🔸بُغضی نه از سر غصه🔸
رو صندلیهای باشگاه منتظر تعطیل شدن کلاس بچهها نشسته بودیم که گفت:
«همیشه با همسرم بحث داشتیم سر دولت، سر اقتصاد... همسرم کاملا مذهبی اما منتقد شدید دولت و حتی رهبری بود.
همیشه تمام سعیام در متقاعد کردنش برای اثبات حقانیت رهبرم ختم میشد به دعوا. آخر زبان سیاسی نداشتم بلد نبودم چطور بگویم. اما جان میدادم تا ثابت کنم همه چیزِ این خرابکاران به رهبری مربوط نمیشود.
میگفتم: «حق داری از اوضاع اقتصادی و سیاست ناکارآمد برخی مسؤلین ناراضی باشی اما حق نداری بگویی پس رهبری چکاره است» انگار قلبم درد میگرفت تا ثابت کنم والله باللّه مدبرتر و مقتدرتر از رهبرمان در جهان نیست.
تا اینکه اسرائیل غلطی کرد که نمیبایست!!!
نمیدانم چرا هرچه میشد باز صحبت به رهبری میکشید.
قرار بود به اجتماع بزرگ مردمی در محکومیت اقدام حیوان منشانهی اسرائیل برویم که بازهم در مسیر، صحبت از حمله و این بزن آن بزن شروع و به رهبری رسید.
بغض کردم و خواهش کردم بحث را ادامه ندهیم. برگشتم رو به خیابان و به مردم نگاه میکردم فکر کردم هرکدام از این مردم هم برای خودشان داستانی دارند ...اشکم سرازیر شد...
عجیب بود این چند روز در خانهمان هر صحبتی میشد اما به رهبری و بحث ختم نمیشد.
باصدای بلند خیره به صفحه گوشی باخودم میگفتم: عمرم رو عمرت آقاجانم
اینهمه مدت گفتی مذاکره نکنید نکنید عجب موقعی اجازه دادی انگار دستشون رو خونده بودی میدونستی کی باید دستور بدی دستشون رو روکنی تا یه عده که هی میگن دخالت میکنی نمیذاری توافق کنن متوجه خبطشون بشن.
همینطور با زبان الکن نابلدم میگفتم و میگفتم و میگفتم...
زیر چشمی منتظر شکار عکسالعمل همسرم بودم. هیچ نگفت. عجیب بود مخالفت نکردنش. هیچ نگفت؛ پس چرا آقات جلوی این هارو نمیگیره.
دقیقا همین دیشب بود من وهمسرجان و شبکه خبر دورهم بودیم.
آخر این چند روزه شبکه خبر عضو ثابت شب نشینیهای ما بود.
چای ریختم و کمی میوه آوردم.چشمم به سبد میوه بود که آلوقرمز درشت و پختهای جدا کردم و تعارف کردم. قدردان با دهانی پر مشغول خوردن آلوقرمز مورد علاقهاش بود که باز سر صحبت را باز کردم گفتم:«رهبر که نداریم عشقِ عشقِ عشق، مقتدر تو جهان از نظر سیاست و علم و استراتژی جنگ اولهها. کیف میکنی آقا!
روبروی تلویزیون درازکشیده و خیره به تلویزیون گفت:«الان که فکر میکنم رهبر...»
حرفش با صدای نابهنگام زنگ تلفنش ناتمام ماند.
همکارش بود، برنامه فردا را هماهنگ میکردند.
صحبت رسید به بحث داغ این روزها،
شنیدم که میگفت: «دم رهبری گرم، آقا تو جهان از نظر استراتژی جنگ و سیاست اوله. نداریم رو دستش اصلا و...»
چقدر قشنگتر از من از رهبرم میگفت.
بازهم بغض کردم. اینبار نه از غصه، از آن آقا گفتنی که نه از سر عادت بلکه از سر ارادت، نه ناخودآگاه بلکه کاملا با اراده بود...»
کلاس تمام شده بود و بچه ها پر سروصدا آمدند، دست بردم، اشک گوشهی چشمم را پاک کنم دیدم چند نفر آن طرفتر هم انگاری ...
✍حمیده صفرزاده | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸دو راهی🔸
"میدونین از دوتا شهید حمله اسرائیل به صدا و سیما یکیش لاهیجانی بود؟"
با شنیدن این جمله به جمعیتی که در ایستگاه تاکسی ایستاده بودند، نزدیکتر شدم.
دختر جوانی که شال مشکی دور گردن داشت و باد موهایش را پریشان کرده بود، دستانش را روی هوا میچرخاند و برای جمعیتی که منتظر تاکسی بودند صحبت میکرد.
زن میانسالی که بقچه نانی در بغل داشت، رو به دختر کرد و پرسید: "نظامی بود؟" دختر گوشی را از جیب شومیزش بیرون کشید و عکسی را جلوی صورت زن گرفت: "اینه حاج خانوم. بنده خدا سردبیرِ خبرِ شبکه خبر بود. تو محل کارش بود که صدا و سیما رو زدن."
دختر نوجوانی که موهای جلوی سرش سمت چپ صورتش را پوشانده بود یک قدم جلوتر آمد و نگاهش را به صفحه گوشی دوخت: "عه! نیما رجب پور لاهیجانی بود!؟ همکاراش میگفتن خیلی خوش اخلاق و خندهرو بود، هیچ وقتم آزارش به کسی نمیرسید." دستی به موهایش کشید و ادامه داد: "دختر بزرگش تقریبا همسن منه! خدا لعنت کنه اسرائیلو. شبکه من و تو که میگفت به مردم عادی کاری نداره، حالا کلی بچهی بیگناه رو یتیم کرده!"
دخترجوان گوشی را داخل جیبش گذاشت و انگشتان لاک شدهاش را مشت کرد: "منم همیشه فکر میکردم اسرائیل به ما کاری نداره، حالا که دیدم حتی از صدا و سیما هم که مصونیت جهانی داره نگذشته، دلم میخواد با همین دستام خفهاش کنم."
نگاهم روی دستان مشت شدهاش خیره ماند. این صحنه چقدر برایم آشنا بود!
یاد خانم امامی افتادم که هنگام حمله اسرائیل انگشت اشارهاش را جلوی دوربین گرفت و با رجزخوانی دشمن را تحقیر کرد.
✍سیده فاطمه میرسیار | لاهیجان
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸صبح تلخ🔸
خسته بودم، خیلی خسته.
همان شب، یک مطلب با عنوان "خستگی شیرین" نوشتم. به قول خودم خستگی میتواند هم روحی باشد هم جسمی!
اینجور موقعها قلم به دادم میرسد و نقش ناجی بودن را به خوبی ایفا میکند، آخر وقتی کلمات توی ذهنم همدیگر را بغل میکنند تا حرفهایم را به رشته تحریر در بیاورم، آرام میشوم.
وجودم برای این خستگیِ شیرین، سراسر شور و شعف بود که چند خبر را بالا و پایین کردم.
حالا دیگر شادی جایش را به دلهره داده بود،
نمیدانم چرا!
میشود گذاشت پای حس ششم خانمها...
صبح شد.
صبح زود.
با آن خستگی، اصلا دلم نمیخواست سحرخیز باشم، اما مگر میشد؟
خبر سنگین بود،...
جملهی پدر که تمام شد، سریع فضای مجازی را جستجو کردم.
حالا دیگر متحیر و متعجب بودم.
باز هم نوشتم، اما کوتاه...
نوشتم؛ چه بسیار صبحهایی که با خبر بد بیدار شدیم.
حقیقت همین بود.
روز چهارم بعد از آن صبحِ تلخ، سر ضبط بودیم که همکارم گفت: « صدا وسیما رو زدن!.»
نگران شدیم اما ضبط قطع نشد، ما ادامه دادیم وهمزمان جویای سلامت هموطنانمان بودیم.
حالا، روز پنجم با دیدن فیلم کامل مجری خبر صدا و سیما، بیشتر به خود میبالم.
او حقیقت را فریاد زد.
درست زمانی که میخواستند صدایش را خاموش کنند.
✍زهرا نجاتی | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸ریشه در خاک🔸
دلنگرانم دلنگران عزیزانم
خواهر، برادر، داییها و همهی فامیل.خدا، هر روز میگویم چه در انتظار ماست! ما اصحاب آخرالزمانی آیا آمادهایم برای پاک کردن این غده سرطانی؟
خدایا کمکمان کن که پای ارادهمان نلرزد.
لحظه به لحظه دلمان هُرّی میریزد.
وای اینجای تهران را زدند.
برادرم......
خدایا نکند.....
تماس میگیرم بوق بوق بوق، جانم در میرود تا جواب دهد.
*الو داداش پاشو بیا !
_چرا؟
*تهران را زدند...
_خب میبینم همین نزدیکیهای ماست حالا که چه؟
*میگویم الان ماندن تو آنجا به چه دردی میخورد؟
_میخندد و میگوید نترس بین این همه آدم من شهید نمیشوم.کلافه میشوم و میگویم: : «تمام کسانی که شهید شدند همین فکر را میکردند.»
