پس از باران | روایت گیلان
🔸گیلمرد و ترامپ🔸 نمایشی برای راهپیمایی خشم و نصر
🔸گیلمرد و ترامپ🔸
روز قبل راهپیمایی، به صورت مشترک صحبتی با آقای پورجعفری مسئول رویدادهای حوزه هنری داشتیم و تصمیم گرفتیم نمایشی با مضمون اتفاقات یک هفته اخیر و تهدید جانی ترامپ علیه رهبری در راهپیمایی اجرا شود.
از آنجایی که ازدحام جمعیت در چنین راهپیماییهایی زیاد است، قاعدتاً نمیشد اجرای ساکنی داشت. به همین حساب باید طرحی ارائه میدادیم که در طول مسیر قابل اجرا باشد. چند ایده را وسط گذاشتیم تا در نهایت این اجرا مورد پذیرش قرار گرفت و با مشورت سعی کردیم که طرح را پرورش دهیم. بلافاصله هماهنگیها با بازیگران انجام شد. جهت تولید و اجرای این اثر برای روز راهپیمایی، فقط یک روز وقت داشتیم. در همین فرصت محدود آماده شدیم و تا دقیقه نود درحال برنامهریزی بودیم.
قطعاً با اتفاقات اخیر، ملت ایران متوجه شدهاند که نتانیاهو گماشتهای بیش نیست و این ترامپ است که تمام این اتفاقات را مدیریت میکند. پس به تصویر کشیدن واقعیت، مهمترین اصل برای به نمایش گذاشتن بود. فردِ کنار ترامپ، لباس مردانهی گیلانی پوشیده که نشان میدهد گیل مردان وقتی پا به میدان نبرد بگذارند، قطعاً جای مجالی برای ترامپ نخواهد بود. دستان ترامپ هم با شال کمر گیل مرد بسته شده بود. در حین اجرا، ارتباط مردم با بازیگران، تأثیرپذیری مستقیم در شعار سر دادن و عکسهایی که با موبایلهای خود میگرفتند برای نشر در رسانهها، مورد توجه بود و در کنار اینها نمایش مستقیم در شبکه خبر و شبکه استانی باران هم پخش شد.
پ.ن.: این نمایش تولید دفتر تئاتر بچههای مسجد حوزه هنری گیلان است.
✍مرتضی زحمتکش | رشت
۳۰ خرداد ۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸اسرائیل از ترس سکته میکنه🔸
صدای انفجار بلند بود، تعدادی از همسایهها از خانهها بیرون آمدند و هرکس جلوی دربخانهی خود، متحیر به آسمان نگاه می کرد. چند لحظهای از تعجب، هاج و واج مانده بودند، و با چشمانی درشت و بهتزده و ظاهری ژولیده و از خواب پریده، به هم نگاه میکردند. چندنفری پرسیدند:« کجا رو زده؟» در همان حین، صدای پسربچهی یکی از همسایهها توجه بقیه را جلب کرد.
پسرک ۶هفتسال بیشتر نداشت، همینجور یکسره اشک میریخت و با صدای گریان میگفت: «بابا، بابایی، من میترسم.» پدر که معلوم بود انقدر با عجله از خواب پرید که فرصت نکرده بود لباس مناسبی بپوشد با همان زیر پیراهنی نازک و شلوارک و دمپایی زنانه که نصف پایش از آن بیرون بود، به محض شنیدن صدای گریه، شتابان از سر کوچه دوید و خوش را رساند به فرزندش. جلوی پسربچه زانو زد و دستانِ کوچک فرزندش را در دستان پُر عاطفه و البته زُمُختِ کارگریاش، جا کرد و با نگاهِ مهربانانهی پدرانه گفت: «امیرعلی، امیرعلی جان، تو پسرِ قهرمان منی، یادته چقدر کُشتی گیله مَردی میگرفتیم و تو منو شکست میدادی؟ این اسرائیل که هیچی نیست، فقط هارت و پورت اَلَکیه، اون هیچ وقت زورش به ما گیلهمردهای قهرمان نمیرسه، گریه نکن بابا، شجاع باش، نگاه کن چه بازوهای قویای داری. تا وقتی منو تو کنار هم باشیم، هیچکی حریف ما نیست، اسرائیل که چیزی نیست، ما کل دنیا رو حرفیم، ما خدارو داریم.» پسرک با شنیدن حرف هایِ آشنایِ پدر، کمی به خودش آمد، لبخندی از شوق بر چهرهی معصومانهاش نشست. خودش را جا کرد در آغوشِ اَمنِ پدر.
همسایه ها که محو تماشای این صحنهی عاشقانهی پدر و پسری بودند، انگار برای چند لحظه کلاً یادشان رفت که شهرک صنعتی سپیدرود رشت، مورد حملهی موشکیِ دشمن قرار گرفته. آمدند پیش امیرعلی و یکی یکی قربان صدقهاش رفتند، دختر جوانی با چادر نماز گُل گُلی، گفت:« وای ۲تا از دندونهاشو موش خورده.» آقای جوانی که کنار همسرش بود و فرزندِ پنج، شش ماههاش را در بغل داشت، با لحنی محبتآمیز گفت: «ما همه کنار هم هستیم امیرعلی جان، دشمن حریف بابات نمیشه، دیگه چه برسه اگر ما همسایهها هم بخوایم جمع بشیم و زورمون رو بذاریم رو هم، میدونی چقدر قویتر میشیم؟ اسرائیل از ترس سکته میکنه.»
✍ ام سلمه فرد | رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸اینجا زندگی جور دیگر جاریست🔸
از صفحهی اخبار کانال معروف مجازی بیرون آمدم و صفحهی روشن تلفن همراه را هم خاموش کردم.
رو برگرداندم سمت جادهی سرسبز خانه باغ تا بلکه عکس دو تابوت کوتاه بلند پدر و پسری از جلو چشمانم برود.
از درد آهی کشیدم. وزنهای به سنگینی داغ مادرش روی قلبم بود. دلم میخواست همان لحظه پیاده میشدم و تنهایی زیر سایهی درختی مینشستم آنقدر گریه میکردم تا قلبم آرام بگیرد، اما نمیشد، بچهها همراهم بودند و تمام سعیام در قورت دادن بغضم شد آهی دوباره از ته دل.
عکسها یکییکی جلوی چشمانم رژه میرفتند. طوریکه اصلا متوجه ترمز ماشین و حتی پیاده شدن همسرم هم نشدم که با دست به شیشهی سمت من اشاره کرد؛ شیشه را بده پایین.
با پایین کشیدن شیشه، تصویر دستی پر از تمشک جلو چشمانم نقش بست.
من حتی متوجه اون حجم از تمشک رسیده کنار پرچین ها هم نشده بودم!؟
پسر کوچکتر با ذوق گفت: آخ جون وَلش وَلش!
پسر بزرگتر: وَلَش نه تمشک !
آقای همسر: بفرما خانم، اینجا انگار زندگی یه جور دیگه جاریه...
✍حمیده صفرزاده | رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#زندگی_جاریست
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸اگر اسرائیل و آمریکا نبودند ما کجا همدیگه رو میدیدیم!🔸
دور هم جمع شده بودند و با هم عکس میگرفتند و باخنده میگفتند: «خدا اسرائیل و آمریکا رو لعنت کنه ولی اگر نبود، ما کجا همدیگر رو میدیدیم!»
جلو مانده بود و به شوخی میگفت: «بچهها چون دوربین به من نزدیکه، دماغِ من از دماغِ شماها بزرگتر میافته، بخاطر همین این عکس رو براتون نمیفرستم.» بعد دوباره همه با هم خندیدند.
یکی گفت: «واقعا راست میگن که؛ عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. من دلم براتون یه ذره شده بود، اگر این راهپیماییها و تجمعهای ضد صهیونیستی نباشه، که این درگیریهای روزمره اجازه نمیده سال تا سال خبر همدیگه رو بگیریم.»
یکی از آن جمع گفت: «وای اگر آمریکا بدونه ما انقدر حالمون خوبه و روحیه داریم، چقدر حرصش میگیره.»
دیگری گفت: «حالا بذار ایران جواب آمریکا رو بده، ببینیم کشور بعدی کیه که میخواد به ما حمله کنه.»
عکاسِ جمع گفت: «پس به سلامتی حالا حالا ها قراره همدیگه رو ببینیم.»
یکی از خانوما به نشانهی ختم قائله گفت: «خب دوستان، برید حسابی خودتون رو ببندین به آب لیمو و عسل، که صداتون نگیره موقع شعار دادن، یه کم هم سوپِ پای مرغ بخورید، این استخوان هاتون قوت داشته باشه وقتی مشت هاتون میاد بالا قویتر مرگ بر اسرائیل بگید.»
✍امسلمه فرد | رشت
۱ تیر ۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸آرامش🔸
برای اینکه بچهها حال و هوایی عوض کنند بردمشان پارک، شلوغ بود، اینقدر که فکر کردم اتفاقی افتاده، ولی نه! همه مثل من خواستند بچهها آرامش داشته باشند و بجای فکر به جنگ و ترس، حالی عوض کنند.
کمی با پسرکم کنار وسایل بازی ماندم تا بازی کند. از دور تعدادی خانم را میدیدم که پرچم ایران در دست دارند و هر بچهای که رد می شود با او کمی صحبت میکنند و کودک با ذوق پرچم به دست میشود. به همراه پسرم نزدیکشان شدم، یکی از خانمها با رویی خوش با بچهها صحبت میکرد و با هر پرچمی که به دستشان میداد ازشان میخواست یک جمله به پرچم بگویند، پسر بچهای که سوار بر دوچرخهای بود به همراه مادربزرگش نزدیک شد. خانم پرچمدار با او هم صحبت شد؛
_اسمت چیه؟
_امیرعلی
_این پرچم رو میشناسی؟
پسرک با چهره ای خجالت زده آرام گفت: «آره، پرچم ایرانه»
_میتونی یه جمله بهش بگی؟
پسرک سرش را از خجالت به سمت فرمان دوچرخه برد و زیر لب گفت: «دوستت دارم»
کمی آنجا ماندم وقتی خلوتتر شده بود در فضای سبز پارک که معولا کسی اجازهی ورود ندارد دو خانم به چشم میخوردند که در حال شکستن تخمه بودند.
خانم پرچمدار گفت:«کاش یکی با من بیاد به اون دونفر هم پرچم بدم و نظرشون رو در مورد پرچم بپرسم»
گفتم: «اگه مشکلی نیست با شما میام.»
در دلم گفتم: «به ظاهرشان که نمیخوره انقلابی و اهل این چیزا باشن نکنه برخورد بدی داشته باشن؟»
دو پرچم در دست داشت.دخترم گفت: «خاله میشه من بهشون بدم»
_چرا نمیشه بیا عزیزم.نزدیکشان شدیم با خوشرویی هم صحبت شدیم.
_سلام چه جای با صفایی نشستید و تخمه هم که به راهه.
خانمها لبخندی زدند و گفتند: «برای آرامش این روزها لازمه»
_دوست دارین پرچم ایران رو بهتون هدیه بدیم؟
_چرا که نه پرچم کشورمونه.
خانم پرچمدار گفت الان باید پشت این پرچم بود. باید استرس ها رو از خودمون دور کنیم. به فکر آرامش بچهها و خودمون باشیم انشاالله خدا بزرگه و جنگ با نابودی اسرائیل تموم میشه
زن اول گفت: «من یه بچه تو شکم دارم برای دوری از استرس اومدم اینجا نشستم که ذهنم باز بشه»
_آفرین الان استرس برات سمّه. به اون بچه فکر کن و به قدرت خدا که تا خدا نخواد هیچ اتفاقی برات نمیافته با قدرت باش.
زن دوم با خوشحالی هرچه تمام گفت: «وای خدای من، برای عید غدیر رفته بودم شهرداری، هرچی گشتم که یه پرچم بگیرم نتونستم پیدا کنم همه داشتن ولی به من نرسید....
✍الهام هاتف | رشت
۱ تیر ۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#وطنم_ایران
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
پس از باران | روایت گیلان
#توپ_جمعکن
🔸توپ جمع کن🔸
نمیدانم در گیرودار موج چندم جنگ بود؟! هفتم یا هشتم، از چند نفر شنیدم؛ بچههای بسیجی که این روزها آمدند پای کار و دارند به نیروهای نظامی برای گشت، بازرسی، رفتن به موقعیت و... کمک میکنند، تو بحث غذا مشکل دارند. چون حقوقبگیر نیستند و ردیف بودجهای برايشان تعریف نشده، قاعدتا برای مجموعهها هزینه بردار و سخت است.
به ذهنم رسید من که آنقدرها پول ندارم شام و ناهارشان را تامین کنم، حداقلترین کار این است تعدادی بسته آجیل درست کنم که تو بدو بدوها ته دلشان را بگیرد و قوت بگیرند. نگران بودم بخاطر مسائل امنیتی و مسمومیت و اینها، اصلا قبول میکنند اقلام خوراکی تحویل بگیرند یا نه، خلاصه هماهنگ کردیم از طریقی به دستشان برسانیم، من فقط یک شمع روشن کردهبودم که نهایتا ده بیست تا بسته میشد، خداراشکر به همت رفقا برکت داد و چلچراغ شد
۱۶۴تا بسته آجیل، خرما و شکلات را امروز صبح تحویل دادیم.
دیروز شبکه افق، کارشناسی میگفت: «کسی که پشت جبهه هر کاری که از دستش بر مییاد انجام بده مقامش در برابر خدا فرق زیادی نداره با کسی که خط مقدمِ.» با یک سوال بحث رو جا انداخت و گفت: «کی میتونه بگه حاج همت که شهید شد مقامش بالاتر از امام خمینیای بوده که با شهادت نرفته؟ »
ما کجا و امام کجا؟! مقایسه جالبی نیست. دنبال مقام این دنیا آن دنیا هم نیستم. بحث مجاهدت است! هرطوری که از دستمان برمیآید، از خانه نشستن و به دیوار زل زدن که بهتر است.!
حداقل دلم خوش است فردای قیامت میگویند: «فلانی هم تو بازی ما بود. دورِ زمین توپ جمع میکرد...»
