eitaa logo
سبک زندگی اسلامی
18.7هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
869 ویدیو
23 فایل
کانال آموزشی موسسه فرهنگی سریر ققنوس ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست ارتباط برای: ✔️تنظیم وقت #مشاوره و #تست ها ✔️ فروش فایل و کتاب ✔️همکاری اشتغال ادمین👇 @Phoenixadmin 🔴نقل مطالب بدون آدرس و لینک و نام مولف،جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
سید علیرضا واعظ موسوی: بورس در دست دولت فعلی، سرنوشت بهتری از نهادهای دیگر اقتصادی ندارد. سرخ پوش شدن این ایام، چیز عجیبی نیست! بی تدبیری شاخ و دم ندارد، کاملا عیان است. تیغ تیز آب دیده در دست زنگیان مست!!
سید علیرضا واعظ موسوی: ‏در خبر دیدم، کرونا می تواند منجر به سکته مغزی شود، به این فکر کردم که الان تقریبا همه‌چیز موجب سکته مغزی می شود! ‎ خداوند به ما در تشخیص ‎ واقعی در ۱۴۰۰ یاری برساند!! https://t.co/Q3kdiCpRMu‎
۱ 🔸️بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد.در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب،غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد .آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه،خانه می ساخت.جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد.زبیده خاتون(همسر خلیفه)با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد.به کارش ادامه داد.همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: -بهلول،چه می سازی؟ بهلول با لحنی جدی گفت:بهشت می سازم. همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند،گفت: آن را می فروشی؟! بهلول گفت:می فروشم. - قیمت آن چند دینار است؟صد دینار. زبیده خاتون گفت:من آن را می خرم. بهلول صد دینار را گرفت و گفت:این بهشت مال تو،قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.وقتی تمام دینارها را صدقه داد،با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب،در خواب،وارد باغ بزرگ و زیبایی شد.در میان باغ،قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ،عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها،ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای... ✅موسسه فرهنگی هنری سریر ققنوس طوس https://eitaa.com/joinchat/1920204813C51827a08d7
۲ ...وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد. صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: - یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش. بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت: - به تو نمی فروشم. هارون گفت: - اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم. بهلول گفت: - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم. هارون ناراحت شد و پرسید: - چرا؟ بهلول گفت: - زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم! ✅موسسه فرهنگی هنری سریر ققنوس طوس https://eitaa.com/joinchat/1920204813C51827a08d7