زنگ زدم به خواهرم، سریع جواب داد. صدایش خوب نیست.
میگویم: «چی شده؟! سروصدا را شنیدید؟!»
میگوید:: « نه بابا خواب بودم...»
*عجب دل خجستهایی داری خواهر
پاشو بیا.
_بیام کجا؟
*شمال دیگه!
_برا چی؟
*وای نمیبینی وضعیت را ؟!
_خب حالا بذار بخوابم.
تلفن را قطع میکند و به خوابش ادامه میدهد😬😬😬
فلان منطقه مورد اصابت قرار گرفت.
جانم درمیرود با دستان لرزان زنگ میزنم بهجاریام. با خودم جملات را تکرار میکنم. با هر صدای بوق میچرخم دنبال حدیث و آیه و منطق تا این زن عاشق دیوانه را مجاب کنم جمع کن بیا ....
همسرش را تنها نمیگذارد او باید بماند، کارش دفاع هست اما تو چی؟! بچهها چی؟!.....
میگوید:« بیایم حالتان را خراب میکنم از بیقراری »
میگویم: « بیا ما تحملت میکنیم»😢😢😢
نمیآید...
نمیآیند...
تمام جملاتی که این سالها در کتابهای دفاع مقدسی خواندهام، رژه میروند جلوی چشمانم.
خرمشهریها ...
مردم ما حاضر نیستند شهرهایشان را ترک کنند.....
آنها به پناهگاه نمیروند ....
آنها جانشان را برای وطن میدهند .....
چون ریشه در خاکاند....
✍ام کلثوم فتحی | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸سرباز وطن🔸
امروز صبح آماده شده بودم بروم سرکار.
سوار تاکسی مسیر شهرداری شدم.
سربازی کنارم بود. خواست کرایه اش را حساب کند که راننده گفت: «من از سرباز وطن پول نمیگیرم.»
من هم این عکس یواشکی را گرفتم تا تشکر کرده باشم...
(ممنونم راننده تاکسی باغیرت رشتی که حواست به سربازان وطن هست)❤️
✍مازیار شاهین زیرک | رشت
خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸زندگی با قوّت🔸
امروز صبح برای سفارش رب، به دوستی که رب خانگی میفروشد پیام دادم. بعدش رفتم کمی اخبار شهرهای دیگر را خواندم.با خودم گفتم: «کاش حالا تو این موقعیت مزاحمش نمیشدم، رب چه ضرورتی داشت آخه تو این وضعیت!». تو همین فکرها بودم که خواهرم زنگ زد و گفت: « دارم سبزی محلی برای قرمهسبزی سفارش میدم، تو هم میخوای یا نه؟» کمی مکث کردم ولی بالاخره گفتم:« آره میخوام» و رفتم با دخترها کمی سرود حماسی خواندیم و بعدش هم بازی. کتابم را برداشتم، هنوز باز نکرده گذاشتم سرجایش: «حالا چه وقته کتاب خوندنه؟!» عذاب وجدانم که قلقلکم داد کمی عصبی شدم که چرا اصلاً به فکر رب و سبزی افتادم تو این شرایط. حالا اینها که ضروری نیست. از طرفی به خودم میگفتم: « که خب من خانم خونهام، من هم وظایف خودم رو دارم. نباید پازل زندگیمو نصف و نیمه رها کنم که». بین این احساسات ضد و نقیضم دنبال یک راه میانه میگشتم که یادآوری تذکّر خانم مشایخ عزیز آرامم کرد: «مطالعه کتابهایی در مورد پیشرفت ایران و شناخت دانشمندان و قهرمانان ایرانی به ما نیرو میده تا این شرایط رو بتونیم تحمل کنیم.....شرایط جنگی کشور هم تموم میشه انشاءالله. یه کاری بکنیم که بعد از اتمام این شرایط ما یه بارِسنگین از کارهای عقبافتاده بر دوشمون نباشه. مطمئناً روال زندگی کمی تغییر کرده و اولویتهامون هم دچار تغییراتی شده، میتونیم بنا به سلیقه بریم سراغ یه کاری.مثلاً تفسیر قرآن، مطالعه کتابهای روانشناسی و نکات مهم در مورد شرایط بحرانی. بالا بردن سواد رسانهای که خیلی خیلی مهمه. خلاصه یه گوشه بشینیم و غصه بخوریم و حرص بخوریم و آخرش یه آدم عصبیِ آسیب دیده از جنگ بشیم.خدا به همه ما کمک کنه بتونیم این روزها رو بگذرونیم. چون عدهی زیادی برای اینکه ما سالم بمونیم دارن از جونشون مایه میذارن. سربازان، مدافعان امنیت، سربازان پدافندها، سربازان مناطق مرزی، پزشکان و پرستاران و ماموران انتظامی شهرها و ...».
