eitaa logo
پلاک خاکی
2.6هزار دنبال‌کننده
13.2هزار عکس
7.8هزار ویدیو
48 فایل
به محفل رهروان شهدا خوش آمدید❤️🌷 شهدا اگر به دادم نرسید از دست رفته ام... کانال های دیگر ما متفاوت و ناب حتما عضو شوید👇 @saharshahriary @ghonooteghalam
مشاهده در ایتا
دانلود
عباس خود را خاک پای (ع) هم نمی‌دانست🚫 اما او واقعاً بود. زندگی کردن با چنین شخصی واقعاً سخت بود. خودش هم می‌گفت: «زندگی کردن با من است» به شوخی به عباس می‌گفتم:پس چرا منو کردی؟😄 او گفت: «به جز تو کسی رو پیدا نکردم که زندگی با من را داشته باشد». 🌹🍃🌹 @pelakkhakii 👈👈🌷🕊
✳ من به شما کمک می‌کنم تا خدا هم به من کمک کند! 📌 سرایدار مدرسه‌‌ای که در آن درس می‌خواند می‌گوید: کمردرد داشتم و نمی‌توانستم کار مدرسه را خوب انجام دهم. مدیر مدرسه به من گفت: اگر اوضاعت همیشه این باشد، باید بروی بیرون. اگر من را بیرون می‌کردند، خیلی اوضاع زندگی‌ام بدتر می‌شد. آن شب همه‌اش در این فکر بودم که اگر من را بیرون بیندازند، چه خاکی توی سرم کنم؟ فردا صبح که رفتم مدرسه، دیدم حیاط و کلاس‌ها عین دسته گل شده و منبع آب هم پر است. از عیالم که برنمی‌آمد؛ چون توان این همه کار را نداشت. نفهمیدم کار کی بوده. فردا هم این قضیه تکرار شد. شب بعد نخوابیدم تا از قضیه سردربیاورم. صبح، یک پسربچه از دیوار پرید پایین و یک‌راست رفت سراغ جارو و خاک‌انداز. شناختمش. از بچه‌های مدرسه‌ی خودمان بود. مرا که دید، ایستاد. سرش را پایین انداخت. با بغضی که در گلویم نشسته بود، گفتم: «پسرم! کی هستی؟» گفت: «عباس بابایی.» گفتم: «چرا این کارها را می‌کنی؟» گفت: «من به شما کمک می‌کنم تا خدا هم به من کمک کند.» 📚 برگرفته از کتاب «ظرافت‌های اخلاقی شهدا» @pelakkhakii 👈👈🌷🕊
🍃🔹آمریکا بودیم و دوره ی خلبانی می گذروندیم. یه روز داشتم رد می شدم که دیدم جلوی ویترین پایگاه شلوغ ‌‌‌ شده. نوشته ای توجه همه رو جلب کرده بود. خودم رو از بین جمعیت رسوندم جلو. ‌‌ با تیتر درشت نوشته بودند : (دانـشـجو عـبـاس بـابـایـی سـاعت دو بـعد از نـیمه شـب مـی دود تـا شـیـطان را از خـود دور کــنـد) رفتم سراغش گفتم : عباس، ویترین پایگاه رو دیدی ؟ اینا چیه نوشتن ؟ گفت : ول کن چیزی نیست پا پیچش شدم و اصرار کردم تا قضیه رو برام تعریف کنه گفت : چند شب پیش بد خواب شدم، رفتم میدون چمن کمی بدوم کُلُن با خانومش داشت از شب نشینی برمی گشت که من رو دید بهم گفت : برای چی این موقع شب می دویی ؟ گفتم : دارم ورزش می کنم گفت : راستش رو بگو کی این موقع شب ورزش می کنه که تو می کنی ؟ گفتم : حقیقت اینه که محیط خوابگاه آلوده ست. وسوسه های شیطان بدجوری اذیتم می کنه.تو این وضعیت اگه آدم حواسش به خودش نباشه زود به گناه می افته. این کار رو انجام میدم که فکر گناه از سرم بیرون بره. ✍ از کتاب : 🛩علمدار آسمان 🍃🌷 @pelakkhakii 👈👈🌷🕊
پـرواز انـدازه‌ی آدمو بـرملا مےڪنه هـرچی بـالاو بالاتر مـی ری دنـیـا از دیـد تـو بـزرگـتـر مـی شـه و تـو از دیـد دنـیـا ڪوچڪتر!
همانند دل‌ها را به هم نزدیک کنید؛ درون را پاک کنید؛ عمل را خالص کنید؛ برای خدا کار کنید؛ آن وقت خدای متعال برکت خواهد داد. عباس بابایی یک انسان واقعاٌ مؤمن و پرهیزگار و صادق بود. ❤️ ❤️
🔆 قایق شیشه‌ای! 🔻 اسم خانه‌مان را گذاشته بودی قایق شیشه‌ای و از من می‌خواستی بارش را سبک کنم. - این‌همه ظرف بلور و کریستال می‌خواهیم چه کنیم؟ بیا آن‌ها را هدیه بدهیم! اوایل مقاومت می‌کردم. می‌گفتی: ما که نباید غرق مادیات بشویم. برای همین حرف قبول کردم آن‌ها را ببخشیم. تا جایی که قایق، خالی از همهٔ اشیای زینتی شد. گفتی: حالا می‌توانیم روی عرشهٔ کشتی بایستیم و خدا را سجده کنیم. بی‌آنکه ترس از غرق شدن داشته باشیم. 📚 از کتاب | زندگینامهٔ داستانی 📖 صفحات ۱۴۵ و ۱۴۶ ✍ ❤️ دعوتید به پلاک خاکے @pelakkhakii 👈👈🕊🌷
🔆 قایق شیشه‌ای! 🔻 اسم خانه‌مان را گذاشته بودی قایق شیشه‌ای و از من می‌خواستی بارش را سبک کنم. - این‌همه ظرف بلور و کریستال می‌خواهیم چه کنیم؟ بیا آن‌ها را هدیه بدهیم! اوایل مقاومت می‌کردم. می‌گفتی: ما که نباید غرق مادیات بشویم. برای همین حرف قبول کردم آن‌ها را ببخشیم. تا جایی که قایق، خالی از همهٔ اشیای زینتی شد. گفتی: حالا می‌توانیم روی عرشهٔ کشتی بایستیم و خدا را سجده کنیم. بی‌آنکه ترس از غرق شدن داشته باشیم. 📚 از کتاب | زندگینامهٔ داستانی 📖 صفحات ۱۴۵ و ۱۴۶ ~~~~🌸🍃🌸🍃🌸🍃~~~~ دعوتید به پلاک خاکي👇👇🌷🕊 @pelakkhakii
چيزی را كه من در ايشان نيافتم،‌ علاقه،‌ توجه و فريفتگی به ماديات و زرق و برق دنيــا بود؛ زندگی بسيار سـاده ای داشت. بارها به من می گفت كه هيچ وقت خمس بدهـكار نمی شود و اصلا مهلت نمی دهد خمسی به گردنش بيفتد و سرماه از حقوقش به اندازه مخارجش برمی دارد و بقـيـه را در راه خــدا می دهـد.»  🍁🌷 ‎‎‌‌‎‎ دعوتید به پلاک خاکي👇👇🌷🕊 @pelakkhaki
آمریکا که بودیم (قبل از انقلاب) هیچ وقت پپسی نمیخورد چند بار بهش گفتم برام نوشابه پپسی بخر اما نخرید یه بار بهش اعتراض کردم و گفتم : این نوشابه ها تفاوت قیمت ندارند ، پس چرا نوشابه پپسی نمیخری ؟ گفت :چون کارخونه پپسی متعلق به اسرائیلی هاست " 🌱 دعوتید به پلاک خاکی 👇💚 @pelakkhakii
✳️ وصلهٔ نفس! 🔻 تراشهٔ کبریت را در جاظرفی انداخت و به طرف در رفت. از پشت چشمی نگاه کرد. «عباس است!» در را باز کرد. - چه عجب از این طرف‌ها؟! - برای مأموریتی آمدم به پایگاه. گفتم سری به تو بزنم. نگاهی به لباس پرواز او انداخت. - لباس را در بیاور. عباس بلند شد تا لباسش را درآورد. روح‌الدین نگاهی به او انداخت؛ وصله‌ای بر سر زانو! - هنوز همان اخلاق دانشجویی را داری؟ بابا دیگر برای خودت کسی هستی. عباس بابایی خم شد و وصلهٔ سر زانویش را نوازش کرد. - می‌دانی رفیق، این وصله را به نفسم زدم تا زیاد بلندپروازی نکند. 📚 از کتاب | زندگینامهٔ داستانی دعوتید به پلاک‌خاکی 👇👇🕊🌷 @pelakkhakii
۱۵ مرداد سالروز شهادت 🌷🕊
🌹 یک روز مانده بود به عید قربان. عباس باید انتخاب می‌کرد. قولی که به همسرش داده بود را عملی کند یا درخواست پدرش را بپذیرد؟ خودش را به حج برساند و چشمان منتظر همسرش را خوشحال کند یا برای اجرای نقش حضرت اسماعیل در تعزیه هرساله پدرش به قزوین برود؟ اما تصمیم عباس فراتر از این‌ها بود. عباس پرواز بر آسمان‌ بلند ایران را بر همه‌ی خواسته‌های خوب فردی ترجیح داد. می‌دانست اگر نباشد کارها خوب پیش نمی‌رود. اگرچه پرواز مانع حضور در مکه شد اما پدرش را سربلند کرد، عباس نقش اجرا نکرد بلکه خودش همچون *اسماعیل*، ذبح شد. حج نرفت اما بر فراز ابرها *لبیک* گفت و قربانی عیدقربان شد تا ایران، عزیز بماند و عیدی مردمانش عزا نشود. وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (سوره صافات _107) ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم