🌸🍃🌸🍃
#داستان_پندآموز
روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود...
پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود و به بازرگان گفت:
از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی. تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت...
سپس تاجر به معاونش سپرد که آدرس آن خانم را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببرد
آن مرد تعجب کرد وگفت
ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی؟
تاجر جواب داد :
ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند و من در حد و اندازه خودم میبخشم...
پروردگارا......
کاسه های حوائج ما کوچک و کم عُمقند، خودت به اندازه ی سخاوتت بر من و دوستانم عطا
کن که سخاوتمندتر از تو نمیشناسیم....
آرزوهايتان را به دستان خدا بسپاريد!
شبتون بخیر
🌹⸾•𝐉𝐨𝐢𝐧❁•↷
⇨ @patoghe_fereshteha 🍂⃟💕❫
🌸🍃🌸🍃
#داستان_پندآموز
✍زنی شبانه در بیابان گم شد.
از دور چراغی دید سوسو می زند، نزدیک رفت. خانه عابدی بنی اسراییلی بود.
در زد و گفت:
مرا در خانه خود شبی امان ده می ترسم درندگان مرا تا صبح غذای خود کنند.
عابد او را به خانه راه داد و چراغ خاموش کرد تا او را نبیند.
🔸زن گفت :
چراغ روشن کن که من از تاریکی می ترسم.
عابد گفت :
اگر چشمم در تو افتد میدانم گناه می کنم.
زن گفت :
وای بر تو که با ۷۰ سال عبادت، هنوز اختیار پلک های چشمت دست تو نیست تا ببندی و نیازی به خاموش کردن چراغ نداشته باشی!!!
🔹عابد را این سخن بسیار سنگین آمد و شبانه خانه را به او سپرد و پوستین خود برداشت و برای همیشه راهی کوه گشت.
🌹⸾•𝐉𝐨𝐢𝐧❁•↷
⇨ @patoghe_fereshteha 🍂⃟💕❫
🌸🍃🌸🍃
#داستان_پندآموز
عارفی در نیشابور بود که هر کس او را کوچکترین آزار می داد، به بلا گرفتار می شد. پس مردم شهر همه از او می ترسیدند.
روزی جوانی او را دید و گفت: خوش به حالت من هم دوست دارم مانند تو عارف شوم تا دیگران از من بترسند و در پی آزار من نباشند.
عارف تبسمی کرد و گفت: مثل عارف ،مانند کسی است که شیری سوار شده است، درست است همه از او می ترسند ولی خود او بیشتر از همه می ترسد، چون کوچکترین خطای او باعث دریده شدن اش به دست شیری خواهد بود که پشت اش نشسته است. هر چقدر به خدا نزدیک تر می شوی، مردم از تو می ترسند و تو از خودت. چون کوچکترین معصیت و خطای تو خدا را سخت سنگین می آید و سخت مجازات می کند.
🥀⸾•𝐉𝐨𝐢𝐧❁•↷
⇨ @patoghe_fereshteha✨⃟🌱⌋•