محمدجواد مقدسی • پیرنگ
«کتمان» گاهی شریفترین نوعِ گریستن است. این که این روزها در جواب کسی که از حالم میپرسد میگویم:«خو
بعضی داغها بزرگتر از توانِ گریستنِ ما هستند.
اشک، بیتردید مقدس و محترم است؛ اما وقتی سهمِ من در برابر عظمتِ او تنها اشک ریختن باشد، این اشک نیست که حقیر میشود؛ حقارت از آنِ من است، وقتی میفهمم تمام داشتهام برای سوگواری
تنها چند قطره اشک است.
و وقتی جز گریستن کاری از من ساخته نیست،
فقدانش را کتمان میکنم؛ نه از فراموشی، که از ناتوانی در تحملِ حقارتِ گریستنِ خویش...
👆🏻 بخشی از گفتوگوی امشب ما در خانه نویسندگان بهانش
• @peyrang • پیرنگ •
خبر پیش پا افتاده و بیاهمیتی به نظر میرسه
ولی ساده ازش رد نشید...
ادمین کانال فاخر پِی که بخاطر حفظ حریم خصوصی نمیتونیم اسمش رو بگیم این اتفاق رو رقم زده...
یک از چهار
📌 داوود در برابر جالوت
سال ۱۳۳۰ انگلیس فقط یک کشور نبود؛ امپراتوریای بود که نصف دنیا زیر سایهاش نفس میکشید.
از آن طرف، ایرانِ خسته و زخمیِ بعد از جنگ جهانی دوم، تازه میخواست روی پای خودش بایستد و اولین کار، ملی کردن صنعت نفت برای حفظ استقلال ایران بود.
انگلیسیها هر راهی را امتحان کردند تا ایران عقبنشینی کند. تهدید، فشار، تحریم، مذاکره... اما مصدق و مردمی که پشتش ایستاده بودند، یک حرف بیشتر نداشتند: «نفت این کشور باید برای خود این کشور باشد.»
انگلیس وقتی دید از داخل نمیتواند ایران را بشکند، پرونده ایران را به دادگاه لاهه برد و خیال میکرد همه چیز تمام است. طبیعی هم بود؛ چه کسی باور میکرد کشوری ضعیف و تحت فشار، بتواند جلوی بزرگترین قدرت سیاسی و اقتصادی آن روز دنیا بایستد؟
اما تاریخ بعضی وقتها دقیقاً همانجایی میچرخد که هیچکس انتظارش را ندارد و آن دادگاه، تبدیل شد به یکی از تلخترین شکستهای استعمار انگلیس در برابر ایران.
• @peyrang • پیرنگ •
دو از چهار
📌 استدلالی که بازی را عوض کرد
۱۹ خرداد ۱۳۳۱، مصدق و تیم حقوقی ایران وارد دادگاه لاهه شدند. همه فکر میکردند ایران باید از خودش دفاع کند که البته این کار را هم کرد. مصدق ابتدا از رقابت استعماری میان قدرتهای مختلف در ایران صحبت کرد و بعد از وضعیت اسفناکی که شرکت نفت ایران و انگلستان در پنجاه سال گذشته بر ایران تحمیل کرده بود سخن به میان آورد.
اما پروفسور رولن، وکیل ایران، با یک جمله کلیدی بازی را عوض کرد و گفت:«اصلاً این دادگاه صلاحیت رسیدگی به این پرونده را ندارد!»
استدلالش ساده اما کوبنده بود؛ ملی شدن نفت، یک تصمیم داخلی و بخشی از حق حاکمیت ملی ایران است، نه دعوایی که یک دادگاه بینالمللی بتواند دربارهاش حکم بدهد.
ایران بحث را از «قرارداد نفت» به «استقلال ملتها» کشاند و همین باعث شد فضای دادگاه تغییر کند.
نتیجه تاریخی بود:
۹ رأی موافق در برابر ۵ رأی مخالف و دادگاه اعلام کرد حق ورود به پرونده ایران را ندارد.
• @peyrang • پیرنگ •
سه از چهار
📌 حمله به روباه پیر
تیم ایران در حمله دوم، به ریشه قرارداد نفت ایران و انگلیس هم حمله کرد...
وکلای ایران گفتند انگلیس مدام از قرارداد ۱۹۳۳ حرف میزند، اما هیچکس نمیپرسد این قرارداد در چه شرایطی بسته شد؟ قراردادی که در فضای فشار و نابرابری به ایران تحمیل شده بود، چطور میتواند تا ابد حق یک ملت را گروگان بگیرد؟
تیم مصدق بحث را از «نفت» فراتر برد و به «حق تعیین سرنوشت ملتها» رساند. اینجا دیگر فقط ایران مطرح نبود؛ مسئله این بود که آیا قدرتهای بزرگ میتوانند با قراردادهای استعماری، ملتها را برای همیشه کنترل کنند؟
فضای دادگاه کمکم تغییر کرد. انگلیس دیگر شبیه یک شاکی حقبهجانب نبود؛ بیشتر شبیه قدرتی بود که میخواست گذشته استعماری خودش را قانونی جلوه دهد.
و شاید مهمترین اتفاق همین بود؛ اینکه ایران وسط مهمترین دادگاه جهان ایستاد و گفت:«ما فقط نفت نمیخواهیم؛ استقلال میخواهیم!»
• @peyrang • پیرنگ •
چهار از چهار
📌 پیروزی در لاهه، شکست در خیابان
۳۱ تیر ۱۳۳۱، بعد از قیام مردمی ۳۰ تیر با رهبری آیتالله کاشانی و همزمان با بازگشت مصدق به نخستوزیری، خبر مهمی در ایران پیچید:«ایران در دادگاه لاهه پیروز شد!»
برای مردم، این فقط یک برد حقوقی نبود؛ اثبات این بود که حتی یک ملت تحت شدیدترین فشارها هم میتواند جلوی بزرگترین قدرت جهان بایستد.
انگلیس همه راهها را امتحان کرده بود؛ فشار سیاسی، حمله نظامی، تحریم اقتصادی و شکایت بینالمللی. اما در لاهه شکست خورد و دادگاه اعلام کرد بریتانیا حق دخالت در تصمیم ملی ایران را ندارد.
اما ماجرا آنجا تمام نشد.
وقتی انگلیس از همه این راهها به نتیجه نرسید با همکاری قدرت تازه به دوران رسیده -یعنی آمریکا- سراغ راه دیگری رفت؛ کودتا.
♾ در قسمت دهم #پینوشت داستان تلخ کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را بررسی خواهیم کرد...
• @peyrang • پیرنگ •
دیروز با استاد انصاری یه قهوهفروشی جدید کشف کردیم که البته چون برقشون قطع بود نتونستیم قهوه بخوریم.
ولی یه سوالی ذهنمون درگیر کرد، که توی قهوهفروشی، خود قهوه مهمتره یا حال و هوای قهوهفروشی؟ اساسا تو زندگی، اصالت یک تجربه مهمتر است یا کیفیت ظاهریش؟!
ما چند بار گول لوگوی شیک، ویترین براق و تعریفهای دیگران را خوردهایم و جایی رفتهایم که «بینقص» به نظر میرسید، اما چند دقیقه بعد، حوصلهمان سر رفته و حس کردهایم اینجا جای ما نیست؟
و در مقابل، چند بار از کنار آدمها، موقعیتها و جاهایی به سادگی عبور کردهایم، فقط چون در نگاه اول ساده، بیادعا یا شلوغ به نظر میرسیدند؟ جاها و کسانی که شاید میتوانستند «مال ما» باشند، اگر فقط یک بار امتحانشان میکردیم.
شما همچین جایی رو دارید؟ آدمی، جایی، شغلی، یا حتی یک سرگرمی ساده. اون چیزی که یه چیزی توش هست که نمیذاره ترکش کنی؟
ممنون میشم اگه نظرتون رو بهم بگید:
@mj_moghaddasi
• @peyrang • پیرنگ •