پنجاه ساله کنار دو خانم همسن خودش و دختر جوان زیبایی از کنارم گذشت. به یکی از خانمهای اطراف صاحب عزا گفتم: من خبرنگارم. امکانش هست چند دقیقه درباره شهیدتون صحبت کنیم. فکر میکردم اگر از خانمی که در حلقهی آنها بود، درخواست مصاحبه کنم، حتماً مرا پس میزند. اما خانمِ همراه تا صحبت مرا شنید، گفت: ایشون مادر شهید هستن.
زن صبورانه ایستاد کنار دیوار پزشکی قانونی تا من بپرسم: جوونید شما. پسرتون چند سالش بود؟
- پنج ماه بود 25 سالش شده بود.
از صدای گرفتهاش معلوم بود آنقدر گریه کرده که دیگر جانی به تارهایش نمانده. جملهی بعد را که گفت دل من هم مثل او آتش گرفت. اشاره کرد به دختر سفیدروی کنارش: دو هفته بود نامزد کرده بود. تازه نشون برده بودیم براش.
وا رفتم. بیاختیار دست انداختم دور گردن دختر. او گریه کرد و من هم بغض راه گلویم را بست.
مادر شهید هق هق کرد ولی خبری از اشک نبود، چشمانش خشک شده بود. با همان حال گفت: حضرت زهرا(ع) کمک میکنه به ما. امام حسین(ع) کمک میکنه. اینها رو داریم، غم نداریم. عیب نداره رفت پیش امام حسین(ع). یک ساعت قبل از اینکه شوهرم خبر شهادت مهدی من رو بیاره. دیدم که اومد دور زد تو خونه، بدو بدو رفت طبقهی بالا. هر چی صداش کردم جوابم رو نداد. همون لباس سبز نظام، تنش بود.
با همهی سنگینی غم روی دلش، با صلابت جملهی آخر را گفت: من ده تا مهدی هم داشتم، میفرستادم بره. خدا رهبر ما رو حفظ کنه و خونبهای شهدا رو نابودی اسرائیل بذاره.
✍ سیده نرجس سرمست | تهران
۲۸خرداد ۱۴۰۴
#روایت_تهران
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش