#رمان_جانم_میرود
#به_قلم_فاطمه_امیری_زاده
#قسمت_دوازدهم
چشمانش را آرام باز کرد کش و قوسی یه بدنش داد نگاهی به ساعت انداخت ساعت۱۱شب بود
از جایش بلند شد
ــــ ای بابا چقدر خوابیدم
به سمت سرویس بهداشتی رفت صورتش را شست و
به اتاقش برگشت حال خیلی خوبی داشت احساس می کرد آرامشی که مدتی دنبالش می گشت را
کم کم دارد در زندگی لمسش می کند نگاهی به چادر روی میز تحریرش انداخت
یاد آن شب،مریم،اون پسره افتاد
بی اختیار اسمش را زمزمه کرد
ــــ سید،شهاب،سیدشهاب
تصمیم گرفت چادر را به مریم پس دهد و از مریم و برادرش تشکر کند
ــــ نه نه فقط از مریم تشکر میکنم حالا از پسره تشکر کنم خودشو برام میگیره پسره عقده ای،
ولی دیر نیست ??
نگاهی به ساعت انداخت با یاداوری اینکہ شب های محرم هست و مراسم تا اخر شب پابرجاست اما
ده شد تیپ مشکی زد اول موهایش را داخل شال برد وبه تصویر خود در آیینه نگاه کرد پشیمون شد
موهایش را بیرون ریخت
آرایش مختصری کرد و عطر مورد علاقه اش را برداشت و چند پاف زد
کفش پاشنه بلندش را از زیر تخت بیرون اورد
چادر را برداشت و در یک کیف دستی قشنگ گذاشت
در آیینه نگاهی به خودش انداخت
ـــ وای که چه خوشکلم
و یک بوس برای خودش انداخت
به طرف اتاق پدرش رفت
تصمیم گرفته بود هم حال پدرش را بپرسد هم به آن ها بگوید که به هیئت می رود این نزدیکی به
مادر و پدرش احساس خوبی به او می داد
#از_لاک_جیغ_تا_خدا
@banomahtab
به مابپیوندین👆(درایتا)
عشـ∞ـق یـعـنے یـه پـلاڪ
♥️هوالمحبوب♥️ 💌#رمان_تنها_میان_داعش 🕗#قسمت_یازدهم ♦️بهنظرم جان به لبش رسیده بود که حرفی نمیزد و
♥️هوالمحبوب♥️
💌#رمان_تنها_میان_داعش
🕗#قسمت_دوازدهم
♦️حتی اگه آمرلی اشغال بشه، تو نباید به مرگ فکر کنی!»
♦️ با هر کلمهای که میگفت، تپش قلبم شدیدتر میشد و او عاشقانه به فدایم رفت :«بهخدا دیشب وقتی گفتی خودتو میکُشی، به مرگ خودم راضی شدم!
♦️و هنوز از تهدید عدنان خبر نداشت که صدایش سینه سپر کرد :«مگه من مرده باشم که تو اسیر دست داعش بشی!»
♦️گوشم به عاشقانههای حیدر بود و چشمم بیصدا میبارید که عباس مقابلم ظاهر شد. از نگاه نگرانش پیدا بود دوباره خبری شده و با دلشوره هشدار داد :«به حیدر بگو دیگه نمیتونه از سمت تکریت برگرده داعش تکریت رو گرفته
♦️و صدای عباس بهقدری بلند بود که حیدر شنید و ساکت شد. احساس میکردم فکرش بههم ریخته و دیگر نمیداند چه کند که برای چند لحظه فقط صدای نفسهایش را میشنیدم.
♦️انگار سقوط یک روزه موصل و تکریت و جادههایی که یکی پس از دیگری بسته میشد، حساب کار را دستش داده بود که بهجای پاسخ به هشدار عباس قلب کلماتش برای من تپید :«نرجس! یادت نره بهم چه قولی دادی!»
♦️ و من از همین جمله، فهمیدم فاتحه رسیدن به آمرلی را خوانده که نفسم گرفت، ولی نیت کرده بودم دیگر بیتابی نکنم که با همه احساسم خیالش را راحت کردم
♦️«منتظرت میمونم تا بیای!» و هیچکس نفهمید چطور قلبم از هم پاشید!
♦️این انتظار به حرف راحت بود اما وقتی غروب نیمهرشعبان رسید و در حیاط خانه به جای جشن عروسی بساط تقسیم آرد و روغن بین مردم محله برپا بود تازه فهمیدم درد جدایی چطور تا مغز استخوانم را میسوزانَد.
♦️ لباس عروسم در کمد مانده و حیدر دهها کیلومتر آن طرفتر که آخرین راه دسترسی از کرکوک هم بسته شد و حیدر نتوانست به آمرلی برگردد.
♦️آخرین راننده کامیونی که توانسته بود از جاده کرکوک برای عمو آرد بیاورد، از چنگ داعش گریخته و به چشم خود دیده بود داعشیها چند کامیون را متوقف کرده و سر رانندگان را کنار جاده بریدهاند.
♦️ همین کیسههای آرد و جعبههای روغن هم دوراندیشی عمو و چند نفر دیگر از اهالی شهر بود تا با بستهشدن جادهها آذوقه مردم تمام نشود.
♦️از لحظهای که داعش به آمرلی رسیده بود، جوانان برای دفاع در اطراف شهر مستقر شده و مُسنترها وضعیت مردم را سر و سامان میدادند.
♦️حالا چشم من به لباس عروسم بود و احساس حیدر هر لحظه در دلم آتش میگرفت. از وقتی خبر بسته شدن جاده کرکوک را از عمو شنید
♦️ دیگر به من زنگ نزده بود و خوب میفهمیدم چه احساس تلخی دارد که حتی نمیتواند با من صحبت کند.
♦️ احتمالاً او هم رؤیای وصالمان را لحظه لحظه تصور میکرد و ذره ذره میسوخت، درست مثل من! شاید هم حالش بدتر از من بود که خیال من راحت بود عشقم در سلامت است و عشق او در محاصره داعش بود و شاید همین احساس آتشش زده بود که بلاخره تماس گرفت.
♦️ به گمانم حنجرهاش را با تیغ غیرت بریده بودند که نفسش هم بریده بالا میآمد و صدایش خش داشت :«کجایی نرجس؟»
♦️ با کف دستم اشکم را از صورتم پاک کردم و زیرلب پاسخ دادم :«خونه.» و طعم گرم اشکم را از صدای سردم چشید که بغضش شکست اما مردانه مقاومت میکرد تا نفسهای خیسش را نشنوم و آهسته زمزمه کرد :«عباس میگه مردم میخوان مقاومت کنن.»
♦️به لباس عروسم نگاه کردم، ولی این لباس مقاومت نبود که با لبهایی که از شدت گریه میلرزید، ساکت شدم و اینبار نغمه گریههایم آتشش زد که صدای پای اشکش را شنیدم.
♦️ شاید اولین بار بود گریه حیدر را میشنیدم و شنیدن همین گریه غریبانه قلبم را در هم فشار داد و او با صدایی که بهسختی شنیده میشد، پرسید :«نمیترسی که؟»
♦️مگر میشد نترسم وقتی در محاصره داعش بودم و او ترسم را حس کرده بود که آغوش لحن گرمش را برایم باز کرد :«داعش باید از روی جنازه من رد شه تا به تو برسه!»
♦️و حیدر دیگر چطور میتوانست از من حمایت کند وقتی بین من و او، لشگر داعش صف کشیده و برای کشتن مردان و تصاحب زنان آمرلی، لَهلَه میزد.
♦️ فهمید از حمایتش ناامید شدهام که گریهاش را فروخورد و دوباره مثل گذشته مردانه به میدان آمد :«نرجس! بهخدا قسم میخورم تا لحظهای که من زنده هستم
♦️نمیذارم دست داعش به تو برسه! با دست قمر بنی هاشم (علیهالسلام) داعش رو نابود میکنیم!»
♦️احساس کردم از چیزی خبر دارد و پیش از آنکه بپرسم، خبر داد :«آیتالله سیستانی حکم جهاد داده؛ امروز امام جمعه کربلا اعلام کرد!
#ادامه_دارد
✍نویسنده: فاطمه ولی نژاد
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
ʝσɨŋ»http://eitaa.com/joinchat/4128309256Ceb3eab9e2f
❀#انتشاربادرج_لینک_مجازاست.👆
عشـ∞ـق یـعـنے یـه پـلاڪ
♥️هوالمحبوب♥️ 💌#رمان_هدیهی_اجباری 🕗#قسمت_یازدهم هستي اصلاً وقت شوخي نيست. - شوخي چيه؟! مثل اين
♥️هوالمحبوب♥️
💌#رمان_هدیهی_اجباری
🕗#قسمت_دوازدهم
با كنجكاوي نگاهش كردم.
- همدانشگاهيات! بچه هاي كلاستون.
واقعاً مسخره بود. از فكر اينكه يكي از اونها بخواد همسر من بشه نتونستم جلويخندهم رو بگيرم و با صداي بلند قهقهه زدم.
- چه مرگته؟ مگه جك برات تعريف كردم؟!
بين خندههام گفتم:
- آخه اون جوجه فكلا كه روزي دو-سهبار دوست*دختر عوض ميكنن و مدام
خودشون رو توي آينه ميبينن كه يهوقت مدل موشون به هم نريزه و تيپشون خوب باشه، واسه من شوهر ميشن يا واسه بچهم پدر؟
- قانعشدناي قبل از تو سوءتفاهم بود!
اين دفعه هر دو زير خنده زديم. دوباره به ياد بدبختيم افتادم، كمكم لبخندم جمع شد و بهجاش اشك توي چشمم حـ*ـلقه بست. هستي با نگاهش من رو به آرامشدعوت ميكرد. اشك چكيده روي گونهم رو پاك كردم و گفتم:
- خيلهخب بيخيال، مورد چهارم هم داري؟
بله كه داريم. شما جون بخواه، كيه كه بده!
چشمكي زد و ادامه داد:
- عموفرزاد كه مطمئناً دوست يا همكاري داره.
- آره داره! خب؟
- خب حله ديگه! حتماً بينشون كسي هست كه يه پسر داشته باشه، نه؟
كمي فكر كردم و همهي دوستها و همكارهاي بابا رو از نظر گذروندم.
- از بين همهي دوستا و همكاراي بابا با سهتاشون رابـ ـطهي خانوادگي داريم كه
يكيشون فقط دوتا دختر بزرگتر از من داره، يكيشون هم كه اصلاً بچهدار نشده،
ميمونه آخري كه اون يه پسر داره.
چشمهاي هستي گرد شده بود. با كنجكاوي تمام پرسيد:
- خب؟
- خب هيچي ديگه پسرش از من كوچيكتره!
چهرهي هستي جمع شد و لبهاش كش اومد. خودكار رو با حرص روي برگه كشيد.
زير لب گفت:
- اي به خشكي شانس!
و دوباره به برگه خيره شد.
- خب مورد بعدي همسايههاتونه!
- ايش تو رو خدا اين يه مورد اصلاً نه!
- چرا نه؟
- فقط يكي از همسايههامون هست كه پسر مجرد داره، اون هم اوندفعه يه جور
بدي بهم نگاه ميكرد كه تموم موهاي تنم سيخ شد. پسرهي هيز چندش!
- خب لابد خوشش اومده ازت!
- اصولاً من از مردايي كه چششون مال خودشون نيست متنفرم!
خانم سخت پسند هم تشريف دارن. باشه ميريم مورد بعدي.
- چي؟
- همكارا و دوستاي مهيار.
- واي هستي نه! اين يكي رو ديگه واقعاً نه! من حتي حاضر نشدم به خونوادهم بگم، به تو اعتماد دارم كه بهت گفتم. اصلاً دلم نميخواد كس ديگهاي از اين موضوع باخبربشه، خصوصاً مهيار كه من ازش خجالت ميكشم!
- باشه پس اين يه مورد هم خط خورد، ميمونه مورد آخر!
- مورد آخر؟!
- همكارا و آشناهاي من.
با تعجب و حالت غمزدهاي نگاهش كردم:
- چرا اينجوري نگاهم ميكني؟
- نميخوام برات دردسر بشه!
قربون چشمهاي اشكبارونت! در حال حاضر سلامتي تو براي من از همهچيز
مهمتره. مگه يه دونه دوست خلوچل بيشتر دارم؟!
- واي هستي كه چقدر تكيهگاه بودي برام. اگه نداشتمت چيكار ميكردم!
دست بردم و روي اپن دراز شدم تا دستم به گردنش برسه و توي آ*غـ*ـوشم
محكم چلوندمش! صداي خفهش مياومد:
- باشه مبينا! باشه خفهم كردي! ميخواي يكم حـ*ـلقهي دستات رو بازتر كني؟
- نه!
- اونوقت موردايي كه واسه شوهر برات سراغ دارم هم ميپره ها!
دستهام رو شل كردم، از توي حصار دستهام بيرون اومد و چند نفس عميق كشيد.
- خفه نشي دختر كه خفهم كردي!
- خب؟ موردات كين؟
- اوليش آرياخان كچله!
مگه نگفتي اون ماهك رو دوست داره؟
- آره؛ ولي هنوز كه نميدونه اون زندهست!
- مگه قرار نشد بهش بگي؟
- مهيار هنوز با اين مسئله كنار نيومده! ميگه نميخوام خانوادهي پدريم رو ببينم،ازشون متنفرم! ميگه اگر كه پدربزرگم اون كار رو باهامون نكرده بود، الان شايدمادرم زنده بود و ماهك هم اينقدر زجر نميكشيد و اين بلا سرش نميومد!
- ولي خداييش مادرشوهرت از اون مادراي فولادزره بوده ها! خدا بيامرزدش.
- آره خدابيامرز واقعاً زن تمامعياري بود. ميتونست بچهها رو بذاره به امون خدا و
بره پي زندگيش و دوباره ازدواج كنه؛ ولي بهخاطر بچههاش به هر ترفندي كه شده همراه بچههاش از ايران خارج شد.
- اوهوم! ولي بالاخره روزي ميرسه كه باهم خوب بشن، مگه نه؟
- من هم همينطور فكر ميكنم! پس مورد اول پر پر! بين كارمنداي شركت اكثرا
ازدواج كردند بهجز...
- كي؟
ببينم نظرت درمورد پيرمردا چيه؟
- هستي ايندفعه ديگه ميكشمت!
- اي بابا مگه آقاي صالحي چشه؟ تازه پولدار هم هست.
از روي اپن اون ور پريدم و سمتش حملهور شدم كه اون هم با جيغ و داد و فرياد ازآشپزخونه فرار كرد. دور مبلها دنبال همديگه ميدويديم كه بالاخره دستهاش روبه نشانه تسليم بالا برد و گفت:
- ببخشيد اشتباه از من بود!
هردو از فرط خستگي روي مبل ولو شديم. سرم رو روي شونهش گذاشتم.
✍نویسنده: مهسا عبدالله زاده
#ادامه_دارد
#پاسـڊارانبۍپلاڪ
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
ʝσɨŋ»http://eitaa.com/joinchat/4128309256Ceb3eab9e2f
❀#انتشاربادرج_لینک_مجازاست.👆
♨️رمان #فرار_از_جهنم (بر اساس واقعیت)
#قسمت_دوازدهم
📌من و حنیف
🍃صبح که بیدار شدم سرم درد می کرد و گیج بود ... حنیف با خوشحالی گفت: دیشب حالت بد نشد ... از خوشحالیش تعجب کردم ... به خاطر خوابیدن من خوشحال بود ... ناخودآگاه گفتم: احمق، مگه تو هر شب تا صبح مراقب من بودی؟ ... نگاهش که کردم تازه فهمیدم سوال خنده داری نبود ... و این آغاز دوستی من و حنیف بود ... .
🍃اون هر شب برای من قرآن می خوند ... از خاطرات گذشته مون برای هم حرف می زدیم ... اولین بار بود که به کسی احساس نزدیکی می کردم و مثل یه دوست باهاش حرف می زدم ... توی زندان، کار زیادی جز حرف زدن نمی شد کرد ...
🍃وقتی برام تعریف کرد چرا متهم به قتل شده بود؛ از خودم و افکارم درباره اش خجالت کشیدم ... خیلی زود قضاوت کرده بودم ... .
🍃حنیف یه مغازه لوازم الکتریکی داشت ... اون شب که از مغازه به خونه برمی گشت متوجه میشه که یه مرد، چاقو به دست یه خانم رو تهدید می کنه و مزاحمش شده ... حنیف هم با اون درگیر می شه ... .
🍃توی درگیری اون مرد، حنیف رو با چاقو میزنه و حنیف هم توی اون حال با ضرب پرتش می کنه ... اون که تعادلش رو از دست میده؛ پرت میشه توی زباله ها و شیشه شکسته یه بطری از پشت فرو میشه توی کمرش ... .
🍃مثل اینکه یکی از رگ های اصلی خون رسان به کلیه پاره شده بوده ... اون مرد نرسیده به بیمارستان میمیره ... و حنیف علی رغم تمام شواهد به حبس ابد محکوم میشه ...
🔻عشق یعنی یه پلاک 🔻
🆔 @pelak_shohadaa