✍ث.س | رشت
تیر ۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
📸 #وطنمجانُتنم🇮🇷
با عشق به وطنش سیبزمینی میفروخت🇮🇷🇮🇷
🏠یکشنبه بازار مسکن مهر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸جفنگ در شرایط جنگ🔸
یکی از کارهای همیشگی ما که برای سرگرمی توی خونه انجام میدیم، اسم بازیه. دیروز با کلمهی جنگ شروع کردم. دخترم هنوز پایههای ابتدایی رو تموم نکرده، گفت: فشنگ.
گفتم: قشنگ
گفت: تفنگ
گفتم: زرنگ
گفت: سرنگ
گفتم: رنگارنگ
گفت: زنگ
گفتم: رنگ
گفت: پلنگ
گفتم: جفنگ
پرسید:« مامان جفنگ یعنی چی»؟
گفتم:« یعنی حرف مفت و بیارزش. یکی از چیزهایی که در شرایط جنگی شنیدن و گفتنش ممنوع هست، جفنگه».
✍خانم حسینی | رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸بندناف نبریده🔸
قدرت تکاندهنده بودن خبرهای اینروزها جان آدم را بالا میآورد. خبر حمله صهیونیسمهای اسراییلی به دو خودرو در مسیر خمینی شهر به اصفهان اگر صرفا یک خبر گزارشی بود اینجور روح و روانم را مثل یک چکنویس مچاله نمیکرد. پارچهای سیاه روی سنگریزههای بیابان افتاده و تصویر رانهای خاکمال شدهای که دو هفته تا دنیا آمدنش وقت بود. دو هفته تا تهیه آخرین لوازم سیسمونی. تمام این دوهفته مادرش باید با ذکر یاعلی از زمین یا تخت و کاناپه بلند میشد و قرصهای ویتامینش را میخورد.
دو هفته باید به چپ میخوابید تا خون بیشتری به طفلکی برسد.دو هفته تا بغل کردن و بوییدن و بوسیدنش. هنوز دو هفته تا دنیا آمدن و زندگی کردن فرصت داشت.
شیطان همینجور است. طفلکی جان
شیطان که به چیزی بند کند تا آن را نکَنَد آرام نمیگیرد. شیطان به اولاد علی( ع ) بند کرده و اینطور بین عدم و ابد( بطن مادر تا بهشت) برایت پُل زد. پُلی که حاجقاسم چهل سال در همه بیابانها زیر توپ و ترکش به دنبالش دوید. پلی که خیلیها عمری برای قدم گذاشتن روی آن خدا خدا میکنند. شیطان تو را به دنیا نیامده شهید کرد. و مادرت را نزاییده و خون پدرت هم کنار خون تو و مادرت به زمین ریخت. خبر بالا یک خبر جنگی ساده نیست، خبر تصویرداری که باید از رویش قطعنامه الهی، قضایی نوشت.
اسراییل این را بدان که خون مقدس و گرانبهاست، مخصوصا خونِ بیگناهی که با بندناف نبریده به زمین پاشیدی.
✍حمیده عاشورنیا| رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸دلشوره🔸
در خانه مشغول تدارک شام بودم دلشورهای وجودم را تراشید، با خود گفتم اتفاقی در راه است که این دل آشوب شده است.
صدای زن همسایه را شنیدم که مضطرب و نگران صدایم کرد و گفت: «میشنوی؟ میشنوی؟ صدا از کجا بود؟»
_صدایی نشنیدم چطور؟ چی شده؟
_صدای شلیک میاد....
گفتم: «بیا تو بیا بیا...»
و با عجله چادر نمازی که بعد خواندن نماز مغرب روی دستهی مبل انتظار میکشید تا برای نماز عشا برسر کُنمش را برداشتم و سمت پنجره دویدم.
او هم دنبالم دوید و چشممان به شلیک پدافندهایی از دور خورد که در آسمان دیده میشد.
بلند بلند و بی اختیار هردویمان گفتیم: «یا صاحبالزمان خودت کمک کن». پسرکم زیر چادرم در حال تلاش برای بالا رفتن از پنجره و دیدن صحنهای که ما میدیدیم بود.
زن همسایه گفت: «بچهها صلوات، صلوات چاره سازه، صلوات بفرستید بچهها!!!»
صدای الله اکبر پسر بچهها، از پارک مشرف به خانه، میرسید انگار آنها دید بیشتری به اطراف داشتند.
خبر گرفتم از دوستان که چه خبر شده؟
خبر حاکی از وجود چند ریزپرنده در سطح شهر رشت بود که قصد خرابکاری داشتند ولی با وجود نیروهای پای کار و مقتدر طرح و نقشهشان بر باد رفت..
✍الهام هاتف| رشت
۲۹خرداد ۱۴٠۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله،ویراستی و سروش