یک بزرگی یه افسانه ای بهمون تعریف میکرد ، میگفت جهان هستی از عشق خدا و انسان تشکیل شده.
عشقشون با نگاه بوده... خدا انسان رو دیده بهش روح دمیده و عاشقش شده و از این نگاه یک جهان جدید خلق شده ، درکش خیلی عجیب و سخت بود... ولی باعث شد به فکر بیوفتم... یاد خودم و خودت افتادم.
من با تو ، به عشق تو نگاه اول ایمان پیدا کردم. چون وقتی نگاهمون به هم خورد برای من یه جهان جدید آغاز شد. راستش بعد از اون دیگه زندگیم هیچوقت مثل قبل نشد ، به هیچ چیز نتونستم عادی نگاه کنم... دیدگاه منو تغییر دادی یه درس بزرگ بهم دادی ولی خب هر چیز ارزشمندی بهای سنگینی داره ، بهای من برای این درس ، رفتن تو بود.
راستش تو من رو با عشق حقیقی آشنا کردی ولی خب منو تو جهانی که باهم ساخته بودیم رها کردی ، من از اون موقع دنیای خودم رو ساختم اوضاع خیلی فرق کرد... ولی دروغ چرا ، هنوز چشم به راهتم. بلکه یک روز یک جا سرت بخوره به سنگ و بخوای برگردی به دنیایی که باهم ساختیم.
چه کار کنم دیگه... بهای عشق صبره منم بخاطرت صبر میکنم.
راستش بعد از یک اتفاقی ، مدت طولانی ای دچار فلج قلم شدم و دور نوشتن رو خط کشیدم ، برای همین چیز هایی که اینجا میذارم صرفا حرفایی هست که نمیتونم به کسی بگمشون ، چون درک نمیشه و آدم حس حقارت میکنه. شما هم نیازی نیست اینارو بخونید من برا خودم مینویسم که ذهنم خالی بشه.
اینکه آدمی در به در دنبال درک شدنه آزارم میده.
تو هر بیت شعر ، هر آهنگ ، هر نقاشی ، هر فیلم و هرچیز دیگه ای دنبال تیکه ای میگردم که بهم یاد آوری کنه که فقط من این حس رو تجربه نکردم... تیکه های گمشده ی خودم رو با این چیزا پر میکنم.
با دلتنگی میخوابم ، با دلتنگی بیدار میشم ، با دلتنگی کارامو میکنم و کل روز رو به امید یک زنگ یا پیام از سمت تو میگذرونم.
جالب این جاست هر دفعه گفتم بدون یه چیزی یا یه کسی نمیتونم ، دنیا دقیقا جوری چرخیده که بهم ثابت بشه بدون اونم میتونم! درواقع باید بتونم چاره ی دیگه ای ندارم.
تعادل خیلی مهمه.
ما تعادلمون رو از دست دادیم و تاوانش فاصله بود. چون داشتیم سمت چیزی میرفتیم که براش ساخته نشده بودیم.
خیلی وقته که احساساتمو حبس کردم...
حقیقتا دلیل برای بروزشون زیاده ولی من یک خصلت بد دارم... حتی موقع بروز احساساتمم فکر میکنم.
افکار دور احساساتم میپیچه و خفشون میکنه.
انقدر محکم خفه میکنه که همون احساسات از داخل لبریز میشه و هیچوقت به بیرون نمیاد.
یهو به خودم میام میبینم مدت زیادیه به آسمون زل زدم و نگاه میکنم و نگاه میکنم و نگاه میکنم... انگار چشمام پستش رو تغییر داده و از سرم رفته تو قلبم ، چون اشکارو تو قلبم بیشتر حس میکنم تا روی صورتم.
راستش کلی سوال تو ذهنمه...
کلی چرا
چرا اونشب تورو دیدم؟
چرا تو باید تجربه میشدی ؟
چرا نموندی؟
چرا نخواستی؟
چرا اصلا برنگشتی ؟
چرا هیچوقت سراغی از من نگرفتی؟
چرا انقدر تغییر کردم بعد تو؟
چرا دیگه هیچی مثل قبل نشد؟
چرا... چرا... چرا..؟
من هیچوقت بخاطر یک چیزی نمیبخشمت.
هر چقدرم بگیم که قسمت بوده و سرنوشت بوده من تو یکی رو بخاطر این نمیبخشم.
تو یه بخشی از احساسات من که باید تو همون سن تجربه میشد رو از من دزدیدی و همش رو یک جا مال خودت کردی... درحالی که من چند سالم بود ؟ خیلی بچه بودم برا این چیزا...
بعد از اون دیگه هیچوقت نتونستم مثل قبل بشم.
منم دلم میخواست تجربه کنم... درست مثل بقیه ی همسنام... ولی تو کلا دید منو نسبت به همه چی عوض کردی.
این خیلی خوب بود ولی خیلی هم زود بود. چون من هنوز میخواستم تجربه کنم.
دروغ هم نگم این مدت سعی کردم برگردم به قبل ولی نمیشه... بقول معروف آدم وقتی یه چیز خیلی بزرگ رو تجربه میکنه دیگه به کمتر از اون قانع نمیشه.
من به اون نگاه اول عادت دارم.
به اون دنیایی که با اون نگاه ساخته شد.
در به در منتظرم حداقل با یکی دیگه تجربه اش کنم ولی نمیشه... میدونم نمیشه... سعی کردم خودمو گول بزنم نشد.
چون آدم فقط یکبار عاشق میشه و من همون یبار عاشق شدم.