سقراط وقتی با سماجت به تئهتتوس اصرار میکند که سخن بگوید و راه حلی را که برای معضل موضوع بحث ذکر کرده شرح دهد، تئهتتوس زبان به شکایت باز میکند که «سقراط! بارها در این کار کوشیدهام چون شنیدهام تو این سؤال را از بسی کسان کردهای ولی نه خود پاسخی قانعکننده یافتهام و نه کسی را دیدهام که توانسته باشد پاسخی بدانگونه که تو میخواهی بیابد. با اینهمه بیقرار و نمیتوانم این مسأله را رها کنم و دربارهی آن نیندیشم.
سقراط در پاسخ میگوید که او آبستن و این درد زایمان است: «مگر نشنیدهای که من پسر ماما هستم؟… پس بدان که خود نیز ماما هستم، ولی این راز را به دیگران مگو… نیک بیندیش و ببین ماما چه میکند. میدانی که زنان تا خود میتوانند آبستن شوند و بزایند، به زاییدن دیگران یاری نمیکنند، بلکه زمانی که خود از زائیدن ناتوان میگردند به پیشهی مامایی میپرازند… باعث این امر آرتمیس است که خود استعداد زاییدن نداشت ولی هنر ماماسی در دست او بود. آرتمیس نتوانست به زنانی که استعداد آبستنشدن و زائیدن ندارند، هنر مامائی ببخشد، زیرا طبیعت آدمی ناتوان است، و آدمیان نمیتوانند هنری را بیاموزند که در آن هیچ تجربهای ندارند. از این رو آن هنر را تنها به زنانی که به علت سالخوردگی نمیتوانند بزایند ارزانی داشت تا همانند خود او شوند و این هنر امتیازی برای آنان باشد…زنانی که از هنر مامائی بهرهورند میتوانند به وسیلهی دارو و طلسم درد زایش را برانگیزند یا آن را تسکین دهند و به زنانی که زائیدنشان دشوار است، یاری کنند، و اگر زنی بخواهد جنین را بیندازد میتوانند تا هنگامی که جنین رشد نکرده است آن را درآورند. … هرچه دربارهی هنر مامائی گفتم دربارهی هنر من نیز صادق است با این فرق که من به مردان یاری میکنم تا اسان بزایند نه به زنانُ و روح مردان را میزایانم نه تن آنان را… خدا مرا مأمور ساخته که به زائیدن دیگران یاری کنم ولی نه استعداد باردار کردن به من بخشیده است و نه توانایی زاییدن. از این رو نه خود دانشی دارم و نه روح تا کنون توانسته دانشی بزاید.»
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
«تاریخی که ما میخوانیم، گرچه بر اساس واقعیات است، اما به گفتهی دقیق، به هیچ وجه واقع امر نیست؛ بلکه عبارت است از یک سلسله قضاوتهای پذیرفته شده.»
ج. براکلاف، مورخ انگلیسی
به نقل از
ای. اچ. کار، تاریخ چیست؟ ترجمهی حسن کامشاد، ص. ۱۹
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
«هر چیز به راستی پستی از معصومیت آغاز میشود. بنا بر این، روز به روز زندگی میکنی و از داشتن لذت میبری و نگران چیزی نیستی. دروغ میگویی و از آن احساس بیزاری به تو دست میدهد و نابودت میکند و هر روز خطرناکتر از روز پیش میشود، اما روز به روز زندگی را میگذرانی، چنان که در جنگ.»
ارنست همینگوی، پاریس جشن بیکران، ترجمهی فرهاد غبرایی، ص. ۳۱۰
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استاد عبدالحسین زرّینکوب
(۲۹ اسفند ۱۳۰۱ – ۲۴ شهریور ۱۳۷۸)
ادیب، تاریخنگار، منتقد ادبی، نویسنده، و مترجم نامدار معاصر بود.
آثار او بهعنوان مرجع عمده در مطالعات تصوف و مولویشناسی شناخته میشود.
وی از تاریخنگاران ممتاز ایران است و آثار معروفی در تاریخ ایران و نیز تاریخ اسلام دارد. این آثار بهدلیل بیان ادبی و حماسی تاریخ از آثار پرفروش در میان ایرانیان هستند.
