eitaa logo
پالونیا
128 دنبال‌کننده
330 عکس
45 ویدیو
6 فایل
پالونیا جایی ست که من در آن بلندبلند فکر می‌کنم اگر کاری حرفی سخنی @mariara
مشاهده در ایتا
دانلود
سال ۸۲چندساله بودی؟ من؟ هجده ساله میگویند روایت میتواند یک جمله باشد. یعنی آن اتفاق باید بیفتد. کدام اتفاق؟ نسبت ما با موضوع راستش مفهوم وطن، شهادت، مرز، میهن دقیقا برای من در هجده سالگی اتفاق افتاد بعد از دیدن خداحافظ رفیق. آن زمان ساعت یازده شب از شبکه‌ی چهار پخش شد و بعد از آن کلمه ای در مغزم مفهوم عمیق پیدا کرد. آنشب بعد فیلم، سرم را از پنجره‌ی اتاقم بیرون بردم و چندبار سر کوچه را نگاه کردم. هنوز هم فکر میکنم شهدا شبها در خیابانهای شهر می‌گردند. هنوز هم مطمئنم مقابل خانه‌ی شهدا یک نفر ایستاده و ازدور نگاه می‌کند. نمیدانم برای دیگران وطن چگونه است اما برای من یعنی شبها فرشته ها مراقبش هستند و روزها من باید مراقبش باشم. نوستالژی @paulowni
_یه فرمانده زمانی فرماندس که بره و اشاره کنه همه بیان نه اینکه بشینه بگه شما برید.
دایی بزرگم هم آسمانی شد. منت برسرم بگذارید صلواتی بدرقه‌ی راهش کنید
دایی همیشه می‌گفت ما جد‌اندرجدمان به نماز حساس بوده اند به نمازها. آسید موسی مدرسی امام جماعت یزد بود و مردم ساعت‌ها منتظرش می‌نشستند.اهل کتاب بوده و نویسنده. کتابخانه اش پراز کتب مذهبی و عربی بود.این را زمانی دیدم که شبانه و بدون اینکه کسی بداند به خانه‌ی قدیمی رفتم.نور گوشی نوکیا را روی کتابخانه بالا و پایین کردم و راستش چند کتاب را برداشتم.دلم میخواست بدانم به چه فکر میکرده که پدر بزرگم سالها از او فاصله گرفته.اما همان شب دایی سر کوچه مچم را گرفت و کتابها را برگرداند. می‌گویند آدم عجیبی بوده او با قاطر به نماز می‌رفته و حتی به قاطر هم تحکیم نمی‌کرده از کدام سمت برود. اول بار با دایی به مزارش در یزد رفتم. پدربزرگ مادرم بود. که بعدها پدربزرگم به غضنفری تغییر نام داد. دایی تنها فردی بود که به سبب سکونت در یزد مدام به مقبره‌اش رفت و آمد داشت. هر آدمی که می‌رود در ذهن دیگران یک خاطره‌ی خاص می‌گذارد. دایی هم عجیب بود. پسر ارشد خانواده بود و با لباس نیروی هوایی جذابیتش دو چندان می‌شد.اهل آواز و کلاسهای عرفان و.... شاید شبیه ترین فرد به پدربزرگش بدون لباس. در زندگیش به هیچ کس وابسته نبود تا سرطان گریبانگیرش شد. از دایی بزرگم به سبب دوری راه و مسیر خاطره‌های زیادی ندارم اما همیشه وضو گرفتنش را دوست داشتم مثل پدربزرگم بود. دایی تمام کَل کَلش با خواهرزاده هایش نماز بود و بس. او را به خاک سپردیم و امشب باید برایش نماز بخوانم برای سید حسین غضنفری فرزند سید حسن جایگاه ابدیت آرام @paulowni
تمامی مرگ ها تنها دو دسته اند مردی نفس نمی کشد و زنی که حرف نمی زند میدانم بازگشت همه به سوی توست اما طاقت ماراهم ببین شوهرخاله‌ام هم به رحمت خدا رفت برای آرامش دل دخترو پسرش دعا کنید
این منم که تو ماشین نشسته داره میره خاکسپاری کسی که هفته‌ی پیش بهم گفت فصل لواسونه دیگه زیاد بیا؟ شنیدید میگن فلانی تب کرد رفت. ما دیدیم 😭
آدم نمی‌تواند تحمل کند بالاخره باید داشت ، انسانی را باید داشت که غم انسان را دریابد... @paulowni
می گویند غم ماندگارترین احساس آدمیست و اگر درست بگویم می‌تواند ۱۲۰ساعت زمان ببرد و مواجهه با آن بسیار مهم است. در اوج روزهای غم هم‌نویس را شروع کردم و به برکتش حالم بهتر شد. هر کاری در حرفه‌ای انجام دادم اگرچه کوچک و ناچیز،هدیه‌ای بود به ساحت پرمهر امام رئوف. این برگ سبز تمام دارایی این بنده‌ی کمترین است. حالا کوچه‌ی دیگری از مبنا را به ما سپرده‌اند. کوچه‌ای با همسایه‌های مختلف. اینروزها سخت در حال تلاشیم و امید آن داریم که روزی بهترین کوچه‌ی این شهر شود. می‌خواهم هرکار خوبی که از این لحظه تا لحظه‌ها و حلقه‌های بعد اتفاق افتاد را به ساحت پرمهر جوادالائمه هدیه کنم. آرزویم اینست درخورو شایسته حضرتش‌باشد و وقتی از کوچه بیرون آمدم لبخند پرمهرش را ببینم. حالا اگر شما هم می‌خواهید در این هدیه شریک باشید،بیایید دست روی دستمان بگذارید. بیایید یار حلقه شوید تا قدبلندتر شود. بیایید کاری کنیم که صدایمان به دنیا برسد در اتاق دربسته فریاد زدن فایده ندارد. صدا باید از این خانه بیرون برود. حلقه را خانه‌ی خود بدانید و مارا مثل پدرو مادر حلقه. بیایید که ما بدون شما هیچ ما بدون شما نگاه. برای من برای حلقه نه برای آقا جوادالائمه عزیز حضرت رضا ع بیایید. من اینجام تا بامن حرف بزنید و هر نکته‌ای دارید بگویید. بسم‌الله @paulowni @kavann
ما موقع صدای انفجار میایم رو پشت بوم، اسراییلی‌ها میرن تو پناه‌گاه! ما با هم فرق داریم:))