تقریباً میشه گفت سال گذشته بود؛ که شخص «الف» چند دفعه، به شکل بدی، منو با شخص «ب» مقایسه کرد و عملاً اونو زد تو سر من. بعد هم رفت دنبال زندگیش. حالا تا کِی من باید تلاش کنم تا هربار با شخص «ب» روبهرو میشم، ناخودآگاهِ خودم اونو نکوبه تو سرم، خدا میدونه! گرچه این چند ماه رو هم تلاشمو کردم و نصفهنیمه موفق بودم.
نمیدونم شخص «الف» اصلاً از حرفها و لحن خودش در این زمینه چیزی بهخاطر میاره یا نه؛ هرگز به نظر پشیمون نمیرسه، اما خب... اثر کارهایی که میکنیم و حرفهایی که میزنیم گاهی بهشدت زیاده، و اونوقت تعجب میکنیم که چرا حالمون بده.
@pelak13
دلت میخواهد از عبور دو کبوتر در اوج آسمان، سوسو زدن دو ستارهٔ همجوار در شبی بیمهتاب، شکوفهباران دو درخت اَزگیل جنگلی در کنار هم، پیوستن دو باریکه آب در کوهپایهای به هم، حرکت دو لکه ابر از پی هم، و دو خواننده که همصدا و هماهنگ تصنیفی را میخوانند، به اوج لذتی برسی که بیانش نتوانی کرد...؟
به خودت یاد بده که از زمین خوردن یک طفل رهگذر به گریه بیفتی. با پردهای از اشک در برابر دیدگان بشتابی، از جا بلندش کنی، بنوازیاش، بتکانیاش، بخندانیاش... شیرینش کنی، راهش بیاندازی، بی توقع هیچ سپاس؛ گرچه در چشمانش چراغانی هزار چلچراغ را خواهی دید. ✨
☘ یک عاشقانهٔ آرام | نادر ابراهیمی
@pelak13
هدایت شده از MESBAHYAZDI.IR
ما را مثل دلقک فرعون ببخش!
🔹️یكى از علما داستانی را نقل مىكرد که یادم نیست در كتابی خوانده باشم؛ ولى ناقل، مرد بزرگى بود كه بى جهت و بى سند نقل نمىكرد. داستان مربوط به بنى اسرائیل و فرعون است. وقتى حضرت موسى ـعلى نبینا و آله و علیه السلامـ با برادرشان هارون براى دعوت فرعون آمده بود، یك لباس شبانى پوشیده بودند و یك چوبدستى دستشان بود، به دربار فرعون آمده بودند. خدمه دربار پرسیدند: شما كه هستید و اینجا چه كار دارید؟ موسی گفت: من پیغمبر خدا هستم و آمدهام فرعون را دعوت كنم. خدمه دربار به آنها خندیدند و گفتند: از اینجا بروید.
🔹️فردا حضرت موسى و هارون، دوباره به دربار فرعون آمدند و همین جریان تكرار شد. در روایت نقل شده كه آنها چهل روز به دربار فرعون مىآمدند اما كسى راهشان نمىداد. فرعون دلقكى داشت كه وقتى خسته میشد، برایش بازى در مىآورد و فرعون را مىخنداند. این دلقك چند بار در مسیر رفتن به دربار، دیده بود كه چوپانى ایستاده و با چوبی در دست مىگوید: من پیغمبر خدا هستم و آمدهام فرعون را دعوت كنم.
🔹️یك روز این دلقك لباس چوپانى پوشید و چوبی به دست گرفت و به كاخ فرعون رفت و جلوى فرعون ایستاد. فرعون پرسید: این چه لباسى است كه پوشیدهاى؟ دلقك گفت: من پیغمبرم؛ آمدهام تو را دعوت كنم. فرعون و اطرافیانش به خنده افتادند و این یكى از سوژههاى خندیدن فرعون شد و هر روز این لباس را مىپوشید و مىآمد به دربار و میگفت: من پیغمبرم و آمدهام تو را دعوت كنم؛ یا قبول كن، یا عذاب نازل مىشود. درباریان هم مىخندیدند.
🔹️بالاخره یك روز فرعون گفت: این حرف را از كجا یاد گرفتهاى؟ دلقك گفت: كسى هست كه مىآمد مقابل دربار و این حرفها را میگفت. فرعون گفت: بگویید خودش بیاید تا او را ببینیم. این جریان زمینهاى شد كه موسى را به كاخ فرعون راه دادند. فرعون به موسی و هارون اجازه داد تا آنها را ببینند و بخندند. آن آقاى بزرگوار نقل مىكرد كه وقتى عذاب بر فرعونیان نازل شد و همه آنها غرق شدند، خطاب رسید كه این دلقك را نجات دهید. فرشتهها گفتند: این هم از اصحاب فرعون و كافر است. خطاب آمد كه این لباس دوست ما را مىپوشید و اداى دوست ما را در مىآورد.
🔹️معنای این حرف این است كه گاهى ادا درآوردن هم مطلوب است. باید حال ما اینگونه باشد كه ما لیاقت دعا كردن نداریم. ما كجا، ساحت قدس الهى كجا؟! اگر ما بخواهیم مطالبی كه در مضامین دعاها وارد شده، واقعا خودمان قصد انشاء كنیم و بگوییم ما این حرفها را مىزنیم، مثل بندهاى، بخواهم چنین بگویم، جا دارد، به دهانمان بزنند و بگویند: خفه شو! تو كجا و این حرفها كجا؟! پیش ما دروغ مىگویى؟! كس دیگری را پیدا نكردهاى كه فریبش بدهى؛ مىخواهى خدا رافریب بدهى؟!
🔹️ما باید بگوییم: ما اداى دعاخوانها را در مىآوریم...امروز ما را مثل دلقک فرعون ببخش! آخر ما هم لباس دوست تو را می پوشیم، ما هم دم از امام حسین(علیه السلام) می زنیم.
🔺️بیانات آیت الله مصباح یزدی(قدس سره) ۱۳۸۵/۱۰/۰۹
#روز_عرفه
#حضرت_موسی
#بنی_اسرائیل
🌐 @mesbahyazdi_ir
پلاک ۱۳
💔 يَا مُمْسِكَ يَدِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ ذَبْحِ اِبْنِهِ بَعْدَ كِبَرِ سِنِّهِ وَ فَنَاءِ عُمُرِهِ 💔
همه هستیام را به چشمان گریان
خدایا ببین، میفرستم به میدان
که تسلیم امر توام یا الهی،
در این بزم ایمان،
در این عید قربان...