eitaa logo
تـࢪگݪ🇵🇸
153 دنبال‌کننده
940 عکس
606 ویدیو
5 فایل
بہ‌نام‌خاݪـق‌زیبایے🌝 فَإِ‌نَّ‌المَرأَةَ‌رَیحَانَةٌ خدامیگہ‌: تو‌ریحانہ‌ےخلقتے🙂🤍 کانال‌اصلی‌مونِ☺️ @monjiyaran313 هیئت‌دخترونه‌مونِ🙂 @Banat_al_shohada -باهام حرف بزن دیگہ‌ قربونت برم🥺♥️ https://harfeto.timefriend.net/17357127622642
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد از یکی دو ساعت که اون فروشگاه رو زیرو رو کردیم. بالاخره یک پیراهن سفید بلند که از کمر کلوش میشد و بالاتنه‌اش گیپور بود خریدیم. یقه‌ی پوشیده‌ای داشت و در عین زیبایی ساده و قشنگ بود. کمیل هم از لباس خیلی خوشش اومده بود. تقریبا همه‌ی کارا انجام شده بود. همه خودشون رو برای مراسم عقد آماده کرده بودن. قرار شد همونطور که مامان میخواد مراسم ساده انجام بشه. تو اتاق مامان، سفره‌ی عقد انداخته شد. کمیل هیچ سختگیری در هیچ موردی از مراسم نداشت. نظر بزرگترا براش مهم بود و سعی می‌کرد طبق نظر اونا کارها پیش بره. حتی اگر گاهی منم با موضوعی مخالفت می‌کردم، سعی می‌کرد با حرفاش منو راضی کنه نه بزرگترا رو. روز مراسم خاله با یک آرایشگر هماهنگ کرده بود که به خونه بیاد و کمی آرایشم کنه. لباسی رو که کمیل برام خریده بود رو پوشیدم. با اومدن مهمونا سر سفره عقد نشستم و چادرم رو کامل روی صورتم کشیدم. وقتی صیغه‌ی عقد جاری شد قلبم به تپش افتاد. خدایا بعد از چند دقیقه همسر مردی که کنارم نشسته میشم. خدایا می‌دونم که مرد خوبیه، به قلبم آرامش بده و عشق رو تو زندگیم بگنجون. خدایا میگن تو این لحظات دعاها مستجاب میشه، به حق همین ساعات کمکم کن بدون طمع دوستش داشته باشم. سکوت و نگاه سنگینی منو متوجه اطراف کرد. کمیل منتظر نگام می‌کرد. انگار سومین بار بود و باید "بله "رو می‌گفتم. نگرانی از چشمای کمیل هویدا بود. سرم رو زیر انداختم و قبول کردم که برای تمام عمر شریک روزای خوب و بدم کمیل باشه. با صدای دست زدن و کِل کشیدن به خودم اومدم. مامان برای تبریک گفتن به طرفم اومد. منو تو آغوشش کشید و بعد از تبریک کنار گوشم گفت: _شاید کمی سختت باشه، ولی چون دنبال دلت نرفتی، خوار نمیشی و عزت پیدا میکنی عزیزم. این خیلی مهمه. از صمیم دلم برات خوشحالم دخترم. حرف مامان انقدر آرومم کرد که لبخند به لبام اومد. _نمی‌دونم تاثیر حرفای مامان بود یا سرّی که تو خوندن صیغه‌ی عقد پنهانه بود. همون لحظه احساس کردم محبت کمیل تو دلم جوونه زد. رنگ نگاهاش تغییر کرده بود. کم‌کم مهمونا به سالن رفتن و من و کمیل تو اتاق تنها موندیم. خواهرش در اتاق رو بست و خواست که چند عکس از ما بگیره. کمیل با رعایت فاصله از من پرسید: _می‌خواید عکس بگیریم؟ اگر دلتون نمیخواد فقط اشاره کنید. با لبخند گفتم: _چرا دلم نخواد؟ دیگه چیزی نگفت و کنارم ایستاد. زهرا دوربین رو تنظیم کرد و گفت: _داداش دیگه محرمید، یه کم مهربون‌تر... کمیل کمی خودش رو به طرفم مایل کرد ولی سخت مواظب بود که تماسی با من نداشته باشه. انگار نمی‌خواست حتی در حد یک عکس گرفتن پا روی حرفی که درمورد زمان دادن به من زده بود بگذاره. زهرا چند عکس انداخت و بعد گفت: _حالا چندتا هم ایستاده میخوام ازتون بگیرم. هر دو مثل دو تا چوب خشک کنار هم ایستادیم. زهرا دوربین رو از جلوی چشمش کنار برد و کشیده گفت: _کمیل! کمیل لبخند زد و گفت: _خواهر من، شما عکست رو بگیر. زهرا رو به من با مهربونی گفت: _راحیل جان، این داداش من بخار نداره حداقل تو یه حرکتی بکن. اینجوری بعدا کسی عکساتون رو ببینه ، فکر میکنه با هم قهر بودیدا. خجالت می‌کشیدم، خیلی سختم بود با کمیل راحت باشم. شخصیتش برام جور خاصی بود. نمی‌دونستم باید چیکار کنم. بنابراین گفتم: _زهرا خانم الان باید دقیقا چیکار کنم؟ زهرا خندید و قربون صدقه‌ام رفت. _باز به مرام زن داداشم بعد جلو اومد و ادامه داد: _مگه این که تو یخ این داداش ما رو باز کنی. یک دستم رو گرفت و سنجاق کرد روی شونه‌ی برادرش، یک دست برادرش رو هم به کمر من چسبوند. دستش انقدر گرم بود که فوری گرماش به بدنم منتقل شد. سرم نزدیک سینه‌اش بود و از همون فاصله صدای تاپ و توپ قلبش رو می‌شنیدم. حتما اونم صدای قلبم رو و لرزش دستم رو متوجه شده بود. سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. اخم ریزی کرده بود و نگام نمی‌کرد. معلوم بود تو دلش غوغایی به پاست و مبارزه‌ی سختی رو آغاز کرده. تو دلم گفتم، "اگر بگم من به زمان نیازی ندارم رضایت میدی؟" پیشونیش عرق کرده بود. زیر لب جوری که خواهرش نشنوه گفت: _معذرت میخوام راحیل خانم. با صدای زهرا هر دو به طرفش برگشتیم. اونم تند و تند چند عکس انداخت و گفت: _داداشم اندازه‌ی یه دختر حیا داره. خب، حالا یه ژست... کمیل آروم کمی عقب رفت. _خواهر من، دیگه بسه، زیادی آتلیه‌ایش کردی. _عه کمیل تازه میخوام روسریش رو برداره تا... کمیل همونطور که از در بیرون می‌رفت گفت: _زهرا جان اذیتش نکن، بزار راحت باشه. _راحیل جان، الهی من قربون تو برم، یه وقت دلگیر نشیا، فعلا روش نمیشه. البته کمیل انقدرم خجالتی نبود، نمیدونم چش شده. روسریت رو بردار، بیا چندتا عکس تکی ازت بگیرم. ✍به‌قلم‌لیلا‌فتحی‌پور •@patogh_targoll•ترگل