eitaa logo
ساکنین پلاک "8"
207 دنبال‌کننده
14.1هزار عکس
8هزار ویدیو
114 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
✳ در گوشه‌ای در میان خادم‌ها ایستاد 🔻 سردار شهید بیشتر اوقات پایین ضریح (ع) می‌نشست و از همان مکان عرض ادب و ارادت خود را نشان می‌داد. زمانی هم که در کنار ضریح قرار می‌گرفت، بسیار متواضعانه رفتار می‌کرد. 🔸 یک بار در مراسم خطبه‎خوانی در صحن انقلاب اسلامی حرم مطهر رضوی، در حالی که لباس خادمی به تن داشت، اصرار دیگران مبنی بر قرار گرفتن در جایگاه مسؤولان، مدیران و علما را در این مراسم نپذیرفت و در گوشه‌ای بین ۴۹ هزار خادمی که حضور یافته بودند، با متانت تمام و آرام ایستاد. 👤 راوی: مدیر امور خدمه آستان قدس رضوی ❤
✳️ از یک دانهٔ خشخاش هم کمتری! 🔻 گفت: وقتی می‌روم آن بالاها، توی آسمانی که تا چشم کار می‌کند ادامه دارد، به نظرم می‌رسد که از یک دانهٔ خشخاش کوچک‌تر و ناچیزترم. بعد به خودم می‌گویم: «وقتی پا روی زمین گذاشتی فراموش نکنی؛ فراموش نکنی که از یک خشخاش هم کمتری.» 📚 از کتاب | زندگینامهٔ داستانی 📖 ص ۷۷ ✍ ❤️
هر موقع می‌دیدمش یا داشت کتاب می‌خواند، یا قرآن! 🔻 وقتی کمال آمد حجتیه، خیلی زود بین طلبه‌ها مشهور شد. اینکه بچه‌ای در آن سن و سال فرانسه را رها کند و بیاید، خیلی در چشم ما بزرگ بود. هر موقع در حیاط یا مسجد حجتیه می‌دیدمش یا داشت کتاب می‌خواند یا داشت قرآن می‌خواند. اول‌ها فکر می‌کردم یک طوری دارد کلاس می‌گذارد. گفتم این هم مثل طلبه‌های سال پایینی خودمان است. جوگیر شده. کمال اما تا همین آخرها مطالعه‌اش کم نشد. دعاخواندن و تلاوت قرآنش کم نشد. من نمازشب‌هایش را دوست داشتم. چون بعد از نمازش به زبان فرانسوی با خدا حرف می‌زد و گریه می‌کرد. 📚 از کتاب | روایتی داستانی از تنها شهید اروپایی دفاع مقدس 📖 صفحات ۱۲۰ و ۱۲۱ ✍🏻 بهزاد دانشگر ❤️
درجه‌های روی شانه‌ام نماد قدرت نیست، نشان مسئولیت است! 🔻 خاطرم هست به اصفهان رفته بودیم و وقتی از محل استراحت‌مان بیرون آمدیم، دیدیم سربازی کفش‌های شهید را واکس می‌زند. «شهید صیاد شیرازی» گفت پسر جان چه کسی به تو گفته کفش من را واکس بزنی؟ حالا فرمانده پایگاه هم پشت سر ما بود. صدایش را طوری بلند کرد که همه بشنوند و دوباره ادامه داد: «پسرم من یک سربازم، تو هم یک سربازی، سرباز باید کفش خودش را خودش واکس بزند.» شهید می‌گفت این درجه‌هایی که روی دوشم می‌بینی، درجه‌های «قدرت» نیست، نشان «مسئولیت» است. 👤 راوی: داماد شهید صیاد شیرازی پ.ن: شهید صیاد شیرازی در ۲۱ فروردین ۱۳۷۸ در مقابل منزلش به دست منافقین ترور شد. ❤
غرق در نور قرآن! 🔻 کمال حالا با اشتیاق بیشتری کتاب‌های تفسیر قرآن را مطالعه می‌کرد. هر چیزی را که به قرآن مربوط می‌شد، می‌خواند و می‌خواند و می‌خواند. غرق می‌شد در نور قرآن. گاهی از شدت اشتیاق، نَفَسش می‌گرفت. چرا در این سال‌ها هیچ‌کس از این کلمه‌ها برایش نگفته بود؟! چرا در فرانسه کسی دربارۀ قرآن هیچ چیزی نمی‌داند؟ چگونه می‌توانند بدون خواندن قرآن، نَفَس بکشند و اسمش را بگذارند زندگی؟ گاهی تا نیمه‌شب داشت قرآن می‌خواند. به خودش می‌آمد و می‌دید یک آیه را بارها و بارها خوانده. خوانده و خوانده و خوانده؛ اما هنوز سیراب نشده. 📚 از کتاب | روایتی داستانی از «کمال کورسل» تنها شهید اروپایی دفاع مقدس 📖 ص ۱۳۲ ✍🏻 بهزاد دانشگر ❤️ 🌷🌷🌷
✳️ مطمئنم مردم غرب عاشق رسالهٔ حقوق امام سجاد(ع) می‌شوند! 🔻 کمال وقت زیادی را در مؤسسه می‌گذراند... یک روز آمد گفت رسالهٔ حقوق امام سجاد علیه‌السلام را خیلی دوست دارد. گفت مطمئن است مردم غرب هم اگر با این رساله و نگاه درخشان امام سجاد (ع) آشنا شوند، عاشقش می‌شوند. برایم توضیح داد که غربی‌ها فعلا توجهشان به حق و حقوق است و حقوق بشر. گفت ولی چیزهایی که آن‌ها دارند از حقوق انسانی می‌گویند، زمین تا آسمان فرق دارد با نگاه امام سجاد (ع). گفتم: «خب پس چرا معطلی؟ ترجمه‌اش کن.» چند وقت بعد ترجمه‌اش را آورد. گفتم: «یه مقدمه هم براش بنویس.» مقدمه را هم نوشت و رساله را منتشر کردیم. آن‌قدر از این کتاب استقبال شد که در بیشتر کشورهای فرانسوی‌زبان فروش رفت و بارها تجدیدچاپ شد. عجیب‌تر این‌که در این چند سالی که برای ما کار می‌کرد، یک بار نگفت پول من را کِی می‌دهید؟ هر وقت هم خواستیم بهش پول بدهیم، قبول نکرد. 🎙 راوی: سیدمرتضی کاظمی؛ مدیر مؤسسهٔ نشر معارف اسلامی 📚 از کتاب | روایتی داستانی از «کمال کورسل» تنها شهید اروپایی دفاع مقدس 📖 ص ۱۷۶ ✍🏻 بهزاد دانشگر ❤️ 🌷🌷🌷🌷🌷
باید به کمک حق بریم؛ حتی اگه اون‌طرف مرزها باشه! 🔻 - تو یه دلیل بیار که ما برای چی باید تو رو ببریم جبهه تا خودم کارت رو راه بندازم. + شما یه دلیل بیار که من برای چی نباید بیام جنگ؟ - خب این جنگ بین ما و ایرانی‌ها با صدام است... + پس وقتی امام عصر ظهور کردند، فقط مردم عربستان باید برن یاریشون... بقیۀ ملت‌های دیگه نباید برن به یاری امامشون! ابوالحسن چیزی نگفت. فقط به کمال نگاه کرد. کمال ادامه داد: «پس کی و کجا باور کنیم، این خط‌های مرز بین کشورها بازیه. دروغه. برای جداکردن ملت‌هاست از همدیگر؟ به نظر من فقط یه چیزه که اهمیت داره. اونم حقه. وقتی کسی حق باشه باید به کمکش بریم؛ حتی اگه اون‌طرف مرزهای ما باشه. وقتی هم چیزی ناحقه، باید جلوش گرفته بشه؛ حتی اگه توی یکی از اتاق‌های خونۀ ما باشه... حالا اگه شما در این جنگ طرف حق هستین و قراره ما تمرین کنیم تا کمی شبیه روزگار ظهور امام عصر بشیم، پس من حق دارم تو این جنگ شرکت کنم.» 📚 از کتاب | روایتی داستانی از «کمال کورسل» تنها شهید اروپایی دفاع مقدس 📖 صفحات ۲۱۹ و ۲۲۰ ✍🏻 بهزاد دانشگر ❤️
می‌خوام به حضرت علی (ع) نزدیک بشم! 🔻 همۀ کسانی که سال‌های اول، کمال را دیده بودند، احساس می‌کردند در این چند سال چقدر تغییر کرده است! انگار به‌مرور کمال دیگری شده بود. کمتر از قبل حرف می‌زد، کمتر از قبل می‌خندید و بیشتر در فکر بود. - هان کمال! تو فکری؟ - فکر، خوبه. - خوب که بله، ولی تو چرا این‌قدر تو فکری؟ - می‌گن حضرت علی علیه السلام از راه تفکر زیاد به آن مقامات بالا رسید. - پس می‌خوای به مقامات بالا برسی؟! - نه، می‌خوام به حضرت علی (ع) نزدیک بشم. 📚 از کتاب | روایتی داستانی از «کمال کورسل» تنها شهید اروپایی دفاع مقدس 📖 صفحات ۱۹۰ و ۱۹۱ ✍🏻 بهزاد دانشگر ❤️
✳️ باید بریم دنبال جوان‌ها! 🔻...گفت: «تیر و توپ و تفنگ دیگه تموم شد! ما باید توی شهر خودمون، کوچه‌به‌کوچه، مسجدبه‌مسجد، مدرسه‌به‌مدرسه، دانشگاه‌به‌دانشگاه، کار کنیم. باید بریم دنبال جوان‌ها؛ باید پیام این‌هایی که توی خون خودشون غلتیدند رو ببریم توی شهر.» 🔹 گفتم: «خب! اگه این کار رو بکنیم چی می‌شه؟!» برگشت و با صدایی بلندتر گفت: «جامعه بیمه می‌شه. گناه در سطح جامعه کم می‌شه. مردم اگه با «شهدا» رفیق بشن، همه چی درست می‌شه؛ اون‌وقت جوان‌ها می‌شن یار «امام زمان» (عج).» ‼️ بعد شروع کرد توضیح دادن: «ببین! ما نمی‌تونیم چکشی و تند برخورد کنیم؛ باید با نرمی و آهسته‌آهسته کار خودمون رو انجام بدیم. باید خاطرات کوتاه و زیبای شهدا رو جمع کنیم و منتقل کنیم. نباید منتظر باشیم که ما رو دعوت کنند؛ باید خودمان بریم دنبال جوان‌ها. البته قبلش باید روی خودمان کار کنیم. اگه مثل شهدا نباشیم، بی‌فایده است؛ کلام ما تأثیر نخواهد داشت.» 📚 از کتاب | زندگینامه و خاطراتی از سردار 📖 صفحات ۸۸ و ۸۹ ❤️
✳️ حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم 🔻 ای مادر، هنگامی که فرودگاه تهران را ترک می‌گفتم، تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی: «ای مصطفی، من تو را بزرگ کردم، با جان و شیرۀ خود تو را پرورش دادم و اکنون که می‌روی از تو هیچ نمی‌خواهم و هیچ انتظاری از تو ندارم، فقط یک وصیت می‌کنم و آن این که خدای بزرگ را فراموش نکنی.» 🔹 ای مادر، بعد از بیست‌ و دو سال به میهن عزیز خود باز می‌گردم و به تو اطمینان می‌دهم که در این مدت دراز، حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم، عشق او آن‌قدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود. 🔺 خوشحالم ای مادر، نه فقط به‌خاطر این که بعد از هجرتِ دراز به آغوش وطن بر می‌گردم بلکه به این جهت که بزرگترین طاغوت زمان شکسته شده و ریشۀ ظلم و فساد بر افتاده و نسیم آزادی و استقلال می‌وزد. ✍️ دست‌نوشتۀ شهید دکتر مصطفی چمران؛ بهمن‌ماه ۱۳۵۷ 📚 برگرفته از کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود...» ❤️
او آقامهدی عراقی خودمان بود... 🔻 پشت کارهای آقامهدی همیشه حکمتی بود؛ مثل همان موقع‌ها که فهمیدم وقتی متوجه حال‌وروز زندگی ما شده، برای کمک‌خرج، چیزهایی را به خانۀ ما می‌آورد و ما خیلی دیر فهمیدیم آن کسی که گاهی، به‌عنوان ناشناس، ازطریق آقاماشاءالله، بقال محله، چیزهایی به ما می‌رساند، همان آقامهدی عراقی خودمان بود. 📚 از کتاب | برداشتی آزاد از زندگی 📖 ص ۷۱ ✍ نفیسه زارعی ❤️
✳️ می‌دانی شاه از کجا شاه شد؟! 🔻 یکی از محافظان اهل یکی از شهرستان‌ها بود. زمانی که ابتدای برداشت گلابی بود، از آن شهرستان برای آن محافظ گلابی نوبرانهٔ خیلی تروتمیزی فرستاده بودند. او هم گفته بود که آن‌ها را به شهید رجایی بدهند. اطرافیان آن گلابی را شستند و روی میز ایشان گذاشتند. شهید رجایی وقتی ظرف گلابی را دیدند، پرسیدند: «این گلابی را چه کسی آورده است؟» معرفی کردند و وقتی محافظ آمد، شهید رجایی گفتند: «من از شما تشکر می‌کنم اما می‌دانید شاه از کجا شاه شد؟ از همین‌جا. وقتی فصل برداشت گلابی شد، نوبرانه‌اش را برای او آوردند. اگر فرصتی ایجاد شد، برای او خاص بود. اگر امتیازی می‌خواستند بدهند، به او دادند و آرام‌آرام شاه مملکت شد. شما اگر می‌خواهی به من خدمت کنی هر چند وقت یک بار بیا و به من بگو آقای محمدعلی رجایی، فرزند عبدالصمد، اهل قزوین، یادت نرود که زمانی دوره‌گرد بودی و دست‌فروشی می‌کردی. هر چند وقت یک بار بیا و این را به من بگو.» 📚 از کتاب «عاشورائیان منتظر در آوردگاه فتنه» 📖 صفحات ۲۱۲ و ۲۱۳ 👤 ❤️