پس از باران | روایت گیلان
#توپ_جمعکن
🔸توپ جمع کن🔸
نمیدانم در گیرودار موج چندم جنگ بود؟! هفتم یا هشتم، از چند نفر شنیدم؛ بچههای بسیجی که این روزها آمدند پای کار و دارند به نیروهای نظامی برای گشت، بازرسی، رفتن به موقعیت و... کمک میکنند، تو بحث غذا مشکل دارند. چون حقوقبگیر نیستند و ردیف بودجهای برايشان تعریف نشده، قاعدتا برای مجموعهها هزینه بردار و سخت است.
به ذهنم رسید من که آنقدرها پول ندارم شام و ناهارشان را تامین کنم، حداقلترین کار این است تعدادی بسته آجیل درست کنم که تو بدو بدوها ته دلشان را بگیرد و قوت بگیرند. نگران بودم بخاطر مسائل امنیتی و مسمومیت و اینها، اصلا قبول میکنند اقلام خوراکی تحویل بگیرند یا نه، خلاصه هماهنگ کردیم از طریقی به دستشان برسانیم، من فقط یک شمع روشن کردهبودم که نهایتا ده بیست تا بسته میشد، خداراشکر به همت رفقا برکت داد و چلچراغ شد
۱۶۴تا بسته آجیل، خرما و شکلات را امروز صبح تحویل دادیم.
دیروز شبکه افق، کارشناسی میگفت: «کسی که پشت جبهه هر کاری که از دستش بر مییاد انجام بده مقامش در برابر خدا فرق زیادی نداره با کسی که خط مقدمِ.» با یک سوال بحث رو جا انداخت و گفت: «کی میتونه بگه حاج همت که شهید شد مقامش بالاتر از امام خمینیای بوده که با شهادت نرفته؟ »
ما کجا و امام کجا؟! مقایسه جالبی نیست. دنبال مقام این دنیا آن دنیا هم نیستم. بحث مجاهدت است! هرطوری که از دستمان برمیآید، از خانه نشستن و به دیوار زل زدن که بهتر است.!
حداقل دلم خوش است فردای قیامت میگویند: «فلانی هم تو بازی ما بود. دورِ زمین توپ جمع میکرد...»
✍ث.س | رشت
تیر ۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
📸 #وطنمجانُتنم🇮🇷
با عشق به وطنش سیبزمینی میفروخت🇮🇷🇮🇷
🏠یکشنبه بازار مسکن مهر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸جفنگ در شرایط جنگ🔸
یکی از کارهای همیشگی ما که برای سرگرمی توی خونه انجام میدیم، اسم بازیه. دیروز با کلمهی جنگ شروع کردم. دخترم هنوز پایههای ابتدایی رو تموم نکرده، گفت: فشنگ.
گفتم: قشنگ
گفت: تفنگ
گفتم: زرنگ
گفت: سرنگ
گفتم: رنگارنگ
گفت: زنگ
گفتم: رنگ
گفت: پلنگ
گفتم: جفنگ
پرسید:« مامان جفنگ یعنی چی»؟
گفتم:« یعنی حرف مفت و بیارزش. یکی از چیزهایی که در شرایط جنگی شنیدن و گفتنش ممنوع هست، جفنگه».
✍خانم حسینی | رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸بندناف نبریده🔸
قدرت تکاندهنده بودن خبرهای اینروزها جان آدم را بالا میآورد. خبر حمله صهیونیسمهای اسراییلی به دو خودرو در مسیر خمینی شهر به اصفهان اگر صرفا یک خبر گزارشی بود اینجور روح و روانم را مثل یک چکنویس مچاله نمیکرد. پارچهای سیاه روی سنگریزههای بیابان افتاده و تصویر رانهای خاکمال شدهای که دو هفته تا دنیا آمدنش وقت بود. دو هفته تا تهیه آخرین لوازم سیسمونی. تمام این دوهفته مادرش باید با ذکر یاعلی از زمین یا تخت و کاناپه بلند میشد و قرصهای ویتامینش را میخورد.
دو هفته باید به چپ میخوابید تا خون بیشتری به طفلکی برسد.دو هفته تا بغل کردن و بوییدن و بوسیدنش. هنوز دو هفته تا دنیا آمدن و زندگی کردن فرصت داشت.
شیطان همینجور است. طفلکی جان
شیطان که به چیزی بند کند تا آن را نکَنَد آرام نمیگیرد. شیطان به اولاد علی( ع ) بند کرده و اینطور بین عدم و ابد( بطن مادر تا بهشت) برایت پُل زد. پُلی که حاجقاسم چهل سال در همه بیابانها زیر توپ و ترکش به دنبالش دوید. پلی که خیلیها عمری برای قدم گذاشتن روی آن خدا خدا میکنند. شیطان تو را به دنیا نیامده شهید کرد. و مادرت را نزاییده و خون پدرت هم کنار خون تو و مادرت به زمین ریخت. خبر بالا یک خبر جنگی ساده نیست، خبر تصویرداری که باید از رویش قطعنامه الهی، قضایی نوشت.
اسراییل این را بدان که خون مقدس و گرانبهاست، مخصوصا خونِ بیگناهی که با بندناف نبریده به زمین پاشیدی.
✍حمیده عاشورنیا| رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸دلشوره🔸
در خانه مشغول تدارک شام بودم دلشورهای وجودم را تراشید، با خود گفتم اتفاقی در راه است که این دل آشوب شده است.
صدای زن همسایه را شنیدم که مضطرب و نگران صدایم کرد و گفت: «میشنوی؟ میشنوی؟ صدا از کجا بود؟»
_صدایی نشنیدم چطور؟ چی شده؟
_صدای شلیک میاد....
گفتم: «بیا تو بیا بیا...»
و با عجله چادر نمازی که بعد خواندن نماز مغرب روی دستهی مبل انتظار میکشید تا برای نماز عشا برسر کُنمش را برداشتم و سمت پنجره دویدم.
او هم دنبالم دوید و چشممان به شلیک پدافندهایی از دور خورد که در آسمان دیده میشد.
بلند بلند و بی اختیار هردویمان گفتیم: «یا صاحبالزمان خودت کمک کن». پسرکم زیر چادرم در حال تلاش برای بالا رفتن از پنجره و دیدن صحنهای که ما میدیدیم بود.
زن همسایه گفت: «بچهها صلوات، صلوات چاره سازه، صلوات بفرستید بچهها!!!»
صدای الله اکبر پسر بچهها، از پارک مشرف به خانه، میرسید انگار آنها دید بیشتری به اطراف داشتند.
خبر گرفتم از دوستان که چه خبر شده؟
خبر حاکی از وجود چند ریزپرنده در سطح شهر رشت بود که قصد خرابکاری داشتند ولی با وجود نیروهای پای کار و مقتدر طرح و نقشهشان بر باد رفت..
✍الهام هاتف| رشت
۲۹خرداد ۱۴٠۴
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله،ویراستی و سروش
🔸گرزک خومه🔸
به دنبال صدای کودکانهای که پسرم را صدا میزد در حیاط را باز کردم.
نوهی همسایهی خانهباغمان بود.طبق قرار آخرهفتههایشان آمده بود که اعلام کند من آمدم.
اجبارا به دنبال بچهها سری به خانهی همسایه زدم. شلوغ بود، مهمانانی که به قول خودشان به لطف شایعهی تخلیهی خانههایشان پناه آورده بودند آنجا و گویا مدتها بود اینچنین دورهم جمع نشده بودند...
جوانترها اعتراضی به جنگ نداشتند اما آشفته بودند از وضع موجود اما بزرگترها گویی عاقلانهتر به این اتفاقات نگاه میکردند. بحث به درازا کشید. خیلی برایم جالب بود جمعی که موقع انتخابات سعی در قانع کردن من برای نرفتن پای صندوق داشتند، امروز همه متفقالقول دلشان به رهبر گرم بود و صحبت از لبخند آخری ویدئوی پیام رهبری بود.
یکی از آنها گفت: «خودمونیما، اونا اصلا فکر نمیکردن ما بخوایم چنین عکس العملی نشون بدیم الان مثل چی پشیموننا».
عموی سالخوردهای که آن سوی ایوانِ درازِ خانه تکیه بر ستون چشمش به بچهاردکهای بازیگوش توی حیاط و گوشش در سکوت پی تحلیلهای اطرافیان بود، برگشت سمت منی که نزدیک تر به او بودم و گفت:
هَی گَرزَک خومَه چُو دوکودن هَنه دِ (هی به لونهی زنبور چوب زدن همینه دیگه )
گفتم: «گرزک الان کیه عمو امانیم یا اوشان؟» (زنبور الان کیه عمو ما هستیم یا اونا)
آرام خندید و گفت: «شیمی سِند قد نده دخترم. او زمان صدام کله بیجیرتر بوشو هم هی گرزک خومه چو بزه
الان ملتفت ببستی؟» (سن شما قد نمیده دخترم. اون زمان صدام (گوربه گورشده)هم هی چوب تو لونه زنبورا کرد
الان ملتفت شدی؟
خندیدم خیلی هم خوب ملتفت شده بودم.
گفتم عمو شنیدی ترامپ چی گفته درمورد رهبری؟
انگار اصلا خوشش نیامد حتی از بازگویی این یاوه گویی ترامپ، برزخ نگاهم کرد و گفت: «خو پر روح بخندسته»(به روح پدرش خندیده )
صدای خندهی جمع به یکباره بلند شد.
دوباره همهمه شد. اما مجدد همگی متفقالقول تاکید داشتند، الان وقت سکوت و گلایه از دولت و مشکلات اقتصادی نیست. حرف سر رهبری یک مملکت است . یک ملت پشت رهبر است.
✍حمیده صفرزاده | رشت
۳۱ خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸دستتنها🔸
لحظهی انفجار شهرک صنعتی رشت، تمام خانه لرزید. پردهها هم رفت هوا. همزمان صدای پدافند فرزندان میرزا بلند بود.
شب وحشتناکی بود، صدای جیغ دخترهمسایه را شنیدم که با التماس به مادرش میگفت: «مامان تو رو خدا بیا بریم پایین.» هرچقدر بچههایم را که تازه حمام کرده بودند و با حال سبک خوابیده بودند صدا میزدم بیدار نمیشدند، مجبور شدم تکانشان دهم تا بتوانم ازخانه ببرمشان بیرون. چون احتمال اینکه ادامه داشته باشد بود.
همسرم هم منزل نبود و دست تنها واقعا برایم سخت بود سهتا بچهی خواب آلوده و ترسیده را بخواهم جمعوجور کنم. در کوچه، همسایهها هم آمده بودند بیرون. عده ای سوار ماشین میشدند و از منطقه خارج میشدند. در همان حال که صدای پدافند فعال بگوش میرسید، صدای تکبیر اهالی هم بالا رفت که با امید و افتخار الله اکبر سر دادند. الله اکبر.الله اکبر... ✊✊✊
سالها بود کشور به لطف نیروهای پرقدرت در امن و امان بود و بچههای ما شبها در امنیت خوابیده بودند. این هول و ولای ناامنی خیلی دردناک و سخت بود.
صدای اذان صبح که گویای مقاومت و ایستادگی بود از بلندگوی مسجد نزدیک خانه از منارههای طلایی پخش شد. همسرم که با شنیدن صدای انفجار نگران حال ما شده بود، خودش را رساند و برای نماز به حیاط مسجد رفتیم تعدادی از همسایه.ها هم آنجا بودند .بعد از نماز کمی در حیاط مسجد روی زیلو، خانوادگی منتظر ماندیم. دلم پر کشید برای مردم لبنان و غزه....
در همین حین برادرم و اقوام مضطرب و نگران جویای حال ما میشدند.
همسرم باید برمیگشت محل کار و خداحافظی کرد. تازه متوجه پاره شدن بند صندلم شده بودم. تصمیم گرفتم برای خاطرجمع شدن بردار و مادرم به همراه بچهها راهی خانهی مادری شوم.
پارگی بند صندلم، پاره شدن بند دلبستن ازخانه و کاشانهام را برایم تداعی کرد.
✍شراره عباسی| رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
حکم آنچه تو فرمایی...
#گوش_به_فرمان_رهبریم.
۳ تیر۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
✅ بقایای بمباران منازل مسکونی در آستانه اشرفیه طی ساعات منتهی به آتشبس و کشتار بیگناهان، بهعنوان نماد بربریت و توحش رژیم صهیونیستی باید حفظ شود. ضایعات این بمباران را حفظ و به موزه این نبرد آرمانی ایران و اسرائیل تبدیل کنید. مثل کاری که در آمریکا با با ضایعات و مکان برجهای دوقلو کردند.
🔻 قیام نو
🔺 http://Eitaa.com/qeyameno
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 خسته🔸
اومد بیدارم کرد:
- میری آستانه؟
- چیشده؟
- زدن یه خونه رو ترکوندن...
- میشه یکی دیگه به جای من بره؟ من خیلی خستم...
- کسی نیست، خودت ماشین رو بردار برو.
دوربین و سوئیچ رو برداشتم و حرکت کردم و نفهمیدم چجوری و با چه سرعتی رسیدم آستانه.
دیدم هیچی از اون خونه باقی نمونده. مردم غرق در ماتم مشغول تماشا بودند. پیکرهایی که از زیر آوار بیرون میکشیدند رو میدیدم و دلم غرق در خون میشد. دستهای جدا شده، سرهای...
آخ اباعبدالله چیکشیدی تو کربلا وقتی بالاسر بدن اربا اربای علی اکبرت رفتی؟
صلی الله علیک یا اباعبدالله
✍علی یعقوبی | رشت
۳تیر ۱۴٠۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی وسروش
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸مارش🔸
برای من که دوران ۸ سال دفاع مقدس جنگ تحمیلی را درک نکردم، مارش نظامی، همیشه پر معنا بود.
چراکه اگر خاطرات شهید دفاع مقدسی را میخواندم یا پای صحبت هر یادگار جنگی مینشستم صحبت از پخش مارش نظامی و حس و حال خاص و شور و شعف وصفناپذیر مردم آنلحظه بود. آنقدر پرهیجان روایت میکردند که گویی درآن لحظه و آن مکان حضور داشتی.
تا رسیدیم به تاریخ دوم تیرماه ۱۴۰۴.
شنیدهها حاکی از پخش مارش نظامی در صداوسیمای جمهوری اسلامی بود.
مشتاقانه به سراغ همراه همیشه همراهم رفتم و به دنبال ویدئوی لحظهی پخش مارش نظامی گشتم.
الحق که لذتی به شیرینی حلاوت و پیروزی در نبردی سخت داشت.
هم زمان با پخش مارش گوینده خبر گفت:
«پاسخ مقتدرانه نیروهای مسلح ایران به تجاوز آمریکا.»
✍حمیده صفرراده | رشت
۲ تیر ماه ۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#روایت_تاریخ_مقاومت
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش