eitaa logo
پس از باران | روایت‌ گیلان
593 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
328 ویدیو
0 فایل
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📱راه ارتباطی برای ارسال روایت @pas_az_baaraan 🔴 روایت‌ها در صورت نیاز، با نظر ادمین ویرایش و اصلاح می‌شوند
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸زندگی با قوّت🔸 امروز صبح برای سفارش رب، به دوستی که رب خانگی می‌فروشد پیام دادم. بعدش رفتم کمی اخبار شهرهای دیگر را خواندم.با خودم گفتم: «کاش حالا تو این موقعیت مزاحمش نمی‌شدم، رب چه ضرورتی داشت آخه تو این وضعیت!». تو همین فکرها بودم که خواهرم زنگ زد و گفت: « دارم سبزی محلی برای قرمه‌سبزی سفارش می‌دم، تو هم می‌خوای یا نه؟» کمی مکث کردم ولی بالاخره گفتم:« آره می‌خوام» و رفتم با دخترها کمی سرود حماسی خواندیم و بعدش هم بازی. کتابم را برداشتم، هنوز باز نکرده گذاشتم سرجایش: «حالا چه وقته کتاب خوندنه؟!» عذاب وجدانم که قلقلکم داد کمی عصبی شدم که چرا اصلاً به فکر رب و سبزی افتادم تو این شرایط. حالا این‌ها که ضروری نیست. از طرفی به خودم می‌گفتم: « که خب من خانم خونه‌ام، من هم وظایف خودم رو دارم. نباید پازل زندگیمو نصف و نیمه رها کنم که». بین این احساسات ضد و نقیضم دنبال یک راه میانه می‌گشتم که یادآوری تذکّر خانم مشایخ عزیز آرامم کرد: «مطالعه کتاب‌هایی در مورد پیشرفت ایران و شناخت دانشمندان و قهرمانان ایرانی به ما نیرو میده تا این شرایط رو بتونیم تحمل کنیم.....شرایط جنگی کشور هم تموم میشه ان‌شاءالله. یه کاری بکنیم که بعد از اتمام این شرایط ما یه بارِسنگین از کارهای عقب‌افتاده بر دوشمون نباشه. مطمئناً روال زندگی کمی تغییر کرده و اولویت‌هامون هم دچار تغییراتی شده، میتونیم بنا به سلیقه بریم سراغ یه کاری.مثلاً تفسیر قرآن، مطالعه کتاب‌های روانشناسی و نکات مهم در مورد شرایط بحرانی. بالا بردن سواد رسانه‌ای که خیلی خیلی مهمه. خلاصه یه گوشه بشینیم و غصه بخوریم و حرص بخوریم و آخرش یه آدم عصبیِ آسیب دیده از جنگ بشیم.خدا به همه ما کمک کنه بتونیم این روزها رو بگذرونیم. چون عده‌ی زیادی برای اینکه ما سالم بمونیم دارن از جونشون مایه میذارن. سربازان، مدافعان امنیت، سربازان پدافندها، سربازان مناطق مرزی، پزشکان و پرستاران و ماموران انتظامی شهرها و ...». ساعت از دو گذشته بود که رفتم متن پیام رهبری را خواندم:« ...زندگی را با قوت ادامه دهید...». چقدر خوب بود برایم. انگار پیام شخصی داشتم امروز! ✍سعیده حسینی | رشت ۲۶ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸تازه نشون🔸 مغموم مانده بودیم کنار دیوار بیرونی پزشکی قانونی تهران بزرگ و گاهاً گوشم می‌رفت پی دعوایشان. دختر جوانی چند وقت یکبار صدایش هوار می‌شد سر مرد سن‌دار همراهشان و می‌گفت: یادته...؟ حق می‌دادم به‌هم بریزند و گذشته را شخم بزنند. داغ جوان کم نیست، آن هم اینقدر مظلومانه. در همین فکرها بودم که یک خانم حدوداً پنجاه ساله کنار دو خانم هم‌سن خودش و دختر جوان زیبایی از کنارم گذشت. به یکی از خانم‌های اطراف صاحب عزا گفتم: من خبرنگارم. امکانش هست چند دقیقه درباره شهیدتون صحبت کنیم. فکر می‌کردم اگر از خانمی که در حلقه‌‌‌ی آنها بود، درخواست مصاحبه کنم، حتماً مرا پس می‌زند. اما خانمِ همراه تا صحبت مرا شنید، گفت: ایشون مادر شهید هستن. زن صبورانه ایستاد کنار دیوار پزشکی قانونی تا من بپرسم: جوونید شما. پسرتون چند سالش بود؟ - پنج ماه بود 25 سالش شده بود. از صدای گرفته‌اش معلوم بود آنقدر گریه کرده که دیگر جانی به تارهایش نمانده. جمله‌ی بعد را که گفت دل من هم مثل او آتش گرفت. اشاره کرد به دختر سفیدروی کنارش: دو هفته بود نامزد کرده بود. تازه نشون برده بودیم براش. وا رفتم. بی‌اختیار دست انداختم دور گردن دختر. او گریه کرد و من هم بغض راه گلویم را بست. مادر شهید هق هق کرد ولی خبری از اشک نبود، چشمانش خشک شده بود. با همان حال گفت: حضرت زهرا(ع) کمک می‌کنه به ما. امام حسین(ع) کمک می‌کنه. اینها رو داریم، غم نداریم. عیب نداره رفت پیش امام حسین(ع). یک ساعت قبل از اینکه شوهرم خبر شهادت مهدی من رو بیاره. دیدم که اومد دور زد تو خونه، بدو بدو رفت طبقه‌ی بالا. هر چی صداش کردم جوابم رو نداد. همون لباس سبز نظام، تنش بود. با همه‌ی سنگینی غم روی دلش، با صلابت جمله‌ی آخر را گفت: من ده تا مهدی هم داشتم، می‌فرستادم بره. خدا رهبر ما رو حفظ کنه و خون‌بهای شهدا رو نابودی اسرائیل بذاره. ✍ سیده نرجس سرمست | تهران ۲۸خرداد ۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
✳️ خداوند حافظ مقیمان و حاضران اطراف نقطه اصابت باشد. از آنجا دورتر، در هر کوچه‌ای چند نفری بیرون‌اند. به‌نظر این خروج از خانه، باید از سر ترس باشد. اما وقتی نزدیک‌تر می‌شوی و صداها را می‌شنوی و با شوخی‌ها روبرو می‌شوی و بستنی‌خوردن جمعی این وقت شب را می‌بینی و بجز یک‌مورد صلای نهیب زنی برای ممانعت از فاصله گرفتن عزیزش، کلمه دیگری نشانه کم‌آوردن نمی‌شنوی، گویی این خروج شبانه تلفیقی است از دلشوره و آرزو و هیجان و کنجکاوی و میل به گفت‌وگو با هم‌محلی و... . این مردم شریف. 🔻 قیام نو | سید رسول منفرد 🔺 http://Eitaa.com/qeyameno
🔸هیسس🔸 تازه خوابم برده بود با صدای مهیب از خواب پریدم. همسرم داشت از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، نگذاشت صدایم دربیاید و گفت: «هیسسسس بچه‌ها بیدار نشن» واقعا بچه‌هایی که به‌زور خوابیدند، بیدار شدنشان برابر با حمله اسرائیل نباشه کمتر نیست. از پنجره بیرون را نگاه کردم. همسایه گفت : «کمی بیا پائین دخترم.» همه به همدیگر می‌گفتن؛ پس مردم غزه و لبنان چی کشیدند؟! یک نفر با افتخار گفت: «بابا اسرائیل اندازه گیلان ماست. ما روزی چند تا بدتر از این به اون‌ها می‌زنیم‌. والا پیاده نظام هم بفرستن ما را میتونیم نابودشون کنیم.» خانمی گفت: «بابا نترسید چهارشنبه‌سوری تو کوچه‌ی ما که شرایط بدتره » آقای جوانی رد شد از کنار همین خانم و گفت: «خانم فلانی تی کولوش رو ناوردی(کاه نیاوردی) آتش بزنیم؟چهارشنبه‌سوریه‌ها خانمی با خنده گفت: « نانستم که چهارشنبه‌سوری زود شروع ببُسته(نمیدونستم که چهارشنبه‌سوری زود شروع شده). روایتی از انفجار شهرک صنعتی سفیدرود رشت ✍ام کلثوم فتحی | رشت ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸دایی فرشته‌ها🔸 روایتی از شهیده ایزدی و سه فرزندش
🔸دایی فرشته‌ها🔸 کنار یک قبر خاکی، جوان کم سن و سالی توجهم را جلب کرد. بنر بالای قبر را که دیدم، دلم ریخت. تصویر سه کودک قد و نیم قد روی بنر بود. دو دختر و یک پسر نوزاد. زیرش هم اسم یک خانم بود. خدای من! یحتمل مادر و سه فرزندش با هم شهید شده بودند. جوانک نشسته بود کنار قبر خالی و سر تکان می‌داد. بعد چند دقیقه، آرام بلند شد. دست نوازش کشید روی تصویر یکی از دخترها و انگاری در گوش عکس چیزی گفت و رفت کمی دورتر. کنجکاوی‌ام اجازه نداد و نزدیکش رفتم. دایی این سه فرشته نازنین بود. گفت: خانواده خواهرم طبقه دوم یک ساختمان دوازده طبقه در شهرک شهید چمران زندگی می‌کردند. شب حادثه، به خاطر اینکه دیوارهای خانه تازه رنگ آمیزی شده بود، پدر در اتاق خوابید و مادر 35 ساله و فرزندان در پذیرایی. زهرای 9 ساله که تابستان می‌خواستیم برایش جشن تکلیف بگیریم و هانیه 4 ساله کنار هم خوابیدند. مادر و محمدعلی 10 ماهه هم نزدیک هم. دم اذان صبحِ جمعه‌ی شروع جنگ، اسرائیل ملعون موشک نفرین شده‌اش را بر ساختمان دوازده طبقه محل سکونت فرود آورد. ده طبقه‌ی فوقانی از سمت پذیرایی آوار شد روی سرشان و سمت اتاق خواب‌ها که پدر آنجا بود تقریباً سالم ماند. با توجه به داغی که دیده بودند و سن کمش، انتظار این صلابت صدا را نداشتم. ادامه داد: آواربرداری بیشتر از دو روز طول کشید و به ما خیلی سخت گذشت، چون یکی یکی باید اجساد را برای شناسایی می‌دیدیم. بعد یک روز که دیوارهای تازه رنگ شده کنار رفت، پیکر مادر را پیدا کردند که محمد علی‌اش را به سینه‌اش چسبانده بود... به اینجا که رسید بغضش گرفت. با صدای لرزان ادامه داد: یک روز بعدترش، زهرا و هانیه سمت دیگری زیر دیوارهای خرد شده پیدا شدند، در حالی که همدیگر را بغل کرده بودند! بغضش را دومین بار فروخورد و ادامه داد: از آن بلوک حدود 60 نفر آن شب شهید شدند. انتقام شهدا را باید بگیرند. این بچه‌ها دنیا را نچشیدند و در اوج مظلومیت پر کشیدند. در راه خدا بود و راضی هستیم به رضایش ولی مردم نباید اجازه دهند خونشان پایمال شود. در آغوش گرفتمش و خداحافظی کردیم. در دلم به پدر فرشته‌ها فکر می‌کردم که الان در چه حالی است؟ تا آخر عمر آیا خاطره آن شب آخر که تشک پهن می‌کرد را از یاد می‌برد؟‌ ✍رسا پورباقی | تهران ۲۸ خرداد ۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸وطن🔸 آمده است بگوید وطن مادر است و نمی‌شود روی آن غیرت نداشت... ✍الهام هاتف | رشت ۳۰ خرداد۱۴۰۴ | نمازجمعه 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸آخرین قطره‌ی خون🔸 دیشب یک نقطه در شهر رشت هدف حمله هوایی رژیم غاصب صهیونی قرار گرفت و یک واحد صنعتی تخریب شد. تا اینجای کار شاید اتفاقی باشد که در طی یک هفته گذشته در نقاطی از کشور به‌خصوص در تهران زیاد رخ‌ داده است. ولی دیشب در رشت شاهد اتفاق دیگری هم بودیم که به‌مراتب ارزش بیشتری از یک حمله نظامی موفق داشت. دیشب در اوج خطر و درزمانی که به لحاظ عقلی، بسیاری فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند، عده‌ای از بهترین فرزندان انقلاب اسلامی در سپاه و بسیج رشت، دل به خدا سپردند و در لحظاتی که دشمن به‌منظور وحشت‌آفرینی مدام خبر از حمله و انفجار مهیب می‌داد، خودشان را به اهداف مشخص‌شده‌ی دشمن رساندند و تمام اهالی محل را تا آخرین نفر به مکان امن منتقل کردند. صدالبته خودشان ماندند و به وظیفه‌ی انقلابیِ دفاع از انقلاب اسلامی، عمل کردند و مصداق این جمله‌ی بلند سپهبدِ شهید، حاج قاسم سلیمانی شدند که در میدان شهدای ذهاب شهرداری رشت گفته بودند: «تا در زندگی شهید نباشی شهید نمی‌شوی!» از رشت قهرمان به مولا و مقتدایمان امام خامنه‌ای: بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت سر خم می سلامت شکند اگر سبویی به فرموده ما تا آخرین قطره خون پای کار انقلاب اسلامی امام و شهدا هست! ✍علیرضا شعبانی‌نژاد | رشت روایتگر جنگ تحمیلی جمعه ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸انفجار غیرت🔸 پسرش کاور پلیس پوشیده بود و دختر هشت‌ساله‌اش کامل حجاب کرده بود. می‌گفت همه راهپیمایی‌ها را تا الآن آماده است. برای امروز هم دست هر دو بچه را گرفته و آمده بود. پرچم ایران، روی لُپ‌های هر دو بچه می‌درخشید. با روی باز هم صحبتم شد: وقتی خواهرم خبر راهپیمایی رو بهم داد، برای اومدن دو به شک بودم. دیشب بعد از صدای انفجار وحشتناک رشت، واقعاً ترسیدم. بچه‌ها خواب بودن و نفهمیدن خدا رو شکر. همین انفجار غیرتم رو به جوش آورد. با خودم گفتم چرا باید چنین کاری با ما بکنن؟ چرا باید شهر ما رو بزنن؟ ما که کاری نکردیم. برای همین با بچه‌ها اومدم. اگه الآن عقب‌نشینی کنیم، دیگه هوا برشون می‌داره و مثل بقیه‌ی کشورهای اطراف، ایران ما هم می‌گیرن. باید تا زمانی که اونها تسلیم بشن، ادامه بدیم. تو این مسیر، مذاکره هم جا نداره. دیگه آخرش مرگه. بهتر از اینه که مثل فلسطین و غزه بشیم. سخته اما با عزت باید بمونیم و مقاومت کنیم. ✍سیده نرجس سرمست | رشت ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸 مردمِ بجار مَجار🔸 میگفت: ساعت ۳ مامان‌بزرگ برای نماز بیدار شده بود. آب وضو از سر و صورتش میچکید‌. وقتی همه ما را سراسیمه از این پنجره به آن پنجره درحال سرک کشیدن دید. پرسید: "اَ نیمه شب عروس باوردن شومان کوچه‌ی پاستان درید؟!"( نصف شبی عروس آوردن که شما کوچه رو نگاه میکنین؟) مامان که از همه دستپاچه‌تر بود گفت: "عروس چیه مارجان، اسراییل حمله بوکوده" ( عروس چیه مادرجان، اسراییل حمله کرده) مامان‌بزرگ در حالیکه جا‌نمازش را با قبله‌ی متمایل به راست خانه‌ی‌ما تنظیم می‌کرد بدون هیچ هیجانی پرسید: " اَنه هرچی بَتر، کویا بَزه"( گور پدرش ، حالا کجا رو زده) بابا با توجه به نگاه حفاظتیش می‌خواست جواب مامان‌بزرگ را طبق پویش با مختصات حدودی بدهد، گفت: " احتمالا سنگرِ طرف بو" ( احتمالا طرفهای سنگر بود) مامان‌بزرگ کاملاً خونسرد و متوکل گفت:" مردم بجار مجارا دُورشین نوکوده به"( کاش بمبش شالی‌های مردم رو بهم نزده باشه) بعد مثل همیشه همانطور نشسته دو دستش را زیر چادر بغل گوشش گرفت و با یک " الله‌و اکبر" برای نماز صبح جمعه سی خرداد ۱۴۰۴ قامت بست. ✍حمیده عاشورنیا | رشت ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸بی‌کرانه‌ی ایثار🔸 نماز جمعه ی امروز رشت همانند دیگر شهرهای ایران مقتدر گوشه به گوشه‌اش دنیایی از شور و عشق و حماسه را به تصویر می‌کشید. مردی که دینش را به انقلاب در دهه‌ی ۵۰ به‌خوبی ادا کرده‌بود امروز پاهای مصنوعی‌اش را به این اجتماع بزرگ آورده بود تا به جهانیان ثابت کند اگر ستون بدنم را در راه این انقلاب فدا کردم هنوز دستانی دارم به بلندای یک دنیا اجابت و دلی دارم به وسعت بی‌کرانه‌ی ایثار. آمده ام تا جانم را و تمام هستی‌ام را به پای انقلاب بریزم .... ✍راضیه جمال زاده | رشت ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸شیر به شیر🔸 خیلی با خودم کلنجار رفتم تا تصمیم بگیرم که بچه‌ها رو بذارم برم. دلم پر از خشم بود و باید با سیل جمعیت خروشان می‌‌شد. بلاخره تصمیمم را گرفتم چون می‌دانستم بچه‌ها دست و پایم را تنگ می‌کنند و نمی‌توانم هرسویی که می‌خواهم بروم.برایشان ساک بستم و فرستادمشان خانه‌ی خواهرم و به همراه دختر بزرگم راهی مصلی شدیم. ساعت یازده و مصلی به سرعت در حال پُرشدن بود. افراد به قسمت بالا هدایت می‌شدند. در گوشه‌ای صدای دو خانم که در حال گفتگو بودند را می‌شنیدم. اولی میگفت:« از تهران اومدم، تا بحال نماز جمعه نیومده بودم ولی اینبار فرق داره...» دومی گفت: «من خونه‌م نزدیک شهرک سپیدرود رشته، دیشب اونجا رو زدن واقعا وحشتناک بود، وای خدا تازه می‌فهمم بچه‌های غزه چی می‌کشیدن، ترس رو با تمام وجودم درک کردم». زن دوم خندید گفت:« با همین یه حمله، غزه رو درک کردی؟ ما تو تهران یکی دوتا نشنیدیم از این صداها، مرگ رو به چشم خودم دیدم» _از تهران که داشتیم می اومدیم دوستان می‌گفتن: « چرا می‌خوای بری، فقط نظامی‌ها رو می‌زنن. گفتم: بهشون نمیشه اعتماد کرد». خانم دیگری که صدایشان رو می‌شنید گفت: «منم از تهران اومدم، داشتم می‌اومدم بهم می‌گفتن: "خائن‌ها فرار می‌کنن" گفتم: «حداقل کاری که می‌تونم بکنم جونم رو نجات بدم و نسل شیعه رو زیاد کنم». بعد خنده‌کنان گفت: « دوتا بچه‌هام شیربه‌شیرن. خدا بخواد، بازم میارم نباید اجازه بدیم نسلمون کم بشه». ✍️الهام هاتف | رشت جمعه ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊 قلم ما، اسلحه ما☄️ پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش