eitaa logo
عشـ∞ـق‌ یـعـنے یـه‌ پـلاڪ
8.3هزار دنبال‌کننده
15.5هزار عکس
8.7هزار ویدیو
151 فایل
آسمونی شدن نه بال میخواد و نه پر. دلی میخواد به وسعت خود آسمون. مردان آسمونی بال پرواز نداشتن، تنها به ندای دلشون لبیک گفتندوپریدن تبلیغ وتبادل👇 https://eitaa.com/joinchat/2836856857C847106613b 🤝
مشاهده در ایتا
دانلود
عشـ∞ـق‌ یـعـنے یـه‌ پـلاڪ
رمان دمشق‌ شهر عشق❤️🌿 #قسمت_چهل_سوم 💠سپس از همان روی بام با چشمش دور حرم چرخید و در پناه حضرت ز
رمان دمشق‌ شهر عشق❤️🌿  💠زن و بچه که داشته باشه، بیشتر احتیاط می کنه کار دست خودش و ما نمیده!» کم کم داشتم باور می کردم همه با هم هماهنگ شدند تا بله را از زیر زبان من بکشند که مادر مصطفی از صدایش شادی چکید 💠«من می خوام مصطفی رو زن بدم، منتظر اجازه شما و رضایت خواهرتون هستیم!» بیش از یک سال در یک خانه از داريا تا دمشق با مصطفی بودم، بارها طعم احساسش را چشیده و یک سحر در حرم حرف عشقش را از زبان خودش شنیده بودم 💠و باز امشب دست و پای دلم میلرزید. دلم می خواست از زبان خودش حرفی بگوید و او همه احساسش در نگاهش بود که امشب دلم را بیش از همیشه زیر و رو می کرد. ابوالفضل کار خودش را کرده بود که از جا بلند شد و خندهاش را پشت بهانه ای پنهان کرد 💠 «من میرم به سر تا مقر و برمی گردم.» و هنوز کلامش به آخر نرسیده، مصطفی از جا پرید و انگار می خواست فرار کند که خودش داوطلب شد 💠 «منم میام!» از اینهمه دستپاچگی، مادرش خندید و ابوالفضل دیگر دلیلی برای پنهان کاری نداشت که با نمک لحنش پاسخ داد : «داداش من دارم میرم تو راحت حرفاتو بزنی، تو کجا میخوای بیای؟» 💠از صراحت شوخ ابوالفضل اینبار من هم به خنده افتادم و خنده بی صدایم مقاومت مصطفی را شکست که بی هیچ حرفی سر جایش نشست و میدیدم زیر پرده ای از خنده، نگاهش می درخشد 💠و به نرمی می لرزد. مادرش به بهانه بدرقه ابوالفضل به زحمت از جا بلند شد، با هم از اتاق بیرون رفتند و دیگر برنگشت. 💠 باران احساسش به حدی شدید بود که با چتر پلکم چشمانم را پوشاندم و او ساده شروع کرد : «شاید فکر کنید الان تو این وضعیت نباید این خواسته رو مطرح می کردم.» 💠 و من از همان سحر حرم منتظر بودم حرفی بزند و امشب قسمت شده بود شرح عشقش را بشنوم که لحنش هم مثل دلش برایم لرزید 💠«چند روز قبل با برادرتون صحبت کردم، گفتن همه چی به خودتون بستگی داره.» 💠نگاهش تشنه پاسخی به سمت چشمه چشمانم آمد و من در برابر اینهمه احساسش کلمه کم آورده بودم که با آهنگ آرمش بخش صدایش جانم را نوازش داد 💠«همونجوری که این مدت بهم اعتماد کردید، می تونید تا آخر عمر بهم اعتماد کنید؟» 💠 طعم عشقش به کام دلم به قدری شیرین بود که در برابرش تنها پلکی زدم و او از همین اشاره چشمم، پاسخش را گرفت که لبخندی شیرین لبهایش را ربود و ساکت سر به زیر انداخت. 💠 در این شهر هیچکدام آشنایی نداشتیم که چند روز بعد تنها با حضور ابوالفضل و مادرش در دفتر رهبری در زینبیه عقد کردیم. 💠کنارم که نشست گرمای شانه هایش را حس کردم و از صبح برای چندمین بار صدای تیراندازی در زینبیه بلند شده بود که دستم را میان انگشتانش محکم گرفت و زیر گوشم اولین عاشقانه اش را خرج کرد 💠«باورم نمیشه دستت رو گرفتم!» از حرارت لمس احساسش گرمای عشقش در تمام رگهایم دوید و نگاهم را با ناز به سمت چشمانش کشیدم که ضربه ای شیشه های اتاق را در هم شکست. 💠 مصطفی با هر دو دستش سر و صورتم را پوشاند و شانه هایم را طوری کشید که هر دو با هم روی زمین افتادیم. 💠 بدن مان بین پایه های صندلی و میز شیشه ای سفره عقد مانده بود، تمام تنم میان دستانش از ترس می لرزید و همچنان رگبار گلوله به در و دیوار اتاق و چهار چوب پنجره می خورد. 💠ابوالفضل خودش را از اتاق کناری رسانده و فریاد وحشتزده اش را می شنیدم : «از بیرون ساختمون رو به گلوله بستن!» 💠 مصطفی دستانش را روی سر و کمرم سپر کرده بود تا بلند نشوم و مضطرب صدایم میکرد : «زینب حالت خوبه؟» 💠 زبانم به سقف دهانم چسبیده و او می خواست بدنم را روی زمین بکشد که دستان ابوالفضل به کمک آمد. 💠 خمیده وارد اتاق شده بود و شانه هایم را گرفت و با یک تکان از بین صندلی تا در اتاق کشید. مصطفی به سرعت خودش را از اتاق بیرون کشید 💠و رگبار گلوله از پنجره های بدون شیشه همچنان دیوار مقابل را می کوبید که جیغم در گلو خفه شد. مادر مصطفی کنار دیگر کارکنان دفتر رهبری گوشه یکی از اتاق ها پناه گرفته بود 💠 ابوالفضل در پناه بازوانش مرا تا آنجا برد و او مادرانه در آغوشم کشید. مصطفی پوشیده در پیراهن سفید و کت و شلوار نوک مدادی دامادی اش هراسان دنبال اسلحه ای می گشت و چند نفر از کارکنان دفتر فقط کلت کمری داشتند که ابوالفضل فریاد کشید 💠این بی شرفها دارن با مسلسل و دوشکا میزنن ما با کلت چیکار میخوایم بکنیم؟ ✍نویسنده:فاطمه‌ولی‌نژاد @ebrahim_navid_delha @pelak_shohadaa @shohadaa_sticker ═══°✦ ❃ ✦°═══ ❀.👆