ساعت از دو گذشته بود که رفتم متن پیام رهبری را خواندم:« ...زندگی را با قوت ادامه دهید...». چقدر خوب بود برایم. انگار پیام شخصی داشتم امروز!
✍سعیده حسینی | رشت
۲۶ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸تازه نشون🔸
مغموم مانده بودیم کنار دیوار بیرونی پزشکی قانونی تهران بزرگ و گاهاً گوشم میرفت پی دعوایشان. دختر جوانی چند وقت یکبار صدایش هوار میشد سر مرد سندار همراهشان و میگفت: یادته...؟ حق میدادم بههم بریزند و گذشته را شخم بزنند. داغ جوان کم نیست، آن هم اینقدر مظلومانه. در همین فکرها بودم که یک خانم حدوداً پنجاه ساله کنار دو خانم همسن خودش و دختر جوان زیبایی از کنارم گذشت. به یکی از خانمهای اطراف صاحب عزا گفتم: من خبرنگارم. امکانش هست چند دقیقه درباره شهیدتون صحبت کنیم. فکر میکردم اگر از خانمی که در حلقهی آنها بود، درخواست مصاحبه کنم، حتماً مرا پس میزند. اما خانمِ همراه تا صحبت مرا شنید، گفت: ایشون مادر شهید هستن.
زن صبورانه ایستاد کنار دیوار پزشکی قانونی تا من بپرسم: جوونید شما. پسرتون چند سالش بود؟
- پنج ماه بود 25 سالش شده بود.
از صدای گرفتهاش معلوم بود آنقدر گریه کرده که دیگر جانی به تارهایش نمانده. جملهی بعد را که گفت دل من هم مثل او آتش گرفت. اشاره کرد به دختر سفیدروی کنارش: دو هفته بود نامزد کرده بود. تازه نشون برده بودیم براش.
وا رفتم. بیاختیار دست انداختم دور گردن دختر. او گریه کرد و من هم بغض راه گلویم را بست.
مادر شهید هق هق کرد ولی خبری از اشک نبود، چشمانش خشک شده بود. با همان حال گفت: حضرت زهرا(ع) کمک میکنه به ما. امام حسین(ع) کمک میکنه. اینها رو داریم، غم نداریم. عیب نداره رفت پیش امام حسین(ع). یک ساعت قبل از اینکه شوهرم خبر شهادت مهدی من رو بیاره. دیدم که اومد دور زد تو خونه، بدو بدو رفت طبقهی بالا. هر چی صداش کردم جوابم رو نداد. همون لباس سبز نظام، تنش بود.
با همهی سنگینی غم روی دلش، با صلابت جملهی آخر را گفت: من ده تا مهدی هم داشتم، میفرستادم بره. خدا رهبر ما رو حفظ کنه و خونبهای شهدا رو نابودی اسرائیل بذاره.
✍ سیده نرجس سرمست | تهران
۲۸خرداد ۱۴۰۴
#روایت_تهران
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
هدایت شده از قیام نو | سید رسول منفرد
✳️ خداوند حافظ مقیمان و حاضران اطراف نقطه اصابت باشد.
از آنجا دورتر، در هر کوچهای چند نفری بیروناند. بهنظر این خروج از خانه، باید از سر ترس باشد. اما وقتی نزدیکتر میشوی و صداها را میشنوی و با شوخیها روبرو میشوی و بستنیخوردن جمعی این وقت شب را میبینی و بجز یکمورد صلای نهیب زنی برای ممانعت از فاصله گرفتن عزیزش، کلمه دیگری نشانه کمآوردن نمیشنوی، گویی این خروج شبانه تلفیقی است از دلشوره و آرزو و هیجان و کنجکاوی و میل به گفتوگو با هممحلی و... .
این مردم شریف.
🔻 قیام نو | سید رسول منفرد
🔺 http://Eitaa.com/qeyameno
🔸هیسس🔸
تازه خوابم برده بود با صدای مهیب از خواب پریدم. همسرم داشت از پنجره به بیرون نگاه میکرد، نگذاشت صدایم دربیاید و گفت: «هیسسسس بچهها بیدار نشن»
واقعا بچههایی که بهزور خوابیدند، بیدار شدنشان برابر با حمله اسرائیل نباشه کمتر نیست.
از پنجره بیرون را نگاه کردم. همسایه گفت : «کمی بیا پائین دخترم.»
همه به همدیگر میگفتن؛ پس مردم غزه و لبنان چی کشیدند؟!
یک نفر با افتخار گفت: «بابا اسرائیل اندازه گیلان ماست. ما روزی چند تا بدتر از این به اونها میزنیم. والا پیاده نظام هم بفرستن ما را میتونیم نابودشون کنیم.»
خانمی گفت: «بابا نترسید چهارشنبهسوری تو کوچهی ما که شرایط بدتره »
آقای جوانی رد شد از کنار همین خانم و گفت: «خانم فلانی تی کولوش رو ناوردی(کاه نیاوردی) آتش بزنیم؟چهارشنبهسوریهها
خانمی با خنده گفت: « نانستم که چهارشنبهسوری زود شروع ببُسته(نمیدونستم که چهارشنبهسوری زود شروع شده).
روایتی از انفجار شهرک صنعتی سفیدرود رشت
✍ام کلثوم فتحی | رشت
۳۰ خرداد۱۴۰۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸دایی فرشتهها🔸
کنار یک قبر خاکی، جوان کم سن و سالی توجهم را جلب کرد. بنر بالای قبر را که دیدم، دلم ریخت. تصویر سه کودک قد و نیم قد روی بنر بود. دو دختر و یک پسر نوزاد. زیرش هم اسم یک خانم بود. خدای من! یحتمل مادر و سه فرزندش با هم شهید شده بودند. جوانک نشسته بود کنار قبر خالی و سر تکان میداد. بعد چند دقیقه، آرام بلند شد. دست نوازش کشید روی تصویر یکی از دخترها و انگاری در گوش عکس چیزی گفت و رفت کمی دورتر.
کنجکاویام اجازه نداد و نزدیکش رفتم. دایی این سه فرشته نازنین بود. گفت: خانواده خواهرم طبقه دوم یک ساختمان دوازده طبقه در شهرک شهید چمران زندگی میکردند. شب حادثه، به خاطر اینکه دیوارهای خانه تازه رنگ آمیزی شده بود، پدر در اتاق خوابید و مادر 35 ساله و فرزندان در پذیرایی. زهرای 9 ساله که تابستان میخواستیم برایش جشن تکلیف بگیریم و هانیه 4 ساله کنار هم خوابیدند. مادر و محمدعلی 10 ماهه هم نزدیک هم. دم اذان صبحِ جمعهی شروع جنگ، اسرائیل ملعون موشک نفرین شدهاش را بر ساختمان دوازده طبقه محل سکونت فرود آورد. ده طبقهی فوقانی از سمت پذیرایی آوار شد روی سرشان و سمت اتاق خوابها که پدر آنجا بود تقریباً سالم ماند.
با توجه به داغی که دیده بودند و سن کمش، انتظار این صلابت صدا را نداشتم. ادامه داد: آواربرداری بیشتر از دو روز طول کشید و به ما خیلی سخت گذشت، چون یکی یکی باید اجساد را برای شناسایی میدیدیم. بعد یک روز که دیوارهای تازه رنگ شده کنار رفت، پیکر مادر را پیدا کردند که محمد علیاش را به سینهاش چسبانده بود... به اینجا که رسید بغضش گرفت. با صدای لرزان ادامه داد: یک روز بعدترش، زهرا و هانیه سمت دیگری زیر دیوارهای خرد شده پیدا شدند، در حالی که همدیگر را بغل کرده بودند! بغضش را دومین بار فروخورد و ادامه داد: از آن بلوک حدود 60 نفر آن شب شهید شدند. انتقام شهدا را باید بگیرند. این بچهها دنیا را نچشیدند و در اوج مظلومیت پر کشیدند. در راه خدا بود و راضی هستیم به رضایش ولی مردم نباید اجازه دهند خونشان پایمال شود.
در آغوش گرفتمش و خداحافظی کردیم. در دلم به پدر فرشتهها فکر میکردم که الان در چه حالی است؟ تا آخر عمر آیا خاطره آن شب آخر که تشک پهن میکرد را از یاد میبرد؟
✍رسا پورباقی | تهران
۲۸ خرداد ۱۴۰۴
#روایت_تهران
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸وطن🔸
آمده است بگوید وطن مادر است
و نمیشود روی آن غیرت نداشت...
✍الهام هاتف | رشت
۳۰ خرداد۱۴۰۴ | نمازجمعه
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش