هدایت شده از 𝐂𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾
╰─►𝐅𝗈𝗋: شیرموزک
𝐒𝗎𝖻𝗃𝖾𝖼𝗍◖زیادی اهمیت میدی لعنتی، بسه تمومش کن
─ترحم؟ مهربونی؟ نمیدونم ... یکم کمترش کن.
موهات رو میکشیدم و سرتو بالا میبردمو به چشمات خیره میشدم، ماشه رو میکشیدم و زیر چونهت نگه میداشتم .. ازت میخواستم آرزوهات و حرفای آخرت رو بزنی و من ظبط میکردم همشو، بعدش مینشستمُ با رنگ قرمز خونهت روی برگه حرفاتو مینوشتم و نگهش میداشتم.
-میتونی صدامو بشنوی که فریاد میزنم لطفا منو ترک نکن؟
من گُم میشم اگه ترکم کنی.
اگه از تاریکی شب ترسیدی و سیاهی دورت باعث شد اشک بریزی، کافیه سرت رو از روی زانوهات بلند کنی و کنارت رو نگاه کنی.. من مثل یه فانوس توی تاریکی کنارتم؛ اقیانوست رو روشن میکنم و مرواریدهای چشمات رو
با بوسههام، دونه دونه میچینم.
از آدمها خسته بود؛ شاید فقط میبایست چند ساعتی در چگونیِ رسم خطوط ذغال روی سفیدیهایِ کاغذ تأمل کند تا از این حجم خستگیِ ذهنی رهایی یابد. به قطع یقین، نقاشیها از آدمها بهتر بودند.
ʬʬ 𝖯𝖧𝖮𝖤-𝖭𝗅𝖷
ستاره ها وقتی مرگشون فرا میرسه منفجر میشن تهش ذراتشون یا معلق باقی میمونه توی فضا یا دورهم جمع میشن
ׅ ֶָ֪ ֹ ׅ ֶָ֪ ֹ
╰𞥊┄࣭ ੭୧ ┄𞥊┄┄𞥊 ੭୧ ┄┄𞥊┄𞥊╮
︐من میتوانستم یک ستاره باشم. یا میتوانستم یک پرنده باشم و بالاتر از آسمان پرواز کنم. یا میتوانستم یک درخت باشم و اکسیژن تولید کنم. یا میتوانستم یک گربه باشم و بي تفاوت به اطرافم در خیابان ها پرسه بزنم. اما در نهایت چه شد؟ تبدیل به انسانی شدم که گاه حتي نمیداند از زندگي چه میخواهد.