مثلا پرایوت
حاجی یه چیزی راجب فاطمیه ها بگم
فکر میکنم صابر خراسانی بود میگفت
که محرم رو همه میان
همه دعوتن از خوبش تا بدش
ولی فاطمیه هارو محارم دعوت میشن
هرکسی رو اجازه نمیدن شرکت کنه
حتی به هرکسی اجازه نمیدن مشکی تن کنه
و من اینو عینا به چشم دیدم
من دو سال پیش این جمله رو شنیدم
و کلی واسه فاطمیه اون سال من برنامه ریزی کردم
سه روز مونده به فاطمیه من رباط صلیبی پام توی والیبال پاره شد و چهار ماه خونه نشین شدم
هیچ جایی نتونستم برم
مثلا پرایوت
فکر میکنم صابر خراسانی بود میگفت که محرم رو همه میان همه دعوتن از خوبش تا بدش ولی فاطمیه هارو محار
اینم بگم من بشدت معتقدم که خدا منو دوست داره توی این موضوع بشدت ادعام میشه
و به همه میگم من پسره خوبه خدام😂
همیشه اینجوری بوده که هروقت داشتم یه مسیری رو اشتباه میرفتم زیر ۲۴ ساعت خدا یه نشونه واسم فرستاده
و بهم فهمونده که این نشونه برای اون ماجراست
یعنی هم نشونه رو میده هم قدرت فهمش رو که من مسیرمو درست کنم
توی ماجرایی که من اون فاطمیه رو نتونستم برم هم خودم میدونستم چرا
و من حتی میدونم چرا رباط صلیبی پام پاره شد
همه میگن به دلیل بی احتیاطی بوده و گرم نکردن
ولی من هیچوقت برای هیچ سالنی گرم نمیکنم
اینکه بیام و کمتر از یک آجر بپرم ولی رباط صلیبی پام پاره بشه از نظر خودم بی دلیل نبوده
مثلا پرایوت
اینم بگم من بشدت معتقدم که خدا منو دوست داره توی این موضوع بشدت ادعام میشه و به همه میگم من پسره خوب
همه اینارو گفتم که به این برسم
من امسال به طرز عجیبی اصلا یادم نبود شروع فاطمیه اول
من ۹ آبان رفتم اراک
و قرار بود ۲۷ آبان برگردم
و اصلا یادم نبود که این وسط فاطمیه ای قراره باشه
و لباس مشکی برنداشتم
یعنی توی روز شهادت
نه تونستم مشکی تنم کنم
نه قم بودم که هیئت هایی رو که دوست دارم بتونم شرکت کنم
و اتفاقا سه شنبه امتحان میان ترم داشتم حتی خودمم نتونستم عزاداری کنم
همه چیز یه دفعه ازم گرفته شد
مثلا پرایوت
همه اینارو گفتم که به این برسم من امسال به طرز عجیبی اصلا یادم نبود شروع فاطمیه اول من ۹ آبان رفتم ا
و برای اولین بار بود که نمیدونستم چرا این اتفاق افتاده
تازه من ساعت کاریم ۸ تا ۱۲ شب هستش
برای آذر ماه وقتی قرار بود مرخصی هام رو بچینم باز فراموش کردم که فاطمیه هستش و اون روز رو مرخصی نگرفتم((این اتفاق برای ۲۳ آبان هستش))
و گذشت و یه اتفاقی این بین افتاد که زندگی من کامل تغییر کرد
مسیرم عوض شد کلا
و بعد از اینکه این اتفاق افتاد متوجه شدم که سدی که خیلی اتفاقات به روم بسته شده بود چیه
مثلا پرایوت
و برای اولین بار بود که نمیدونستم چرا این اتفاق افتاده تازه من ساعت کاریم ۸ تا ۱۲ شب هستش برای آذر م
بعد از این اتفاقات
یک آذر به من زنگ زدن از شرکت که مرخصی هایی که درخواست کرده بودی ثبت نشده
دوباره درخواست هات برای مرخصی رو بگو
و من تونستم روز شهادت رو مرخصی بگیرم
و دقیقا همون روز هم داشتم برمیگشتم قم درخالی که قرار بود بمونم اون هفته رو
خیلی حرف زدم
خواستم بگم به نشونه ها ایمان داشته باشید
اگه میبینید به هر دری میزنید یه جای کار میلنگه
درواقع شما دارید میلنگید وگرنه کار خدا روی حساب کتابه
همیشه میبینمش ،هرجا میرم همراهمه،وقتی هست یه سرمای عجیب همه جارو میگیره من بهش میگم غول سفید اسم با مسمایی براش انتخاب کردم:)
اولین بار وقتی از سرکار اومدم باهاش اشنا شدم اومدم شام بخورم برای یه نفر دوتا بشقاب گزاشتم اونجا از بغض و تنهایی ام غول سفید زاده شد...
اما امشب خیلی بزرگ شد خیلی خیلی بزرگ شد چون امشب تولدم بود:)
+
+
بنازمت
خیلی قشنگ بود
تولدت خیلی خیلی خیلی مبارک باشه
و اینکه اگر این متن رو خودت نوشتی هروقت میبینی دلت میگیره حتما دست به قلم شو
شده در حد یکی دو جمله هم بنویسی بنویس
اگه هم واسه خودت نخواستی بنویسی برای من ناشناس بفرست
شناختن درون خود ادما از نظر تو چطوریه
+
+
نمیدونم
ولی من به شخصه فوکوسم رو اینه که بقیه رو بشناسم تا خودم
خودم رو هیچوقت نتونستم درست بشناسم
اینجوری ام که یه روز که حالم خوب باشه ازم راجب خودم بپرسی میشینم و واست اثبات میکنم که چقدر آدم خوبی ام و چقدر واست فکت میارم
یه روزی که با خودم حال نکنم یه جوری واست فکت میارم که مطمئن بشی بدتر از من هنوز آفریده نشده
من یه شعر گفتم اگر میشه بزارید داخل کانالتون نظرتون هم راجع به شعرم بهم بگید. ۱۴ سالمه.🙂
فقط چون طولانیه تو چندتا پیام میفرستمش.
به کوتاهی آن لحظهی شادی که گذشت،غصه هم میگذرد
سال هاست درپی این جملهی سهراب، هنوز دربهدرم
خب همان لحظهی شادی که گذشت بال پری میخواهد
من پس از رفتن تو، چیده شده بال و پرم
گرچه از آغاز فراقت، سال ها می گذرد
من هنوز هم به سرم میزند که از پنجره بپرم
شمشیری کهنه دارم من، ارثِ جدّ پدرم
احتمالا همین روز ها، با آن سرم را بزنم
یاد عشقت بیوفا! هر لحظه زخمی میزند
هرشب میدان است و شمشیر غم و حریفی که منم
راستی، خاطرهی چشم سیاه تو هنوز هم زندهست
هرشب می آید و باز، نمک میزند به غمم
+
+
خب اول بگم اینکه توی این سن شعر میگی محشره
دوم اینکه من از لحاظ تخصصی و تکنیکی چیزی نمیتونم بهت اضافه کنم چون علمشو ندارم صرفا به عنوان کسی که خیلی شعر گوش میده و میخونه
خیلی خیلی به دلم نشست
حرفای کامل راحب شعرت رو وقتی همه شو فرستادم توی چنل میزنم
راجب همین پارت اگه بخوام بگم شعرت بی نظیره و خیلی دلیه
ولی اون مصراع<< من هنوز به سرم میزند که از پنجره بپرم >>
یکم وزن شعرت رو خراب کرده
فکر میکنم اگه بنویسی << من هنوز به سرم میزند ز بلندی بپرم >> بهتر باشه
بازم نظر شخصیمه
برای مصراع هرشب میدان است و شمشیر غم و حریفی که منم
اگر به جای میدان ، پیکار باشه فکر میکنم بهتر بشه
مثلا پرایوت
من یه شعر گفتم اگر میشه بزارید داخل کانالتون نظرتون هم راجع به شعرم بهم بگید. ۱۴ سالمه.🙂 فقط چون طول
و چقدر بیت(( خب همان لحظه شادی که گذشت بال و پری میخواد
من پس از رفتن تو، چیده شده بال و پرم ))
بی نظیره
چقدر به وجد اومدم با خوندش
دسخوش به قلمت
ادامه شعر: ۱
هنوز هم دارم یاد قدم های تورا در آن کوچه های بلند
حال تنها با یاد تو از این کوچه میگذرم
رفتی و با خود گفتی که فلانی جگر عشق نداشت
من پس از رفتن تو سوخت و خون شد جگرم
تو با چشم سیاهت، در چشم بر هر زدنی
دل ز من بردی و من، پیش تو افتاد سپرم
و پس از رفتن تو، سپرم هم بِشِکَست
زین تن خونی و پاره،پیش که شکایت ببرم؟
پدرم گفت به من در خردسالی، یادت نرود
مجنون دیوانهای بیش نبود، حواست جمع باشد دخترم
کنون پدر مرد و منم دیگر جوان هستم، ولی
کس نمیداند که حالا سر تو از مجنون دیوانه ترم
هر که دید آن برق چشمانت، شباش بیچاره شد
در زمرهی بیچارگان تو، باز از همه بیچاره ترم
مادرم گفت که ای کاش از بلا دور بشوم
هر بلایی در جهان بود، بعد رفتن تو آمد به سرم
+
+
خیلی ذهن خلاقی داری واقعا عشق میکنم میخونم شعرتو
واسه مصراع اول ولی یکم شبیه جمله شده و اینکه وقتی توی مصراع اول کلماتی که میاد توی دومی نیاد بهتره میشه بازم میگم همش نظر منه بی سواده اینا
مثلا اگه بشه
(( هنوز در یاد دارم آن قدم هایمان در کوچه ها
حال بی گرمی دست تو از آن میگذرم))