https://eitaa.com/ketabkhaneh_farhang
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
🔍گزیدهای از کتاب
📕جامعه باز و دشمنان آن
✍️اثر : کارل پوپر
▪️تاریخ بشر وجود ندارد. آنچه هست تاریخ های جنبه های گوناگون زندگی انسان به تعداد نامحدود و نامعین است. یکی از اینها، تاریخ قدرت سیاسی است که به سطح تاریخ جهان ارتقاء داده می شود؛ ولی این کار، به عقیدهٔ من، توهین به هر تصور نیک و پاکیزه از بشر است و هیچ مزیتی بر این ندارد که تاریخ اختلاس یا دزدی یا زهر دادن به دیگران را تاریخ بشر قلمداد کنیم. تاریخ قدرتمداری سیاسی چیزی نیست مگر تاریخ جنایات بین المللی و کشتارهای عام. (و البته باید تصدیق کرد، تاریخ کوشش های آدمی برای پایان دادن به این اعمال). این است تاریخی که در مدارس تدریس می شود و در آن از بزرگترین جانیان به عنوان قهرمانان تاریخ مورد احترام و ستایش قرار می گیرند؛ ولی آیا براستی تاریخ عمومی به مفهوم تاریخ واقعی بشر وجود ندارد؟ پاسخی که، به عقیدهٔ من، هر انسان بشردوست و خصوصا هر مسیحی مومن باید بدهد این است که: امکان ندارد چنین تاریخی وجود داشته باشد؛ تاریخ واقعی بشر اگر وجود می داشت، می بایست تاریخ همهٔ افراد آدمی باشد؛ زیرا هیچ انسانی از دیگران مهم تر نیست. پیداست که نوشتن تاریخی در این حد از واقعیت و با این جزئیات، هرگز امکان پذیر نیست. باید انتزاع کنیم و از جزئی به کلی برسیم و نادیده بگیریم و قائل به انتخاب شویم. اما همینکه چنین کردیم، می رسیم به همان تاریخ های متعددی که یکی از آنها تاریخ جنایات بین المللی و کشتارهای عام است و تاریخ بشر قلمداد و اعلام می شود. اما چرا تاریخ قدرتمداری انتخاب شده است و نه مثلا تاریخ دین یا شعر؟ به چند دلیل؟ یکی اینکه قدرت در همگان تأثیر می گذارد و شعر تنها در این عده ای قلیل. دلیل دیگر، تمایل آدمیان به قدرت پرستی است؛ ولی پرستش قدرت بی گمان یکی از بدترین اقسام بت پرستی و بازماندهٔ عهد زندگی در قفس و بندگی و عبودیت آدمی است. قدرت پرستی زاییدهٔ ترس است و ترس احساسی است که بحق باید از آن بیزار باشیم. سومین دلیل اینکه قدرتمداری سیاسی محور «تاریخ» قرار داده شده این بوده که مصادر قدرت خواسته اند در مقام بت و معبود قرار بگیرند و توانسته اند به این خواست خود جامهٔ عمل بپوشانند. امپراتوران و سرداران و دیکتاتورها بر کار بسیاری از مورخان نظارت و مراقبت داشته اند.
" کارل پوپر"
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
زندگی دوباره سبز خواهد شد!
این یک وعده نیست؛
این، ذات زندگیست!
من به چشمهای بیقرارِ تو قول میدهم
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب میرسد،
ما دوباره سبز میشویم!
👤#قیصر امین پور
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
📌 سِر کارل رایموند پاپر (Karl Popper (زاده ۲۸ ژوئیه ۱۹۰۲ - درگذشته ۱۷ سپتامبر ۱۹۹۴) فیلسوف علم، منطق دان، ریاضیدان و اندیشمند اتریشی-انگلیسی و استاد مدرسه اقتصاد لندن بود. او یکی از بزرگترین فیلسوفان علم سده بیستم به حساب میآید و آثار زیادی در فلسفه سیاسی و اجتماعی از خود باقی گذاشتهاست. پاپر به دلیل کوششهایش در رد روش علمی طرفداران کلاسیک مشاهده/استنباط (اثباتگرایان) از طریق پیشبرد روش ابطالپذیری تجربی، مخالفتاش با دانش برآمده از قیاس و استدلال کلاسیک (ارسطویی-افلاطونی) و دفاع از خردگرایی انتقادی، بنیادگذاری نخستین فلسفه انتقادی غیر توجیهگرانه در تاریخ فلسفه و دفاع نیرومندش از لیبرال دموکراسی و اصول انتقادگرایی اجتماعی که به نظر او امکان ظهور جامعه باز را فراهم کردند، شهرت دارد.
جامعه باز و دشمنان آن" اثر "کارل پوپر" یکی از مهم ترین کتاب های نوشته شده در قرن بیستم است که یک دفاع بدون سازش از دموکراسی لیبرال و حمله ای قدرتمند به ریشه های فکری توتالیتاریسم می باشد. "کارل پوپر" که خود در یک خانواده ی وینی با اصل و نصب یهودی به دنیا آمده بود، تا سال 1937 به تدریس در اتریش مشغول بود؛ اما در سالی که در انتظار الحاق نازی ها به اتریش بود، به نیوزیلند مهاجرت نموده و پس از آن در سال 1949 در انگلستان اقامت گزید. تا قبل از الحاقیه، "کارل پوپر" عمدتا درباره ی فلسفه ی علم می نوشت اما از سال 1938 تا انتهای جنگ جهانی دوم، او انرژی خود را بر فلسفه ی سیاست متمرکز ساخت تا بتواند ریشه ی افکار توتالیتر در آلمان و شوروی را تشخیص دهد. نتیجه ی این بررسی ها، نگارش کتاب "جامعه باز و دشمنان آن" بود.
زمانی که کتاب "جامعه باز و دشمنان آن" نخستین بار در دو جلد در سال 1945 انتشار یافت، توجهی فوری را برانگیخت و این دستاورد مهم "کارل پوپر" به جایگاهی باورنکردنی در هر دو جناح راست و چپ رسید؛ به طوری که این کتاب را الهام بخش مخالفان ضد کمونیست در طول جنگ سرد می دانند. کارل پوپر" با این استدلال که روح پرسشگر آزاد و انتقادی حاکم بر تحقیقات علمی، باید در مورد سیاست نیز اعمال شود، ردپای گرایشی مخالف و متمایل به استبداد را که توسط مارکس و هگل ارائه شده، دنبال می کند. این اثر حتی تحسین برتراند راسل را بر انگیخت و راسل آن را دفاعی عمیق و نیرومند از دموکراسی خواند.
#فلسفه
#جامعهشناسی
#سیاست
#علم
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
*صابر هنرمند راد:*
بگذار این چند خط، نه وصیت باشد و نه خطابه؛ چیزی میان خاطره و هشدار—برای روزی که دوباره صداها میخوابند و فقط ردّ نفسها در تاریخ میماند.
ما در روزگاری ایستادهایم که «حقیقت» دیگر فریاد نمیزند؛ پچپچ میکند.
و در عوض، دروغ با بلندگو راه میرود، لباس عوض میکند، اسم عوض میکند، و هر بار با نقابی تازه برمیگردد—یک روز در هیئت نجاتدهنده، روز دیگر در قامت تحلیلگر، و گاهی هم در نقش دلسوزی که از فرط دلسوزی، ریشه را نشانه گرفته است.
قصه، قصهی گمکردن قطبنماست.
نه اینکه راه نباشد—راه هست، همیشه هم بوده—اما چشمها آنقدر به نورهای جعلی خو گرفتهاند که دیگر ستاره را از چراغ تشخیص نمیدهند.
در این میانه، جماعتی پیدا شدهاند که نه از درد این خاک چیزی فهمیدهاند و نه از شادیاش سهمی بردهاند، اما نسخه میپیچند؛ نسخههایی که بیشتر شبیه پاککردن صورت مسئله است تا حل آن.
آدمهایی که ایران برایشان نه یک «خانه»، که صرفاً یک «موضوع» است—چیزی برای تحلیل، برای معامله، برای بالا بردن عددِ دیدهشدن.
و عجیبتر اینکه، هرچه صدا توخالیتر، طنینش بلندتر.
هرچه حرف بیریشهتر، دستبهدست شدنش سریعتر.
ما اما از جنس دیگریم.
از جنس خاکی که اگر هزار بار لگدمال شود، باز هم سبز شدن را بلد است.
ایران، فقط یک اسم روی نقشه نیست.
ایران یعنی آن کارگری که در گرمای سالن تولید، فولاد را نرم میکند اما خودش خم نمیشود.
یعنی آن معلمی که در کلاس نیمهویران، هنوز «فردا» را تدریس میکند.
یعنی مادری که در سکوت، ستون یک خانه را نگه داشته بیآنکه کسی نامش را بداند.
ایران، یک «پیوستگی» است—از رگ تا ریشه.
از قصههای کهن تا اضطرابهای امروز.
و هرکس که این پیوستگی را نفهمد، هرچقدر هم بلند حرف بزند، باز بیرون این دایره ایستاده است.
این روزها زیاد میشنویم:
وعدههای فوری، نسخههای آماده، پایانهای قطعی.
اما تاریخ، با «این هفته» و «ماه آینده» جلو نرفته است.
تاریخ، با صبر جلو رفته؛ با خطا، با اصلاح، با ایستادنهای بیصدا.
آنهایی که برای این خاک، پایان مینویسند، یک چیز را نفهمیدهاند:
ایران، پروژه نیست که تمام شود.
رود است—گاهی آرام، گاهی خروشان، اما همیشه در جریان.
ما زخمی داریم—بله.
زخمهای کهنه و تازه، زخمهایی که گاهی از بیرون آمدهاند و گاهی از خودمان.
اما فرق ما با آنها که به تماشای ویرانی آمده اند، این است که ما هنوز به «ترمیم» فکر میکنیم، نه به «انکار» یا «ویرانی کامل».
کسی که خانهاش را دوست داشته باشد، حتی اگر دیوارش ترک بردارد، کل خانه را آتش نمیزند.
و در نهایت، اگر قرار است چیزی بماند—نه از این سطرها، که از این روزها— بگذار این باشد:
این سرزمین را نه فریادهای توخالی نگه داشته، نه نقشههای بیرونی.
آنچه نگهش داشته، دلهایی است که هنوز، با همه خستگی، از تپیدن دست نکشیدهاند.
ایران، اگرچه خسته، اگرچه زخمی،
اما هنوز زنده است—
و زنده میماند،
نه به این دلیل که بیدرد است،
بلکه چون هنوز کسانی هستند که دردش را «مال خود» میدانند.
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا